انشا در مورد آخرین روز مدرسه

انشا در مورد آخرین روز مدرسه

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

آخرین روز مدرسه از راه رسیده است. امروز، روزی است که همۀ ما منتظرش بودیم، ولی حالا که فرا رسیده، حس و حال عجیبی داریم.

صبح، وقتی وارد حیاط مدرسه شدم، همه چیز با روزهای دیگر فرق داشت. بچه‌ها به جای دویدن و شلوغ کردن، آرام کنار هم ایستاده بودند و صحبت می‌کردند. حتی معلم‌ها هم امروز مهربان‌تر و خندان‌تر به نظر می‌رسیدند.

سر کلاس، معلم روی تخته سیاه نوشت: “سال تحصیلی به پایان رسید.” وقتی آن جمله را دیدم، کلی خاطره به یادم آمد؛ از اولین روز مدرسه که کمی ترسیده بودم، تا روزهایی که با دوستانم بازی می‌کردیم و درس می‌خواندیم.

زنگ آخر به صدا درآمد. دیگر خبری از شادی و شتاب برای بیرون رفتن نبود. همه آرام وسایلشان را جمع کردند. با دوستانم خداحافظی کردیم. بعضی از بچه‌ها اشک در چشمانشان حلقه زده بود. حتی من هم سعی می‌کردم جلوی اشک‌هایم را بگیرم.

وقتی از در مدرسه بیرون آمدم، یک بار دیگر به پشت سر نگاه کردم. مدرسه، با آن ساختمان قدیمی، برایم شبیه یک خاطره زیبا شده بود. اگرچه از تعطیلات تابستانی خوشحالم، ولی می‌دانم که دلم برای این روزها و دوستانم تنگ خواهد شد.

سال تحصیلی تمام شد، ولی یاد و خاطره این روزهای خوب، همیشه در قلب من خواهد ماند.

انشا در مورد آخرین روز مدرسه

در این متن، نمونه‌ای از یک انشای ادبی و تصویری دربارهٔ آخرین روز مدرسه ارائه شده است. این انشا به دانش‌آموزان کمک می‌کند تا با شیوهٔ نوشتن و تقویت مهارت‌های نویسندگی خود بیشتر آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.

موضوع انشا آخرین روز مدرسه

آخرین روز مدرسه برای من همیشه پر از حس‌های گوناگون و متناقض است. در این روز هم خوشحالم و هم کمی ناراحت. پارسال هم دقیقاً همین حالت را داشتم. صبح با انرژی و ذوق از خواب بیدار شدم، اما وقتی معلم گفت که امروز آخرین روز کلاس است، یکدفعه حال و هوای عجیبی گرفتم. انگار زمان خیلی تند گذشت و ناگهان باید با مدرسه و دوستانم خداحافظی می‌کردم.

از صبح آن روز، همه دانش‌آموزان مشغول جمع کردن چیزهایشان بودند. بعضی‌ها با خوشحالی دفتر و کتاب‌هایشان را در کیف می‌گذاشتند و بعضی دیگر برای آخرین بار در حیاط مدرسه بازی می‌کردند. صدای خنده و شوخی بچه‌ها همه‌جا پیچیده بود، ولی در دلم یک جور دلتنگی بود. نمی‌دانم چرا، ولی این روز همیشه برایم سخت می‌گذرد. شاید چون به فضای مدرسه، معلم‌ها و دوستانم عادت کرده‌ام. وقتی می‌بینم همه برای تعطیلات تابستانی آماده می‌شوند، احساس می‌کنم بخشی از زندگی‌ام تمام شده است.

معمولاً در این روز معلم‌ها سعی می‌کنند کلاس را به شکل خاصی برگزار کنند. امسال هم معلم ما برای خداحافظی، یک هدیه کوچک برای هر یک از ما آورده بود. در ساعت آخر، با همکلاسی‌ها عکس یادگاری گرفتیم. این لحظه‌ها همیشه در خاطرم می‌ماند. دوستانی که تمام سال کنارم بودند، یکی‌یکی از من جدا می‌شوند. بعضی‌ها به مدرسه دیگری می‌روند و ممکن است دیگر آن‌ها را نبینم.

وقتی به خانه رسیدم، حس عجیبی داشتم. فکر نمی‌کردم آخرین روز مدرسه این‌قدر روی من اثر بگذارد. به همه چیز فکر کردم: به روزهایی که در مدرسه گذراندم، به معلم‌هایی که چیزهای زیادی به من آموختند و به دوستانی که با هم خاطرات زیبایی ساختیم. با اینکه خاطرات زیادی در ذهنم مرور شد، اما یک چیز روشن بود: هر پایان، یک آغازی دوباره است. سال تحصیلی جدید از راه می‌رسد و من باز هم به مدرسه برمی‌گردم، اما این بار با تجربه‌های تازه.

آخرین روز مدرسه، روزی فراموش‌نشدنی است. در عین حال که کمی غمگین می‌شویم، پر از امید و انرژی برای فرداها هم هستیم. تابستان زمان خوبی برای استراحت و تفریح است، اما من همیشه مشتاق روز اول مهرم — روزی که دوباره دوستان و معلمانم را می‌بینم.

انشا در مورد زنگ آخر مدرسه
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *