انشا در مورد یک تابلو نقاشی

انشا در مورد یک تابلو نقاشی

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

در یک روز آفتابی و زیبا، معلم نقاشی از بچه‌های کلاس خواست تا یک نقاشی بکشند. هر کدام از دانش‌آموزان با ذوق و شوق زیادی شروع به کشیدن کردند. هر کسی چیزی را که دوست داشت، روی کاغذ آورد.

یکی کوه‌های بلند و آسمان آبی کشید، یکی درختان سبز و خورشید درخشان. دیگری رودخانه‌ای روان با ماهی‌های قشنگ. هر نقاشی، دنیای کوچکی بود که بچه‌ها آن را ساخته بودند.

وقتی نقاشی‌ها تمام شد، معلم از آن‌ها خواست تا تابلوهایشان را به دیوار کلاس بزنند. کلاس ناگهان پر از رنگ‌های شاد و تصاویر قشنگ شد. انگار هر تابلو، قصه‌ای داشت که با رنگ‌ها روایت می‌شد.

آن روز، بچه‌ها فهمیدند که هنر، زبانی است که بدون حرف زدن، احساسات و آرزوهای آدم را نشان می‌دهد. هر نقاشی، مثل پنجره‌ای بود به دنیای خیال و زیبایی.

انشا در مورد یک تابلو نقاشی

در دنیای رنگ‌ها و نقش‌ها، تابلوی نقاشی پنجره‌ای به روی زیبایی‌هاست. این متن برای دانش‌آموزان عزیزی نوشته شده که دوست دارند نوشتن را به زیبایی یک اثر هنری بیاموزند. با ما همراه باشید تا با هم سفری به دنیای واژه‌ها و جمله‌های دلنشین داشته باشیم.

موضوع انشا یک تابلو نقاشی

در نگاه اول، تابلوی نقاشی آنجا چیز خاصی برای دیدن نداشت. وقتی وارد شدم، فقط چند نقاشی با خط‌های ظریف و دقیق دیده می‌شد. هیچ چیز شگفت‌انگیز یا جذابی در کار نبود. گالری پر از آدم بود؛ هم چهره‌های شناخته شده و هم مردم عادی. هر کسی جلوی یک تابلو ایستاده بود و با دیگران در مورد آن صحبت می‌کرد. همه چیز معمولی به نظر می‌رسید. سالن بزرگ بود، ولی تعداد نقاشی‌ها خیلی زیاد نبود. فضای کلی، کمی کسل‌کننده و بی‌روح بود.

قدم‌زنان به سمت انتهای گالری رفتم. یک نفر با لباس‌های رنگارنگ و عجیب، بقیه را صدا کرد تا نزدیکش بروند. انگار می‌خواست مطلب مهمی را بگوید؛ اما فقط برای کسانی که به نقاشی علاقه داشتند.

وقتی سالن خلوت شد، توانستم با دقت بیشتری به نقاشی‌ها نگاه کنم. هیچ‌کدام مفهوم عمیقی نداشتند و فقط نشان می‌دادند که نقاش چقدر در استفاده از قلمو مهارت دارد. در حالی که افکارم این‌طرف و آن‌طرف می‌رفت، ناگهان چشمم به یک در کوچک افتاد. اول فکر کردم که خود در هم بخشی از یک نقاشی دیواری است. اما نزدیک‌تر رفتم و دستگیره را کشیدم. در باز شد و راه به یک انباری قدیمی برد. پشت در، هیچ اثر سحر و جادویی نبود. روی همه چیز لایه‌ای از گرد و غبار نشسته بود، انگار سال‌ها کسی آنجا نرفته است. روی زمین هم ردپای محوی دیده می‌شد.

من هم مسیر آن ردپا را دنبال کردم. آخرین جای پا، نزدیک یک تابلوی نقاشی تمام می‌شد. روی آن تابلو خاک زیادی نشسته بود و تقریباً چیزی از طرحش دیده نمی‌شد. انگار کسی سعی کرده بود گرد و غبار را کنار بزند، ولی وسط کار منصرف شده است.

من خودم گرد و غبار را از روی تابلو پاک کردم. نقاشی یک تالار آینه بود، با طرحی عمیق و گیرا. تابلو آنقدر زیبا و زنده به نظر می‌رسید که باورکردنی نبود فقط یک نقاشی باشد. آینه‌ها برق می‌زدند. هر چه بیشتر به تابلو نگاه می‌کردم، عمق و وسعت آن بیشتر حس می‌شد. تابلو را بلند کردم تا از نزدیک ببینم. اما صدای سرفه نگهبان گالری، مرا به واقعیت برگرداند.

تابلو را به صاحب گالری نشان دادم. او گفت که این تابلو قدیمی است و اگر دوست دارم، می‌توانم آن را به عنوان یادگاری با خودم ببرم. حالا چند روزی است که غرق در تماشای آن تالار آینه‌ام. بعضی وقت‌ها فکر می‌کنم شاید یک روز کاملاً در آن نقاشی گم شوم.

انشا شغل آینده ؛ نقاش
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *