این ضربالمثل در موقعیتی به کار میرود که کسی در یک جمع، ناگهان متوجه نکته یا مسئلهای شود که دیگران از آن بیخبر بودهاند.
معنای آن این است: وقتی کسی که معمولاً حواسجمعی ندارد یا کمتر متوجه اطراف میشود، ناگهان چیزی را میفهمد که حتی افراد باهوشتر به آن توجه نکردهاند.
در واقع این مثل میگوید گاهی کسی که تصور میشود کمهوش یا ساده است، در موقعیتی خاص، بینش یا توجهی نشان میدهد که همه را متعجب میکند.
مثلاً اگر در خانواده همه فکر کنند مشکلی وجود ندارد، اما جوانترین عضو خانواده به نکتهای مهم اشاره کند، این ضربالمثل را به کار میبرند.

در این نوشته، میخواهیم ببینیم این ضربالمثل کهن ایرانی چه معنایی دارد و از کجا آمده است. در ادامه، با ما همراه باشید تا اصل و مفهوم این گفته را بهتر بشناسید.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً معنی ضرب المثل ” چرخ روزگار بالا و پایین بسیار دارد “ را بخوانید.
معنی خر ما از کرگی دم نداشت چیست؟
۱- انگار از اولِ کار هم بخت یارمان نبوده و با مشکلات دست و پنجه نرم کردهایم!
۲- وقتی کسی ناچار میشود برای تمام شدن یک بحث، از حق خود بگذرد، این ضربالمثل را به کار میبرد. یعنی مجبورم سکوت کنم تا موضوع تمام شود.
۳- اگر کسی در دادگاه قضاوت ناعادلانه ببیند و به او ستم شود و نتواند از خودش دفاع کند، این مثل را بر زبان میآورد.
۴- مثلاً وقتی کسی به دیگری پول قرض میدهد، اما طرف مقابل دروغ میگوید که “اصلاً پولی از تو نگرفتهام”. وقتی نزد قاضی میروند و قرضدهنده هیچ مدرک یا شاهدى ندارد تا حقش را بگیرد، میگوید: “خر ما از اول هم دُم نداشت!” یا مثلاً میگویند: “دستمان به طلا میرسد، اما به جای سود، زیان میبینیم!”
۵- گاهی این ضربالمثل زمانی استفاده میشود که کسی بسیار به دیگران محبت کرده، اما در مقابل، ناسپاسی دیده است. یعنی کسی که بارها به دیگران خوبی کرده، اما هر بار از مهربانیاش سوءاستفاده شده، این جمله را به کار میبرد.
۶- یعنی ما آدمهای خوششانسی نیستیم و هر کاری کنیم، نتیجهی خوبی نمیگیریم!
ریشه و داستان ضرب المثل
مردی از یک محله رد میشد. دید خرّی در گل فرورفته و صاحبش از بیرون کشیدنش ناامید شده است. مرد برای کمک، دم خر را گرفت و با تمام نیرو کشید. ناگهان دم خر کنده شد و از جا درآمد.
صاحب خر فریاد کشید: “غرامت بده!” مرد برای فرار به یک کوچه دوید، اما کوچه بنبست بود. سریع خودش را به داخل یک خانه انداخت. در آن خانه زنی باردار کنار حوض نشسته بود و مشغول شستن چیزی بود. از سر و صدا و هیاهو ترسید و جنین خود را سقط کرد.
صاحب خانه هم به صاحب خر پیوست و به دنبال مرد دوید. مرد فراری به پشت بام خانه رفت. راه فراری نداشت، پس از پشت بام به کوچهای پرید. در آن کوچه پزشکی زندگی میکرد و جوانی، پدر بیمارش را در سایه دیوار خوابانده بود تا نوبتشان برسد. مرد دقیقاً روی آن پیرمرد بیمار افتاد و او درجا جان داد.
پسر جوان به همراه صاحب خانه و صاحب خر به تعقیب مرد ادامه دادند. مرد در حال فرار، در ابتدای کوچهای با یک فرد یهودی که از آنجا رد میشد برخورد کرد و او را به زمین زد. تکۀ چوبی به چشم یهودی رفت و او را نابینا کرد. یهودی نیز با حالتی نالهکنان و خونآلود به جمع تعقیبکنندگان پیوست.
در صورت علاقهمندی، مطلب معنی ضرب المثل ” دو پادشاه در اقلیمی نگنجند “ را از دست ندهید.
مرد فراری، از این همه ماجرا خسته شده بود، خودش را به خانۀ قاضی رساند و پناه خواست. در آن زمان قاضی با زنی که شکایتی داشت، تنها بود. وقتی قاضی راز مرد را فهمید، برای جلوگیری از رسوایی، تصمیم گرفت از او طرفداری کند. وقتی داستان مرد را شنید، همه شاکیان را به داخل اتاق خواست.
اول از یهودی پرسید. یهودی گفت: “این مسلمان یک چشم مرا کور کرده و من قصاص میخواهم.” قاضی گفت: “دیه مسلمان برای یهودی نصف است. پس باید چشم دیگرت را هم نابینا کند تا بتوان یک چشم از او گرفت!”
وقتی یهودی فهمید سودی نمیبرد، از شکایتش منصرف شد و به پرداخت پنجاه دینار جریمه محکوم گردید. بعد نوبت به جوانی رسید که پدرش مرده بود. گفت: “این مرد از پشت بام روی پدر بیمار من افتاد و او را کشت. من قصاص میخواهم.” قاضی گفت: “پدرت بیمار بود و ارزش جان یک بیمار نصف یک انسان سالم است. حکم عادلانه این است که پدر این مرد را زیر همان دیوار بخوابانی و تو از بالا روی او بیفتی تا نیمی از جانش را بگیری!”
جوان صلاح دید که کوتاه بیاید، اما به خاطر شکایت بیجا، به پرداخت سی دینار جریمه محکوم شد. نوبت به شوهر زنی رسید که از ترس جنین خود را از دست داده بود. گفت: “قصاص وقتی جایز است که راه جبرانی نباشد. حالا میتوان این مرد را به عقد همسرم درآورد تا بچه ازدسترفته جبران شود. تو هم برای طلاق آماده باش!” شوهر زن فریاد میکشید و با قاضی بحث میکرد که ناگهان صاحب خر از جا بلند شد و به سمت در دوید.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه معنی ضرب المثل ” حوض نساخته قورباغه پیدا شد “.
قاضی فریاد زد: “هی! بایست! نوبت تو است.” صاحب خر در حال دویدن فریاد زد: “من هیچ شکایتی ندارم. میروم مردانی را بیاورم که شهادت دهند خر ما از اول هم دم نداشت!…”