یک روز به یاد ماندنی
صبح آن روز با نور طلایی خورشید از پنجره اتاقم بیدار شدم. هوا بسیار خوب و آسمان آبی و صاف بود. پرندهها روی شاخههای درخت کنار پنجره آواز میخواندند و بوی تازه صبحگاه، فضای خانه را پر کرده بود. آن روز، یک روز معمولی نبود؛ انگار همه چیز برای یک اتفاق ویژه آماده شده بود.
برای مطالعه بیشتر، به انشا درباره آسمان آبی سری سر بزنید.
در مدرسه، معلم ما را به یک اردوی علمی برد. مقصد یک باغ بزرگ در حاشیه شهر بود. به محض ورود به باغ، بوی گلها و سبزیها به مشام رسید. در آنجا با انواع درختان، گلهای رنگارنگ و حشرات مختلف آشنا شدیم. پروانههایی با بالهای نارنجی و آبی در هوا پرواز میکردند و زنبورها با صدای وزوز خود روی گلها نشسته بودند. معلم درباره فواید درختان و گیاهان برای زندگی انسان و حیوانات توضیح داد و اینکه چگونه هر یک از آنها در طبیعت نقش مهمی دارند.
ناهار را در فضای سبز و زیر سایه درختان خوردیم. صدای خنده بچهها و صحبتهای شاد در فضا پیچیده بود. بعد از ناهار، بازی کردیم و عکسهای گروهی گرفتیم. در پایان روز، وقتی به خانه برگشتم، با خودم فکر کردم که چقدر این روز زیبا و پر از خاطره بود. آن روز به من یادآوری کرد که گاهی سادهترین چیزها، مانند یک گردش در طبیعت، میتواند شادی بزرگی برایمان به ارمغان بیاورد.
برای اطلاعات بیشتر، به مقاله انشا ادبی درباره قرنطینه مراجعه کنید.

یک روز به یاد ماندنی
صبح آن روز، با نوازش نخستین پرتوهای خورشید از خواب برخاستم. نسیم بهاری، پردههای اتاق را کنار میزد و بوی شکوفههای بهاری را با خود میآورد. آن روز، گویی همه چیز با روزهای دیگر فرق داشت؛ گویی زمان آرامتر میگذشت و هر لحظه، تصویری زیبا در دفتر خاطراتم ثبت میشد.
در مسیر مدرسه، کوچهها و خیابانها، هرکدام داستانی برای گفتن داشتند. پرندهها بر شاخههای درختان آواز میخواندند و کودکان، با شادی به سوی مدرسه میدویدند. وقتی به کلاس رسیدم، معلم با چهرهای متبسم در انتظارمان بود. آن روز، درس ما دربارهٔ زیباییهای طبیعت و نعمتهای خداوند بود.
بعد از مدرسه، به گردش در دل طبیعت رفتیم. آنجا، میان درختان سرسبز و کنار نهر آبی، احساس کردم به آرامش واقعی رسیدهام. پروانههای رنگارنگ، بر فراز گلها پرواز میکردند و آسمان، آبیِ روشن و پاکی بود. آن روز به من آموخت که گاهی سادهترین لحظهها، میتوانند عمیقترین خاطرهها را برایمان بسازند.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا ادبی از زبان آدم برفی.
اکنون که آن روز را به یاد میآورم، همچنان گرمای آن لحظهها را در وجودم حس میکنم. روزی که مانند گنجی درخشان، در صندوقچهٔ خاطراتم جاودانه شد.
موضوع انشا یک روز به یاد ماندنی
همه ما روزهای خاصی در زندگی داریم که هیچ وقت از یادمان نمیروند. وقتی در خاطرههایم جستجو کردم، یکی از این روزهای زیبا را پیدا کردم. آن روز یک روز تابستانی بود و آفتاب در آسمان میدرخشید.
به همراه خانواده به شهرهای شمال کشور سفر کردیم. برای اولین بار بود که دریا را از نزدیک میدیدم. قبلاً فقط عکسهایش را دیده بودم، اما وقتی خودش را دیدم، خیلی قشنگتر و زندهتر بود. نور خورشید روی آب میتابید و سطح دریا مثل الماس برق میزد. موجها با حرکتشان صدفهای ریز و درشت را به ساحل میآوردند. دریا و ساحل مثل دو رفیق قدیمی به نظر میرسیدند که همیشه در کنار هم هستند. من که کوچک بودم، دریا برایم دنیای بزرگی بود که حیرتم را برانگیخته بود.
بعد از چند ساعت، به یک خانه ویلایی رفتیم که از پنجرههایش دریا دیده میشد. آنجا احساس کردم دریا را توی قاب پنجره گذاشتهام؛ اینقدر کوچک و زیبا! البته این فقط فکر بچگانه خودم بود. شب دوباره کنار دریا رفتیم. آن شب واقعاً فوقالعاده بود. ماه توی آسمان بود و تصویرش روی آب دریا افتاده بود. ستارهها هم دور ماه جمع شده بودند و انگار به حرفهایش گوش میدادند. دریا و ماه فقط شبها همدیگر را میدیدند. من هم تماشاگر این صحنه آرامشبخش بودم. باد میوزید و حس خنکی روی صورتم مینشست. پدرمان آتش روشن کرد و مادر کنارش ایستاده بود. آتش میان باد و دریا گم شده بود و میلرزید. انگار میترسید و میخواست از آنجا دور شود.
آن شب و آن روز، یکی از بهترین خاطرههای زندگی من شد؛ خاطرهای که هنوز بعد از سالها یادش برایم زنده است. خانواده مانند گنجی است که چنین روزهایی را برای همیشه در دل ما ثبت میکند.
انشا در مورد یک روز خوب با خانواده
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی