من یک دانشآموزم و دوست دارم کمی درباره خودم برایتان بگویم. اسم من [اسم دانشآموز] است و در کلاس [پایه تحصیلی] درس میخوانم. من در شهر زیبای [نام شهر] به دنیا آمدم و در همینجا بزرگ شدهام.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد نعمت های خدا.
خانواده من اعضای بسیار خوب و دوستداشتنیای هستند. پدر و مادرم همیشه مرا دوست دارند و از من حمایت میکنند. من همچنین [تعداد] خواهر یا برادر دارم که با آنها بازی میکنم و وقت میگذرانم.
به درس خواندن علاقه زیادی دارم و سعی میکنم دانشآموز خوبی باشم. از بین همه درسها، بیشتر به [نام درس مورد علاقه] علاقه دارم چون فکر میکنم خیلی جالب است. وقتی بزرگ شدم دوست دارم [نام شغل مورد علاقه] شوم.
برای گسترش دانش خود، مقاله انشا با تضاد معنایی روز و شب را مطالعه کنید.
برای درک عمیقتر این موضوع، مطلب انشای ذهنی در مورد جنگ و صلح را بخوانید.
در وقتهای آزادم، دوست دارم [نام فعالیت یا سرگرمی مورد علاقه] انجام دهم. همچنین به [نام ورزش یا هنر مورد علاقه] هم علاقه دارم. دوستان خوبی در مدرسه دارم که با آنها بازی میکنم و خوش میگذرانیم.
سعی میکنم همیشه با ادب و مهربان باشم و به بزرگترها احترام بگذارم. دوست دارم در آینده انسان مفیدی برای خانواده و کشورم باشم.
برای گسترش دانش خود، مقاله انشای ذهنی در مورد تلویزیون را مطالعه کنید.

من، این نوشته، قصهای است از زندگی خودم که با زبانی ادبی و توصیفی برای شما دانشآموزان عزیز تهیه شده است. هدف این است که با چگونگی نوشتن و مهارتهای نویسندگی بیشتر آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا خودم
برای مدت طولانیای، دوست داشتم بفهمم منظور از این جمله که میگویند «خودت را بشناس» چیست. مگر من خودم را نمیشناختم؟ خودِ من همان کسی بود که هر روز در آینه میدیدم. آیا با خودم صادق بودم؟ آیا خودم را دوست داشتم؟ چرا میگویند اول باید به خودت احترام بگذاری تا دیگران هم به تو احترام بگذارند؟ در کل، از رابطهی بین من و خودم گیج شده بودم. چرا باید در درونم به دنبال کسی یا چیزی میگشتم که انگار خودم نیستم و او را نمیشناسم؟
یک روز معلم در کلاس دربارهٔ فداکاری صحبت میکرد. گفت فداکاری یعنی نوعدوستی و اینکه از روی نیت خیر، دیگران را بر خودت مقدم بدانی. وقتی از همهٔ بچههای کلاس پرسید چه کسی حاضر است برای دیگران فداکاری کند، من قبل از همه دستم را بالا بردم و با افتخار گفتم: «من هر فداکاری را برای هموطنانم انجام میدهم.» و به حرفم ایمان داشتم.
بعد از مدرسه، باران شدیدی شروع شد. برای اینکه از باران فرار کنم، تصمیم گرفتم به جای پیادهروی، با تاکسی به خانه بروم. در ایستگاه تاکسی منتظر بودم که پیرمردی کنارم ایستاد. معلوم بود حالش خوب نیست و مدام سرفه میکرد. نگاهم به او بود که با صدای بوق تاکسی به خودم آمدم. تاکسی فقط یک صندلی خالی داشت و من با عجله سوار شدم. مسافری که کنارم نشسته بود، گفت: «پسرم، بهتر نبود اجازه میدادی آن آقای سالمند سوار شود؟» با حالتی حقبهجانب گفتم: «من زودتر از او در ایستگاه بودم.» اینبار راننده گفت: «بهتر بود کمی از خودت گذشتگی نشان میدادی.»
تازه فهمیدم چه کار کردهام. شاید حق با من بود، اما من فداکاری نکرده بودم. همان کسی که در کلاس با اطمینان دستش را برای فداکاری بالا برد، در عمل جا زده بود. با این اتفاق، چیز دیگری هم فهمیدم: این که من خودم را به خوبی نمیشناختم. نمیدانستم در موقعیتهای مهم چطور رفتار میکنم. فهمیدم گاهی پیشامدهای غیرمنتظرهای در زندگی رخ میدهد که آدم را تغییر میدهد و دیگر مانند قبل نیست. بعد از آن روز، هر وقت کسی از من سؤالی میپرسید، میگفتم: «بستگی به شرایط دارد.» من آدم عصبانی نبودم، اما میدانستم ممکن است در شرایطی خشمگین شوم.
از آن روز به بعد، سعی کردم خودم را بهتر بشناسم. استعدادهایی در من بود که هنوز شکوفا نشده بودند. باید نقاط قوت و ضعقم را بهتر درک میکردم، چون من هم مانند هر انسان دیگری، موجودی منحصر به فرد بودم.
موضوعات پیشنهادی انشاهای دانشآموزی
انشا اختصاصی – نویسنده: مریم پورحسن
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا با تضاد معنایی مرگ و زندگی.
برای یادگیری پیشرفته، به انشای ذهنی در مورد ساعت مراجعه کنید.