انشا در مورد یک روز در باغ وحش

انشا یک روز در باغ وحش

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

امروز صبح، خیلی هیجان‌زده بودم. ما قرار بود به باغ وحش برویم. هوا آفتابی و خوب بود. وقتی به باغ وحش رسیدیم، اول از قفس پرنده‌ها دیدن کردیم. پرنده‌های رنگارنگ با آوازهای قشنگشان، فضای شادی ایجاد کرده بودند.

بعد به قسمت شیرها و ببرها رفتیم. آن‌ها با ابهت و شکوه در محوطه خود راه می‌رفتند. کمی آن طرف‌تر، میمون‌ها مشغول بازی و جست و خیز بودند. دیدن حرکات بامزه آن‌ها همه ما را به خنده انداخت.

سپس به محوطه فیل‌ها رسیدیم. فیل بزرگ و قدرتمند، با خرطم بلندش برگ‌ها را می‌خورد. در کنار او، یک بچه فیل کوچک و بازیگوش توجه همه را به خود جلب کرده بود.

بعد از ناهار، به قسمت آبی باغ وحش رفتیم. پنگوئن‌ها با حرکت‌های خاص خود در آب شنا می‌کردند و ماهی‌ها با رنگ‌های درخشان در آکواریوم بزرگ به نظاره نشسته بودند.

در پایان روز، خسته اما خوشحال از باغ وحش خارج شدیم. این روز برای من پر از خاطرات زیبا و جدید بود و دوست دارم بازهم به باغ وحش سر بزنم.

انشا یک روز در باغ وحش

یک روز در باغ وحش

صبح آن روز، آفتاب تازه از پشت کوه‌ها سر برآورده بود و آسمان به رنگ آبیِ روشن درآمده بود. با خانواده راهی باغ وحش شدیم. هوای تازه و خنک صبحگاهی، صورتمان را نوازش می‌داد.

با ورود به باغ وحش، دنیایی تازه پیش چشممان گشوده شد. درختان بلند و سرسبز، سایه‌بانِ خنکی برای مسیرها ساخته بودند و آواز پرندگان از هر سو به گوش می‌رسید. اول به قفس پرندگان رسیدیم. طاووسی با پرهای رنگارنگ و درخشان، خودنمایی می‌کرد و قناری‌ها با آوازهای دلنشینشان، فضایی شاد پدید آورده بودند.

سپس به بخش جانوران بزرگ رفتیم. شیرِ باوقار، در زیر آفتاب دراز کشیده بود و چشمان نافذش، شکوهِ سلطان جنگل را به رخ می‌کشید. میمون‌های بازیگوش، از درختی به درخت دیگر می‌پریدند و بچه‌هایشان را با خود می‌بردند. دیدن فیل عظیم‌الجثه که با خرطمش برگ‌ها را به سوی خود جذب می‌کرد، بسیار تماشایی بود.

در استخر، خرس‌های سفید شمالی شنا می‌کردند و گاهی از آب بیرون می‌آمدند و در آفتاب استراحت می‌کردند. بوی علف‌های تازه و صدای شرشر آب‌شارهای کوچک، بر زیبایی آنجا افزوده بود.

این روز پرهیجان، نه تنها با خاطراتی زیبا به پایان رسید، بلکه درس بزرگی به من داد: احترام به همه‌ی جانداران و شکرگزاری برای این همه نعمت و زیبایی.

موضوع انشا یک روز در باغ وحش

آیا تا به حال به زندگی حیوانات در باغ وحش فکر کرده‌اید؟ آیا آن‌ها در آنجا واقعاً احساس خوشبختی می‌کنند یا نه؟

یک روز با خانواده‌ام به باغ وحش رفتیم. حیوانات زیادی آنجا بودند که هر کدام در قفس جداگانه‌ای نگهداری می‌شدند. با ورود به باغ وحش، این فکر به ذهنم رسید که با وجود جدا بودن قفس حیوانات از هم، آن‌ها در کنار یکدیگر جامعه‌ای کوچک را تشکیل داده‌اند که انگار با هم دوست شده‌اند و مثل یک خانواده در کنار هم زندگی می‌کنند.

اول به دیدن خرس‌ها رفتیم. آن‌ها خسته به نظر می‌رسیدند و تمام مدت در گوشه‌ای خوابیده بودند. شاید ترجیح می‌دادند در خواب، جنگل بزرگ و بی‌پایان را ببینند تا اینکه در آن فضای محدود بیدار بمانند. بعد از خرس‌ها، نوبت به میمون‌ها رسید. آن‌ها پر از انرژی بودند و مدام از این شاخه به آن شاخه می‌پریدند. در قفس کوچکشان، احساس می‌کردند که صاحب آنجا هستند.

وقتی از کنار قفس پرندگان رد شدم، برایشان احساس ناراحتی کردم. چطور ممکن است موجوداتی که آزادانه در آسمان پرواز کرده‌اند، حالا پشت میله‌های آهنی زندانی شده‌اند؟ زندگی در قفس برای پرنده‌ها که بال دارند، بسیار سخت است؛ اما انگار آن‌ها دیگر به این شرایط عادت کرده بودند.

کمی که جلوتر رفتیم، با فیل‌ها آشنا شدیم. سه فیل آنجا بودند: پدر، مادر و بچه‌شان. فیل‌ها از همه حیوانات باغ وحش بزرگ‌تر بودند. شیرها هم در قفس خودشان بودند و هر کدام ظاهر متفاوتی داشتند. به من گفتند یکی از آن‌ها نر و دیگری ماده است. شیر نر قوی‌تر بود و موهای بلندی به نام یال دور سرش داشت. شیر ماده اما زیبا بود و یال نداشت. شیرهای باغ وحش ترسناک نبودند؛ بیشتر وقت‌ها آرام در گوشه‌ای می‌نشستند.

در راه برگشت، به این فکر کردم که هر موجودی سرنوشت خاص خودش را دارد. بعضی حیوانات در جنگل زندگی می‌کنند و بعضی دیگر، سرنوشتشان این است که در خانه‌هایی به نام قفس، روزگار بگذرانند.

موضوعات پیشنهادی انشاهای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *