انشا درباره گفتگوی خیالی تبر و درخت

انشا درباره گفتگوی خیالی تبر و درخت

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

یک روز، در میان جنگلی سرسبز، درخت بلند و کهنسالی در کنار رودخانه ایستاده بود. نزدیک او، تبر تیزی که دسته‌ای چوبی داشت، روی سنگی قرار گرفته بود.

ناگهان تبر به درخت نگاه کرد و با غرور گفت: «ای درخت بلندقامت! قدرت من از تو بیشتر است. من می‌توانم تو را به راحتی قطعه قطعه کنم و از تو چیزهای گوناگونی بسازم.»

درخت که سال‌ها شاهد رفت و آمد باد و باران بود، آرام پاسخ داد: «ای تبر! این حقیقت دارد که تو تیغه‌ای تیز و برنده هستی. اما یک چیز را فراموش می‌کنی: آن دسته‌ای که تو را در دست می‌گیرد و نیرو می‌بخشد، از جنس خود من است. اگر من نباشم، تو نیز تنها یک تکه آهن بی‌کاربرد خواهی بود.»

تبر با شنیدن این سخن، ساکت ماند و به فکر فرو رفت. او تازه فهمیده بود که قدرت واقعی او، وابسته به همان چیزی است که می‌خواست نابودش کند.

انشا درباره گفتگوی خیالی تبر و درخت

یک گفتگوی خیالی میان تبر و درخت، به شکلی ادبی و تصویری برای شما دانش‌آموزان عزیز نوشته شده است. این انشا به شما کمک می‌کند تا با شیوه‌ی نوشتن و تقویت مهارت‌های نویسندگی بیشتر آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.

مقاله انشا با تضاد معنایی سلامتی و بیماری منبع بسیار خوبی برای یادگیری بیشتر است.

اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا ذهنی از زبان یک پرنده در حال پرواز را بخوانید.

موضوع انشا گفتگوی تبر و درخت

درخت پیر در دل جنگل روزگار می‌گذراند. او از همه درختان آن ناحیه عمر بیشتری داشت. هر بامداد با نغمه پرندگان از خواب برمی‌خاست و با تابش ماه در آسمان، به خواب می‌رفت. از روزی که جنگل تنها ده درخت بیشتر نداشت، او آنجا بود. حالا جای زندگی او به بزرگترین جنگل منطقه تبدیل شده بود. درخت پیر هرگز گمان نمی‌برد که روزی سرنوشت تلخ و غیرمنتظره‌ای در انتظارش باشد. در رویاهایش تصور می‌کرد روزی باستان‌شناسان می‌آیند و او را به عنوان پیرترین درخت شهر معرفی می‌کنند. بعد او را به موزه می‌برند تا همه از نزدیک او را ببینند. اما این یک رؤیا بود که هیچگاه به حقیقت نپیوست.

یک روز، گروهی از آدم‌ها با لباس‌های یکسان به جنگل آمدند. درخت به خاطر قد بلندش می‌توانست آنها را ببیند. آنها تبرهای تیزی در دست داشتند. انگار آمده بودند تا مانند سال‌های گذشته، درختان کهن را برای درست کردن کاغذ و مداد و چیزهای دیگر قطع کنند. تبرها با خنده‌ای شرورانه به نظر می‌رسیدند. یکی از افراد تبرش را بلند کرد تا بر تنه درخت فرود آورد و او را از پای درآورد. درخت پیر با حیرت به تبر گفت: «من چه کار اشتباهی در حق تو کرده‌ام که می‌خواهی مرا نابود کنی؟»
تبر با غرور پاسخ داد: «این شغل من است. من شکارچی درختانم. برایم مهم نیست که تو درخت خوبی هستی یا بد. من وظیفه دارم تو را قطع کنم و این کار را به بهترین شکل انجام می‌دهم.»

توصیه می‌کنیم این مطلب انشا با تضاد معنایی غم و شادی را حتماً بخوانید.

درخت نمی‌دانست چه کاری از دستش برمی‌آید. تبر مصمم و آماده بود. این اولین باری نبود که او می‌خواست درختی را از بین ببرد. فکری به ذهن درخت رسید و به تبر گفت: «پیشنهادی برای تو دارم. هدف تو این است که مرا قطع کنی. می‌توانی قسمتی از تنه‌ام را باقی بگذاری تا درختی تازه از آن رشد کند. مرا کاملاً از ریشه درنیاور.»
تبر به فکر فرو رفت. برایش فرقی نمی‌کرد که شاخه‌ها را قطع کند یا همه تنه را. فقط می‌خواست وظیفه‌اش را انجام دهد و به درخت آسیب برساند. تبر نیمی از تنه درخت را باقی گذاشت و بقیه را برید. درخت پیر حالا تنها یک تنه بریده داشت و روزهایش را به امید دوباره جوانه زدن می‌شمرد.

انشا چگونه از درختان محافظت کنیم
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *