انشا طنز درباره مهمان ناخوانده

انشا طنز درباره مهمان ناخوانده

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

مهمان ناخوانده

گاهی پیش می‌آید که در زندگی، اتفاق‌های خوبی می‌افتد که ما آن‌ها را برنامه‌ریزی نکرده‌ایم. یکی از این اتفاق‌های زیبا، آمدن یک مهمان ناخوانده است.

یک روز عادی بود که ناگهان زنگ در به صدا درآمد. وقتی در را باز کردیم، با چهره‌ی خندان یکی از عزیزانمان روبرو شدیم که بی‌خبر به دیدن ما آمده بود. در آن لحظه، همه‌ی کارهای معمول و روزمره‌ی ما متوقف شد و خانه پر از شور و شادی تازه‌ای گردید.

آمدن یک مهمان ناخوانده، مانند یک هدیه‌ی ناگهانی از سوی خداوند است. این اتفاق به ما یادآوری می‌کند که زندگی همیشه در کنترل و برنامه‌ریزی ما نیست و گاهی بهترین لحظه‌ها، همان‌هایی هستند که بدون برنامه‌ریزی قبلی می‌آیند.

این مهمان‌های غیرمنتظره، مهربانی و بخشش خدا را به ما نشان می‌دهند. آن‌ها به ما می‌آموزند که چگونه با دل‌های باز از دیگران پذیرایی کنیم و شادی را با یکدیگر تقسیم نماییم. خانه‌ای که پذیرای مهمان ناخوانده است، هرگز از برکت و محبت خالی نمی‌ماند.

پس بیاییم همیشه آماده‌ی پذیرایی از مهمانان ناخوانده باشیم، چرا که آن‌ها فرستاده‌هایی از سوی پروردگار هستند تا مهر و صفا را به زندگی‌های ما بیاورند.

انشا طنز درباره مهمان ناخوانده

انشایی طنز و توصیفی با موضوع مهمان ناخوانده، برای دانش‌آموزان گردآوری شده است تا با شیوه‌ی نوشتن و تقویت مهارت‌های نویسندگی بیشتر آشنا شوند. با ما همراه باشید.

موضوع انشا مهمان ناخوانده

مادرم عاشق این است که از مهمان‌ها پذیرایی کند. همیشه خانه را تمیز و مرتب نگه می‌دارد و بیشتر از نیاز خانواده غذا می‌پزد، برای روزهایی که ممکن است مهمان ناخوانده‌ای به خانه‌مان بیاید. البته بیشتر وقت‌ها کسی نمی‌آمد و ما مجبور بودیم چند روز همان غذاهای تکراری را بخوریم!

یک روز، اوایل هفته، همه مشغول کار و درس بودیم. مادرم هم داشت خانه را مرتب می‌کرد. آن روز اجاق گاز خراب شده بود و او سعی می‌کرد تعمیرکار را قانع کند تا همان روز به خانه‌مان بیاید. همه‌چیز در آشپزخانه به هم ریخته بود و حتی جای خالی برای راه رفتن نبود.

برخلاف همیشه، همه‌چیز نامرتب بود و مادرم به خاطر این وضع خیلی ناراحت بود. اما وقتی عمه‌هایم ناگهانی به دیدن ما آمدند و گفتند که برای شام می‌مانند، شرایط سخت‌تر شد. یکی از دخترعمه‌هایم وقتی آشپزخانه را دید، گفت: “شام با من، نگران نباشید!” اما این حرف اوضاع را بدتر کرد، چون همه می‌دانستیم که او در آشپزی مهارت ندارد.

چاره‌ای نبود؛ پذیرفتیم. او را با یک اجاق گاز مسافرتی به حیاط فرستادیم تا آشپزی کند. خیلی زود بوی پیازداغ سوخته به مشام رسید و صدای شکستن بشقاب‌های مادرم بلند شد. دخترعمه‌ام که سرگرم موبایل شده بود، پیازداغ را فراموش کرده بود و وقتی یادش آمد، با عجله به سمت قابلمه رفت و سه تا از بشقاب‌های مادرم را شکست.

در آن لحظه، نه شام داشتیم، نه بشقاب‌های مادرم سالم بود و نه حتی دست دخترعمه‌ام که با روغن داغ سوخته بود. مادرم سعی کرد آرامش خود را حفظ کند و برای جلوگیری از اتفاقات بدتر، او را از آشپزی منصرف کرد و همه چیز را جمع کرد. چون ممکن بود اجاق گاز مسافرتی هم منفجر شود!

در نهایت، تعمیرکار قول داد فردا به خانه‌مان بیاید. مادرم که دید همه‌چیز به هم ریخته است، پیشنهاد داد به پارک محل برویم و مهمانی را آنجا ادامه دهیم. طبق پیشنهاد عمه، از سوپرمارکت سالاد الویه خریدیم و یک مهمانی به یاد ماندنی در پارک برگزار کردیم.

اگرچه آن روز پر از استرس و نگرانی بود، اما خاطره خوش پارک و لحظات شاد آن را هرگز فراموش نخواهیم کرد.

انشا یک روز هیجان انگیز
انشا اختصاصی _ نویسنده: محیا بخشی فرد

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *