همه ما گاهی اوقات آرزو میکنیم که میتوانستیم افکار دیگران را بخوانیم. تصور کنید چه قدرتی داشتیم اگر میدانستیم دیگران در ذهنشان چه میگذرد. اما آیا این واقعاً یک موهبت است؟
اگر من میتوانستم ذهن دیگران را بخوانم، ابتدا احساس قدرت میکردم. میتوانستم بدانم معلمم در مورد پاسخم چه فکر میکند یا دوستانم واقعاً چه نظری درباره من دارند. اما به مرور میفهمیدم که این توانایی بیشتر شبیه به یک باری است که باید به دوش بکشم.
بسیاری از افکار انسانها خصوصی و شخصی است. بعضی فکرها ممکن است ناخوشایند یا ناراحتکننده باشند. اگر من تمام این افکار را میدانستم، احتمالاً رابطهام با دیگران خراب میشد. شاید دیگر نمیتوانستم به کسی اعتماد کنم یا با کسی دوست باشم.
همچنین، اگر همه میتوانستند ذهن هم را بخوانند، دیگر رازی وجود نداشت. زندگی مانند کتابی باز میشد که هر کسی میتوانست آن را ورق بزند. در چنین دنیایی، خلوت و حریم شخصی معنا نداشت.
در پایان به این نتیجه میرسم که ناتوانی در خواندن ذهن دیگران، در واقع یک نعمت است. این ناتوانی به ما فرصت میدهد که با صحبت کردن و درک متقابل، به تدریج با یکدیگر ارتباط برقرار کنیم. همین که باید برای فهمیدن دیگران تلاش کنیم، باعث میشود روابط عمیقتر و صادقانهتری داشته باشیم.

گاهی در دل آرزو میکنم که ای کاش میتوانستم ذهن دیگران را بخوانم. در آن لحظههایی که سکوتی سنگین فضا را پر میکند و چشمان هر فرد، دنیایی ناگفته را در خود پنهان کرده، کنجکاو میشوم که در پشت آن نگاهها چه میگذرد.
در اینجا میتوانید اطلاعات کاملتری درباره انشا در مورد اگر من یک درخت بودم بیابید.
اگر این توانایی را داشتم، شاید مهربانیهای بیصدا را میدیدم که هرگز به زبان نمیآیند. شاید دردهایی را درک میکردم که کسی جرات بیانشان را ندارد. آنگاه شاید دنیا جای بهتری میشد، چون میفهمیدیم که هر کسی چه بار سنگینی بر دوش میکشد.
اما شاید این نادانستنها هم زیبایی خودش را دارد. اگر همه چیز را میدانستیم، دیگر جایی برای لبخندهای غافلگیرکننده، برای دوستیهای ناگهانی، و برای کشف تدریجی دلهای یکدیگر باقی نمیماند.
موضوع انشا خواندن ذهن دیگران
با صداهای عجیبی از خواب پریدم. خانه پر از همهمه بود. انگار هر کسی با خودش حرف میزد و هیچکس واقعاً با دیگری گفتوگو نمیکرد. از پنجره به بیرون نگاه کردم. چون ماشینی دم در نبود، فهمیدم که مهمانی نیامده. از اتاقم بیرون رفتم و همه جا را چک کردم: آشپزخانه، پذیرایی و حتی حیاط. اما هیچکس جز من بیدار نبود. سر و صداها هم مدام بیشتر میشد و من نمیدانستم چه خبر است.
برای گسترش دانش خود، به مقاله انشای ذهنی در مورد تخته سیاه سر بزنید.
ناگهان با فریاد کشیدم و همه جا برای چند لحظه ساکت شد. موجودات نامرئی ترسناک بودند؛ چون دوباره بعد از چند ثانیه شروع به حرف زدن کردند. مادر از اتاقش بیرون آمد و پرسید چرا فریاد زدم. چیزی بهش نگفتم که ناراحت نشود. موقع صبحانه، دوباره شنیدمش: یکی از صداها، صدای مادر بود، در حالی که پشتش به من بود و چای میریخت. از او پرسیدم: “با من صحبت میکنی؟” گفت: “نه، حرفی نزدهام.”
برای یادگیری پیشرفته، به انشا در مورد هوای پاک و تازه مراجعه کنید.
وقتی کنارم نشست، دیدم لبهایش حرکت نمیکند، اما صدایش را میشنوم. کمکم فهمیدم: دارم صدای افکارش را میشنوم! در واقع میتوانستم ذهن او و بقیه افراد خانه را بخوانم.
بعد از صبحانه به سمت مدرسه راه افتادم. هر کسی که از کنارم رد میشد، فکرهای خودش را داشت. یک پیرزن نگران بود چطور از خیابان رد شود. من کمکش کردم و او خیلی خوشحال شد. مرد میوهفروش هم نگران میوههایش بود که فروش نرفته بودند. اما برخلاف پیرزن، نمیتوانستم به میوهفروش کمک کنم، چون پول کافی برای خرید از او نداشتم. با دلگیری به راهم ادامه دادم.
تو مدرسه هم هر دانشآموزی به چیز خاصی فکر میکرد. از این همه ذهنخوانی خسته شده بودم. مغزم پر از سر و صدا بود. بعضیها نیاز به کمک داشتند و من نمیتوانستم کاری برایشان بکنم. دستم را روی گوشهایم گذاشتم و آرزو کردم این توانایی عجیب تمام شود. فهمیده بودم که شنیدن افکار دیگران، سختتر از چیزی است که فکر میکردم.
برای مطالعه بیشتر، به انشا در مورد اگر قاصدک بودم سری سر بزنید.
انشا اگر مداد جادویی داشتم
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد پرستار و فداکاریش.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشای ذهنی در مورد قلم را بخوانید.