تخته سیاه، همان صفحه تاریک و صافی است که با گچ سفید روی آن مینویسند. این وسیله ساده، سالهاست در کلاسهای درس حضور دارد. بوی گچ تازه و صدای خش خش قلم گچ روی سطح آن، برای بسیاری از ما خاطرهانگیز است.
وقتی معلم با گچ روی تخته مینویسد، حروف و عددها مانند نقوشی روشن بر زمینهای تیره پدیدار میشوند. گاهی با یک دستمال مرطوب یا کهنه، تمام آنچه نوشته شده پاک میشود و دوباره صفحهای تمیز و آماده برای نوشتن درسهای تازه به جا میماند.
تخته سیاه فقط یک وسیله نیست؛ گویی دنیایی از دانش است که بر آن نقش میبندد. گاهی پر از فرمولهای ریاضی میشود، گاهی نقشه جغرافیا روی آن کشیده میشود و گاهی هم کلمههای زیبای فارسی بر آن میدرخشند. این صفحه تاریک، بستری است برای روشن کردن چراغ دانش.
با وجود پیدایش تختههای سفید و ماژیکهای رنگی، هنوز هم تختههای سیاه و گچی در بسیاری از مدارس کاربرد دارند و یادگار روزهایی هستند که دانش با سادهترین ابزارها منتقل میشد.

تخته سیاه، همان صفحهٔ تاریک و آرامی که با گچِ سفید، رازهای روشنِ دانش را بر روی خود نقش میزند. این صفحهٔ ساده، سالهاست که در کنار نیمکتهای چوبی و بوی خاطرهانگیز مدرسه ایستاده است. گاهی شکلِ ابری پُرداستان را به خود میگیرد، گاهی خانهٔ عددها و فرمولهای ریاضی میشود و گاه، واژههایی را در آغوش میکشد که از دلشان شعر و داستان زاده میشود.
هر بار که گچ، بر پیکرِ سیاهِ تخته میلغزد، گویی فکرهای تازهای متولد میشوند. ردِ سفیدِ حروف، مانند رودی از نور است که در تاریکی جاری میشود و چشمهای کنجکاو دانشآموزان را با خود به دنیای ناشناختهها میبرد. تخته سیاه، نه تنها یک وسیله، که رفیقِ مهربانِ کلاس است؛ خاموش میماند، اما همیشه حرفی برای گفتن دارد.
در این انشا میخواهیم با هم، هنرِ نوشتن و توصیف کردن را بیاموزیم و قدم به قدم، با زیباییهای زبان فارسی آشنا شویم. با ما همراه باشید تا از همین صفحهٔ سیاه و سفید، دنیایی از معنا و احساس را کشف کنیم.
انشای تخته سیاه
همه ما تختهسیاههای دوران مدرسه و روزهای درس و مشق را به خاطر داریم. در آن زمانها که فناوری به سرعت امروز پیش نمیرفت و ابزارهای آموزشی کمتر بودند، نسلهای مختلفی به مدرسه و دانشگاه میرفتند و با ورود به کلاسها، همان تختهسیاههای یادگاری را میدیدند که همراه با بوی چوب کهنهٔ میز و نیمکتها، فضای کلاس را عطرآگین میکرد.
تختهسیاه هم مانند آدمها دو روی جدانشدنی دارد: هم برایمان مفید بوده و هم خاطرهساز. البته هستند کسانی که با یادآوری روزهای مدرسه و کلاس و آن تختهسیاه، هنوز هم بدنشان به لرزه میافتد؛ ترسی که گاهی کمتر از ترس معلم حساب و هندسه نبود.
در این میان، وضعیت شاگردهای تنبل و آخرکلاسی سختتر از بقیه بود. آنها اصلاً دل خوشی از تختهسیاه نداشتند و حاضر بودند هر کاری بکنند، جز اینکه با نگاهی به فکر فرورفته، به اعداد و ارقام روی تابلو خیره شوند.
شاید اگر تختهسیاهی پیدا کنید که آن روزها را به یاد دارد، برایتان تعریف کند که امان از زرنگهایی که وقتی پای تخته میآمدند، تکههای گچ را در چشم به هم زدنی تمام میکردند. بعد با غرور سینه جلو میدادند و زیر نگاه تشویقآمیز معلم به جای خود برمیگشتند.
بدترین روزهای تختهسیاه وقتی بود که رقیب تازهای به میدان آمد؛ تختهسیاههایی به رنگهای دیگر. البته نه هر رنگی! وقتی این تابلوها به برخی کلاسها راه یافتند، معلم و بچهها به جای نام «تختهسیاه» میگفتند: «تابلو». همین واژه بعدها میان مردم رواج پیدا کرد؛ مثلاً میگفتند: «کارت تابلو است!»
اما از آنجا که تختهسیاه سالها برای دانشآموزان زحمت کشید، این روزها وقتی کسی میخواهد یادی از مدرسه کند، پیش از هر چیز تختهسیاه به یادش میآید.
تختهسیاه علاوه بر خاطرات فراوانی که برای دانشآموزان دارد، برای معلمهای پرتلاش هم یادگاریهای زیادی دارد. حتی آنهایی که دوست دارند ثابت کنند هیچگاه از آموزش و تلاش دور نبودهاند، جایگاه خود را با تختهسیاه یکی میدانند و میگویند: «سالها پای تختهسیاه گچ خوردم.»
منظور از گچ خوردن، آن گرد ناشی از گچهاست که وقتی نور به آن میخورد و در فضای کلاس پخش میشد، ذرات ریز آن در هوا شناور بودند و دیده میشدند. چه خاطرات زیبایی که تختهسیاهها برای ما زنده میکنند!
_
دوستان عزیز، اگر انشایی با این موضوع نوشتهاید، میتوانید از طریق بخش نظرات برای ما بفرستید.
بیشتر بخوانید: انشای ذهنی در مورد قلم
اختصاصی مدیر تولز – نویسنده: اصغر فکور