انشا در مورد یک روز تعطیل جمعه

انشا در مورد یک روز تعطیل جمعه

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

یک روز جمعه بود و مدرسه تعطیل. من صبح که از خواب بیدار شدم، احساس کردم روز بسیار خوبی در پیش دارم. هوا آفتابی و دلپذیر بود و پرنده‌ها در حیاط خانه ما در حال آواز خواندن بودند.

بعد از خوردن صبحانه، تصمیم گرفتم کمی درس بخوانم و تکالیفم را انجام دهم. وقتی کارم تمام شد، با پدر و مادرم برای گردش به پارک محله‌مان رفتیم. آنجا پر از خانواده‌هایی بود که مثل ما از هوای خوب استفاده کرده بودند. من روی چمن‌ها دویدم و بازی کردم و حتی بستنی خوشمزه‌ای خوردم.

بعد از ناهار، به خانه برگشتیم و من بقیه روز را به خواندن کتاب داستان مورد علاقه‌ام و تماشای یک فیلم کارتونی گذراندم. شب هم همه خانواده دور هم جمع شدیم و شام خوردیم و خاطرات خوشی را با هم به اشتراک گذاشتیم.

این روز تعطیل برای من بسیار خاص و به یاد ماندنی بود، چون توانستم هم استراحت کنم، هم درس بخوانم و هم زمان خوبی را در کنار خانواده‌ام بگذرانم.

انشا در مورد یک روز تعطیل جمعه

یک روز زیبا در کنار خانواده

در اینجا می‌توانید اطلاعات کامل‌تری درباره انشا در مورد سفر خیالی به فضا بیابید.

این نوشته به شیوه‌ای ادبی و تصویری برای شما دانش‌آموزان عزیز آماده شده است. هدف این است که با چگونگی نوشتن یک متن خوب و تقویت توانایی نوشتاری خود آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.

موضوع انشا یک روز تعطیل جمعه

جمعه برای دانش‌آموزان روز بسیار ویژه‌ای است. در این روز می‌توانیم تا دیروقت در خانه استراحت کنیم یا با خانواده به بیرون برویم و وقت خوبی داشته باشیم. من معمولاً جمعه‌ها را در خانه می‌گذرانم: تکالیفم را انجام می‌دهم و گاهی با پدر و مادر فیلم تماشا می‌کنم. این برنامه تقریباً هر هفته تکرار می‌شود. اما داستانی که می‌خواهم برایتان بگویم، با همهٔ جمعه‌های تکراری من فرق دارد.

آن روز جمعه، صدای مادرم مرا از خواب بیدار کرد. فکر کردم مثل همیشه ساعت ده است و باید از خواب بیدار شوم. وقتی چشم باز کردم، با تعجب دیدم که هنوز پنجره تاریک است. بلند شدم و پرده را کنار زدم. هوا کاملاً تاریک بود. با خودم گفتم شاید زود بیدار شده‌ام که ناگهان مادر گفت: “چرا ایستادی؟ زود باش لباس‌ت را عوض کن!”
تعجب من بیشتر شد وقتی دیدم پدر و مادر هر دو لباس ورزشی پوشیده‌اند. بله، درست حدس زدید! آن روز برای اولین بار قرار بود به کوهنوردی برویم. با کلی ذوق و شوق، لباس‌هایی را پوشیدم که مدت‌ها بود آرزو داشتم برای طبیعت‌گردی بپوشم.

توصیه می‌کنیم این مطلب انشا در مورد اگر من کبوتر بودم را حتماً بخوانید.

برای مطالعه بیشتر، به انشا از دید یک ذره بین سری سر بزنید.

سوار ماشین شدیم و به راه افتادیم. خورشید تازه داشت طلوع می‌کرد. برای اولین بار احساس کردم من از خورشید هم زودتر بیدار شده‌ام! انگار در یک مسابقه دو، از همه جلوتر باشم. وقتی به کوه رسیدیم، کوه بلند و با ابهتی را دیدم که در مقابل ما ایستاده بود. با دیدن آن ارتفاع، کمی ترسیدم، اما می‌دانستم پدر و مادر همراه من هستند و این فکر به من آرامش می‌داد.
قدم به قدم بالا رفتیم و بعد از چند ساعت تلاش، بالاخره به قله رسیدیم. چه روز تعطیل فوق‌العاده‌ای! آن بالا نه تنها احساس کردم از خورشید قوی‌ترم، بلکه از کوه هم قوی‌تر شده‌ام، چون توانسته‌ام تمام مسیر را تا آخر طی کنم. روی زمین، برف‌های سفید و نرمی بود که انگار منتظر بودند کسی بیاید و با آن‌ها آدم‌برفی بسازد. با کمک پدر و مادر یک آدم‌برفی بزرگ و قشنگ درست کردیم.
آن روز، یک جمعهٔ واقعاً شگفت‌انگیز بود که خاطرات زیبایی در دل من گذاشت.

انشا در مورد یک روز شلوغ
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *