شمس تبریزی از عارفان و روشنفکران بزرگ ایران بود که بیشتر به دلیل دوستی عمیقش با مولانا جلالالدین بلخی شناخته میشود. او در شهر تبریز به دنیا آمد و از جوانی به دانشاندوزی و سیر و سلوک معنوی روی آورد.
شمس شخصیتی آزاده، بیقید و مرموز داشت. او همواره از ظواهر و ریاکاری دوری میکرد و به دنبال حقیقت درونی بود. همین ویژگیها باعث شد تا در قونیه با مولانا دیدار کند و این ملاقات، زندگی هر دو را برای همیشه دگرگون کند.
پس از این دیدار، مولانا که استاد و فقیهی برجسته بود، درس و بحث رسمی را رها کرد و غرق در عشق و عرفان شد. این تغییر، باعث حسادت برخی از اطرافیان شد و در نهایت شمس ناگهان و بدون خبر از قونیه رفت. اگرچه مدتی بعد بازگشت، اما بار دیگر ناپدید شد و این بار برای همیشه. گفته میشود که او به دست مخالفانش به شهادت رسید.
توصیه میکنیم حتماً مقاله تحقیق در مورد سوره طاها به زبان ساده را مطالعه کنید.
شمس تبریزی افکار و سخنان نابی از خود به جای گذاشت که در کتابی به نام “مقالات شمس تبریزی” گردآوری شده است. آموزههای او بر عشق، آزادگی و راستی تأکید دارد و تأثیر شگرفی بر شکلگیری اندیشههای مولانا داشته است.

در این نوشته، مروری کوتاه بر زندگی شمس تبریزی و نوشتههای او خواهیم داشت. لطفاً همچنان همراه مدیر تولز بمانید.
زندگی نامه شمس تبریزی
شمس تبریزی که نام کامل او محمد بن علی بن ملک داد تبریزی است، یک عارف نامدار سدههای ششم و هفتم هجری به شمار میرود. او در سال ۵۸۲ هجری در تبریز چشم به جهان گشود. شمس تبریزی از چهرههای سرشناس میان صوفیان ایرانی در سده هفتم هجری است.
دیرینه شمس تبریزی
پدر شمس در شهر تبریز به خرید و فروش پارچه اشتغال داشت. شمس تبریزی در نوشتههای خود، از پدر و مادرش به نیکی یاد کرده و آنان را ستوده است؛ تنها نکتهای که به آن اشاره کرده، این است که پدرش چندان اهل عشق ورزیدن نبوده است.
شمس تبریزی عارفی بود که ریاضت و سادهزیستی پیشه کرده بود. او پیوسته مانند پرندهای در سفر بود و روی زمین در حرکت بود، بدون آنکه در جایی ساکن شود. زندگی خود را با سختی و پرهیزکاری میگذراند و با وجود آنکه اهل تصوف و عرفان بود، هرگاه به شهری میرسید، به مدرسه یا خانقاه نمیرفت، بلکه در کاروانسرا اقامت میکرد. او از بحث و جدل پرهیز داشت و باور داشت که سرنوشت او تنهایی است.
شخصیتی اسرارآمیز داشت و به زبان رمز سخن میگفت. وارد گفتگوهای علمی نمیشد و به همین دلیل، برقراری ارتباط کلامی با مردم برایش دشوار بود. با این حال، مردم سادگی و بیآلایشی او را دوست داشتند.
شمس تبریزی نزد استادی به نام ابوبکر زنبیلباف دانش آموخت و مدتی را در خدمت او گذراند؛ اما پس از چندی، دانش استادش را کافی ندانست و تصمیم به سفر گرفت. برخی نیز گفتهاند که او شاگرد بابا کمال خجندی بوده و برخی دیگر نقل کردهاند که در خانقاههای بغداد با عارفی به نام اوحدی کرمانی دیدار کرده است.
شمس تبریزی در رویایی دیده بود که برای انجام رسالت خود، باید زمانی را با دانشمندی در قونیه بگذراند. به همین دلیل، در ماه جمادیالثانی سال ۶۴۲ قمری به قونیه سفر کرد.
او در ۶۰ سالگی به دنبال کسی میگشت که شایسته دریافت دانش و اسرار او باشد و با این هدف راهی قونیه شد. در آن زمان، مولانا جلالالدین رومی که ۴۰ سال داشت در قونیه زندگی میکرد و شمس، او را شایسته همصحبتی و انتقال معارف خود یافت.
شمس و مولانا
مولوی از دانشمندانی بود که در شهر قونیه، علوم دینی تدریس میکرد و مورد احترام بزرگان و مردم بود. او پس از آشنایی با شمس تبریزی، شیفتهٔ روش و منش او شد و نزد شمس، نگاهی تازه به حکمت و سلوک معنوی پیدا کرد.
سکوت، یکی از مراحل مهم سیر روحانی است و پس از پشت سر گذاشتن آن، سالک وارد مرحلهای تازه میشود. شاید انتخاب تخلص “خموش” توسط مولانا نیز به دلیل تجربهٔ این مرحله در کنار شمس بوده است.
مولوی درس و فقه را کنار گذاشت و به موسیقی و رقص سماع روی آورد. او در این مجالس، همراه شمس حاضر میشد. این تغییر رفتار برای مردم قونیه قابل درک نبود و آنها چنین کارهایی را در شأن یک عالم بزرگ نمیدانستند. به همین دلیل، از مولانا ناراضی شدند و علیه شمس اعتراض کردند.
شمس که این مخالفتها را دید، پس از حدود یک سال و نیم همراهی با مولانا، بیآنکه کسی را خبر کند، قونیه را ترک کرد.
برای یادگیری پیشرفته، به تحقیق در مورد هفت خان رستم به صورت مختصر مراجعه کنید.
مولانا پس از رفتن شمس، منزوی شد و حتی از خانواده و نزدیکانش نیز فاصله گرفت. پسرش، سلطان ولد، برای یافتن شمس راهی سفر شد و از او درخواست کرد تا به قونیه بازگردد. بعد از مدتی، مولانا پسرش را به همراه گروهی به شام فرستاد تا شمس را نزد او برگردانند.
با بازگشت شمس، مولانا جشن باشکوهی برپا کرد و در آن مجلس، شادی و سماع برقرار شد.
شمس میخواست مولانا را به مرحلهای برساند که حتی از وجود خود شمس نیز بینیاز شود. به همین دلیل، از او فاصله گرفت تا نور درون مولانا را بیدار کند.
با این حال، شادی دیدارشان دیری نپایید و دوباره مخالفتهای مردم آغاز شد. آنها به آزار شمس پرداختند و او این بار تصمیم گرفت برای همیشه قونیه را ترک کند.
شمس تبریزی و کیمیا خاتون
کیمیا خاتون، که مولانا او را به عنوان دخترخوانده پذیرفته بود، از کودکی فردی خیالپرداز و اهل تفکر بود. گاهی آنقدر در افکار خود غرق میشد که گویی روحش از بدنش جدا شده و جسمش بیحرکت میماند. او دختری بود که از لحاظ فکری بسیار جلوتر از همسالان خود به نظر میرسید. چون در روستایشان امکانات کافی برای تحصیل وجود نداشت، پدرش او را نزد مولانا به قونیه فرستاد.
کیمیا به زندگی با نگاه عشق مینگریست و به دلیل علاقهاش به شمس، مولانا آن دو را با هم ازدواج داد. شمس میلی به این ازدواج نداشت، اما کیمیا سخت شیفتهٔ رفتار و منش عارفانهٔ او شده بود و میکوشید تا محبت شمس را به دست آورد؛ ولی در این راه موفق نشد. بیتوجهیهای شمس، کیمیا را روزبهروز ضعیفتر و رنجورتر کرد تا اینکه بیمار شد و در نهایت از دنیا رفت.

آثار شمس
مولانا و همراهانش شروع به گردآوری و نوشتن سخنان شمس تبریزی کردند. کتاب مقالات شمس تبریزی، مجموعهای از داستانهای زیبا و پندآموز است که مولانا در دوران همنشینی با شمس، آنها را به شاگردانش آموزش داد و مریدانش این گفتارها را جمعآوری و تدوین کردند. علاوه بر این، آثاری مانند مطالبی درباره شخصیت شمس، زندگی او در قونیه، رابطهاش با مولانا و داستانهایی که شمس برای آموزش به مولانا بیان میکرد، نیز وجود دارند. همچنین کتابهایی مانند غزلیات شمس تبریزی و مناقب العارفین از دیگر نوشتههایی هستند که به شمس تبریزی نسبت داده میشوند. غزلیات شمس تبریزی در واقع یکی از آثار مولاناست که او آن را به نام شمس تبریزی ثبت کرده است.
مزار شمس تبریزی و بزرگداشت
در کتابهای قدیمی نوشتهای پیدا نمیشود که نشان دهد شمس پس از ترک قونیه به کدام شهر رفته است. با این حال، بعضی از تاریخنویسان معتقدند آرامگاه او در شهر خوی قرار دارد.
برای گسترش دانش خود، مقاله تحقیق در مورد درخت سپیدار را مطالعه کنید.
دربارهٔ سرنوشت شمس نیز دیدگاههای گوناگونی وجود دارد. بعضی میگویند او توسط نزدیکان مولانا کشته شد، گروهی دیگر باور دارند که ناپدید شده و برخی هم فکر میکنند به مرگ طبیعی از دنیا رفته است.
هفتم مهرماه در تقویم ایران، به عنوان روز بزرگداشت شمس ثبت شده است.
