انشا در مورد من باسواد شدم تا

انشای دانش آموزی من باسواد شدم تا

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

من باسواد شدم تا…

توانایی خواندن و نوشتن را به دست آوردم تا دنیای اطرافم را بهتر بفهمم. تا بتوانم نامه بنویسم، داستان بخوانم و با کلمات، احساساتم را بیان کنم. سواد، کلیدی بود که درهای بستهٔ زیادی را به رویم گشود.

من باسواد شدم تا بتوانم حساب دخل و خرج زندگی‌ام را نگه دارم. تا بدهم یک چیز را از کجا و با چه قیمتی بخرم. سواد به من استقلال بخشید و مرا از وابستگی به دیگران برای امور ساده، رها کرد.

من باسواد شدم تا بتوانم داروهایم را بدون اشتباه بخوانم و دستورالعمل‌های مهم را متوجه شوم. سواد به من آموخت که چطور از خودم و خانوادهام در برابر خطرات محافظت کنم.

من باسواد شدم تا بتوانم در جامعه‌ام فردی مفید باشم. تا در پیشرفت کشورم سهیم شوم و به هموطنانم خدمت کنم. سواد به من عزت نفس و اعتماد به نفس داد و مرا به شهروندی مسئول تبدیل کرد.

در نهایت، من باسواد شدم تا بتوانم دانش خود را به دیگران نیز بیاموزم و در روشن کردن چراغ دانایی در دل‌ها، سهمی داشته باشم.

انشای دانش آموزی من باسواد شدم تا

من خواندن و نوشتن را آموختم تا بتوانم دنیای اطرافم را بهتر درک کنم. سواد، پنجره‌ای به روی دنیای جدید برای من گشود. اکنون می‌توانم کتاب بخوانم، داستان‌های زیبا را دنبال کنم و با اندیشه‌های نویسندگان و شاعران بزرگ آشنا شوم. نوشتن نیز به من این توانایی را داده که احساسات و افکارم را روی کاغذ بیاورم و با دیگران به اشتراک بگذارم.

باسواد شدن مانند این است که چراغی در تاریکی روشن کرده باشی. این چراغ، راه را برای من روشن کرده و به من کمک کرده تا بهتر و دقیق‌تر به زندگی نگاه کنم. من باسواد شدم تا نه تنها با دنیای اطرافم ارتباط بهتری برقرار کنم، بلکه بتوانم در ساختن فردایی بهتر برای خود و دیگران نیز نقش داشته باشم.

این متن به شیوه‌ای ادبی و توصیفی برای دانش‌آموزان تهیه شده است تا با روش‌های نگارش و تقویت مهارت نوشتاری آشنا شوند. با مدیر تولز همراه باشید.

1- موضوع انشا من باسواد شدم تا

“من خواندن و نوشتن یاد گرفتم تا…”

این جمله، شروع یک راه پُرمعنی و طولانی است. راهی که از نادانی و تاریکی به سمت دانایی و روشنایی می‌رود. در این مسیر، هر کلمه‌ای که یاد می‌گیری، یک پنجره‌ی جدید به روی دنیای ناشناخته‌ها باز می‌کند.

من سواد دارم تا دنیای اطرافم را بهتر درک کنم. تا بتوانم کتاب‌ها را بخوانم و از علم و تجربه‌های انسان‌های دیگر استفاده کنم. تا با دیگران راحت‌تر ارتباط برقرار کنم و بتوانم فکرها و حس‌های درونم را به خوبی به آن‌ها منتقل کنم.

من باسواد شدم تا به آرزوهایم برسم. تا کار خوبی پیدا کنم و زندگی بهتری برای خودم و کسانی که دوستشان دارم، فراهم کنم. تا در جنبه‌های مختلف پیشرفت کنم و توانایی‌های واقعی خودم را کشف کنم.

سواد، مثل یک کلید طلایی است که قفل درهای موفقیت را باز می‌کند. با سواد می‌توانیم به خواسته‌هایمان برسیم. می‌توانیم تبدیل به افرادی شویم که در جامعه‌ی خود تأثیر مثبت می‌گذارند.

اما سواد فقط خواندن و نوشتن نیست. سواد یعنی آگاه بودن، یعنی توانایی فکر کردن و تحلیل کردن، یعنی بتوانیم مشکلات را حل کنیم و همیشه سؤال بپرسیم. سواد یعنی بتوانیم همیشه چیزهای جدید یاد بگیریم و خودمان را با دنیایی که دائماً در حال تغییر است، هماهنگ کنیم.

به قول مولایمان علی علیه السلام، آدمیزاد دشمن چیزهایی است که نسبت به آن علم ندارد. وقتی در دریای علم و دانش شنا کنیم، تازه به عمق آن پی می‌بریم. آن‌گاه خواهیم دانست که در راه علم‌آموزی، طُفیلی بیش نیستیم. آدمی اگر به جایی رسد که بداند که “هیچ” نمی‌داند، دیگر در برابر خدایش سرکشی نخواهد کرد؛ چرا که بذر علم، نیاز به زمینی نرم و حاصلخیز دارد، نه شوره‌زار و بیابانی پر خار و خس.
دل که نرم شد، علم و آگاهی مهمان آن خواهد شد.

2- انشا درباره من باسواد شدم تا

وقتی کلاس اول رفتم، هنوز نمی‌دانستم باسواد شدن یعنی چه. فکر می‌کردم فقط این است که بتوانم اسم خودم را روی کاغذ بنویسم و کتاب‌های داستان ساده را بخوانم. آن زمان، خطم بد و ناجور بود و همیشه وقتی می‌خواستم کلمه‌ها را درست بنویسم، از پدر و مادرم یا معلمم کمک می‌گرفتم. اما رفته‌رفته فهمیدم که باسواد شدن معنایی بزرگ‌تر از این حرف‌ها دارد.

من باسواد شدم تا بتوانم خودم را در دنیایی بزرگ‌تر از خانه و مدرسه بهتر بشناسم و دست دیگران را هم بگیرم. وقتی خواندن و نوشتن را بهتر یاد گرفتم، توانستم کتاب‌هایی بخوانم که چیزهای زیادی از دنیا و رویدادهای مهم به من یاد می‌دادند. هرچه بیشتر مطالعه می‌کردم، بیشتر احساس می‌کردم که دارم دنیای تازه‌ای را کشف می‌کنم. دیگر تنها به آنچه چشمم می‌دید محدود نبودم؛ می‌توانستم با خواندن کتاب‌ها، به جاهای دور و نزدیک سفر کنم.

من باسواد شدم تا بتوانم آرزوهایم را روی کاغذ بیاورم. از بچگی عاشق این بودم که داستان بنویسم. وقتی یاد گرفتم چطور از واژه‌ها درست استفاده کنم، توانستم داستان‌هایی خلق کنم که دیگران هم از خواندنشان خوشحال شوند. نوشتن به من کمک کرد احساسات و فکرهایم را روشن‌تر و زیباتر بیان کنم.

با سواد خواندن و نوشتن، توانستم با آدم‌های بیشتری ارتباط برقرار کنم و از دانسته‌هایشان استفاده کنم. وقتی می‌توانستم نامه بنویسم، حس می‌کردم این توانایی را دارم که بهتر با دیگران حرف بزنم و رابطه بسازم. این مهارت‌ها در درس خواندن و زندگی اجتماعی بعدها خیلی به درد من خورد.

من باسواد شدم تا از حقایق و اطلاعات دنیا استفاده کنم. هرچه بیشتر بدانیم، انتخاب‌های بهتری می‌توانیم داشته باشیم.

از سوی دیگر، باسواد شدن باعث شد بتوانم به دیگران کمک کنم. مثلاً وقتی برادر کوچک‌ترم به مدرسه رفت و در خواندن و نوشتن مشکل داشت، من توانستم راهنمایی‌اش کنم. حس خیلی خوبی داشت که می‌دیدم کمکی از دستم برمی‌آید. پس باسواد بودن فقط برای خودم فایده نداشت، برای اطرافیانم هم سودمند بود.

من باسواد شدم تا دنیا را بهتر درک کنم و از فرصت‌هایی که پیش رویم قرار می‌گیرد، استفاده کنم. باسواد شدن فقط خواندن و نوشتن یاد گرفتن نیست؛ بلکه یعنی کشف دنیا، تصمیم‌گیری درست و یاری رساندن به دیگران. حالا که باسواد شده‌ام، می‌فهمم که این تازه اول راه است و باید همیشه در حال یادگیری و پیشرفت باشم.

موضوعات پیشنهادی انشاهای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *