یک روز آفتابی، ابرِ پُرکِیفی در آسمانِ آبی شناور بود. کنارِ خورشیدِ درخشان رسید و با او به گپ زدن پرداخت.
ابر با غرور گفت: «ای خورشید! من از تو بسیار برترم. وقتی من در آسمان ظاهر میشوم، مردم از گرمای سوزان تو در امان میمانند و سایهی من بر سرشان میافتد. من باران را میبارانم تا زمین سیراب شود و گلها و درختان شاداب گردند. کارهای من است که جهان را سبز و با طراوت نگاه میدارد.»
خورشید با مهربانی و آرامش پاسخ داد: «ای دوستِ من! کارهای تو بیگمان سودمند و زیباست. اما هر یک از ما وظیفهای داریم. من از دوردستها، گرمای خود را به زمین میفرستم. اگر من نباشم، زمین سرد و تاریک میشود و هیچ موجودی نمیتواند به زندگی ادامه دهد. گرمای من است که به تو نیرو میدهد تا به ابر تبدیل شوی و باران را ببارانی. ما هر دو برای این جهان لازمیم و کارهایمان یکدیگر را کامل میکند.»
سخنان خورشید، ابر را به فکر فرو برد. او فهمید که به جای رقابت و خودستایی، باید به همکاری و اهمیت نقش یکدیگر احترام بگذارند. پس با خورشید خداحافظی کرد و به آرامی به سفرش در آسمان ادامه داد.

گفتوگوی شاعرانه ابر و خورشید
در آسمان آبی، ابر نازکی با خورشید گرم و درخشان به گفتوگو نشست. ابر با لحنی نرم پرسید: «تو چگونه اینگونه بیوقفه میتابی و جهان را روشن میکنی؟» خورشید با لبخندی پاسخ داد: «نور من، هدیهای است برای همه؛ برای گلها، درختان و هر جانداری.» ابر که از شنیدن این سخن به شوق آمده بود، گفت: «من نیز میکوشم تا با ریزش باران، زمین را سیراب کنم و زندگی را تازه سازم.» این گفتوگوی زیبا، صلح و همکاری میان آنان را به نمایش گذاشت.
موضوع انشا گفتگوی ابر و خورشید
آسمانِ آبی، همچون یک تابلوی نقاشی بزرگ بود که هر روز تصویر تازهای در آن پدیدار میشد. یک روز، ابری پفکرده و سفید، با ناراحتی به خورشید نگاه کرد که با تمام نیرو میدرخشید. خورشید با گرمای خود، با لبخند به ابر نگریست و پرسید: درود بر تو، دوست من! امروز چرا اینگونه ناراحت به نظر میرسی؟
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد کتاب و کتابخوانی.
اگر سوالاتی دارید، مقاله انشا ادبی در مورد عدالت به شما کمک خواهد کرد.
برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا درباره اربعین و کربلا سر بزنید.
ابر با صدایی غمگین گفت: تو همیشه میدرخشی و گرمات را به زمین میرسانی، اما من چه کارهام؟ فقط در آسمان شناور میشوم و گاهی هم باران میبارم. تو همیشه مورد توجه هستی و همه تو را دوست دارند، ولی من اینطور نیستم.
خورشید با مهربانی پاسخ داد: ابرِ عزیز، هر یک از ما در این دنیا وظیفهای داریم. من نور و گرما میدهم تا گیاهان رشد کنند و زمین روشن باشد. اما تو هم کارهای بزرگی انجام میدهی. باران تو، زمین را سیراب میکند و به همهٔ موجودات زندگی میبخشد. رنگینکمان قشنگ بعد از باران هم به خاطر وجود توست. مگر اینها کارهای کماهمیتی هستند؟
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا ادبی در مورد یک روز برفی (سری دوم) را بخوانید.
در این مقاله انشا اگر من یک گنجشک بودم اطلاعات مفیدی آمده است.
ابر کمی سکوت کرد و گفت: اما تو همیشه در آسمانی، و من بعضی وقتها ناپدید میشوم.
خورشید گفت: دقیقاً به همین دلیل، وجود تو لازم است. گاهی زمین نیاز به خنکی و آرامش دارد و تو با باران این لطافت را فراهم میکنی. گاهی هم آسمان به سایه نیاز دارد و تو با وجودت این سایه را میسازی. تو مثل یک نقاش هستی که با رنگهای سفید و طوسی، طرحهای زیبایی در آسمان خلق میکنی. ما مکمل یکدیگریم و با هم دنیایی قشنگ میسازیم.
ابر با شنیدن این سخنان، لبخندی زد و گفت: راست میگویی. من هم نقش خودم را دارم. از این پس با تو همکاری میکنم تا دنیا زیباتر شود.
اطلاعات جامعتری در مورد این موضوع را در انشا با تضاد معنایی دوست و دشمن پیدا کنید.
از آن روز به بعد، ابر و خورشید با یکدیگر دوست شدند و هر کدام کار خود را انجام دادند. خورشید با نور و گرمایش زمین را روشن میکرد و ابر با بارانش زمین را تازه و سرسبز نگه میداشت. آنها با همراهی هم، دنیا را زیبا و پرجنبوجوش ساختند.
گفتگوی خیالی ساحل و دریا
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی