اگر میتوانستم فقط یک روز فرصت زندگی داشته باشم، برنامهام برای آن روز اینگونه بود:
صبح آن روز، خیلی زود و همزمان با طلوع آفتاب از خواب بیدار میشدم. میخواستم طلوع خورشید را ببینم و اولین اشعههای نور را تماشا کنم که جهان را روشن میکنند. سپس کنار خانوادهام مینشستم و با آنان صبحانه میخوردم و از بودن در کنارشان لذت میبردم.
بعد از آن، به دیدن دوستانم میرفتم. از آنها به خاطر همه محبتها و همراهیهایشان تشکر میکردم و اگر بینمان کدورتی بود، آن را برطرف میکردم. سعی میکردم لحظات خوشی را با آنها سپری کنم و خاطرات زیبایی برایشان به جا بگذارم.
در بخشی از روز، به پارک یا کنار رودخانه میرفتم. به صدای پرندگان گوش میدادم، درختان را تماشا میکردم و از هوای تازه استفاده میکردم. سعی میکردم همه زیباییهای طبیعت را با دقت نگاه کنم و در ذهنم ثبت کنم.
عصر آن روز، به دیدار افراد سالخورده خانواده و فامیل میرفتم. از تجربیاتشان میآموختم و برایشان آرزوی سلامتی میکردم. سپس کتاب مورد علاقهام را میخواندم یا آهنگهای آرامشبخش گوش میدادم.
در پایان روز، در جایی آرام مینشستم و به همه لحظات خوب و بد زندگیام فکر میکردم. از خداوند به خاطر همه نعمتهایی که به من داده بود سپاسگزاری میکردم و برای همه انسانهای جهان آرزوی شادی و سلامتی میکردم.
این روز برای من فرصتی بود تا یک بار دیگر عشق را تجربه کنم، بخشیدن و بخشوده شدن را بیاموزم و از هر ثانیه زندگی نهایت استفاده را ببرم.

اگر تنها یک روز برای زندگی کردن فرصت داشتم، چگونه آن روز را سپری میکردم؟ این پرسشی است که در این نوشته به شیوهای ادبی و تصویری به آن میپردازیم. این متن برای دانشآموزان عزیزی تهیه شده که دوست دارند با روشهای نویسندگی و زیبانویسی بیشتر آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
موضوع انشا اگر یک روز فرصت زندگی داشتم
اگر فقط یک روز برای زندگی کردن فرصت داشتم، سعی میکردم از هر ثانیهی آن نهایت استفاده را ببرم. صبح، با تابش نخستین پرتوهای خورشید از خواب بلند میشدم و کنار پنجره میرفتم. تماشای آسمان آبی، پرواز آزادانهی پرندگان و لمس نسیم خنک صبح، احساس عمیق شکرگزاری در من ایجاد میکرد. شاید این آخرین باری بود که چنین حسی را تجربه میکردم.
پس از آماده شدن، به اتاق پدر و مادرم سر میزدم. به مادرم لبخند میزدم و او را گرم در آغوش میگرفتم. همیشه دوست داشتم آنها بدانند چقدر دوستشان دارم، اما این بار با زبان میگفتم که وجودشان چه نعمت بزرگی در زندگی من است. اگر گاهی باعث رنجش خواهر و برادرم شده بودم، از آنها عذرخواهی میکردم و برایشان آرزوی شهامت و مهربانی میکردم.
بعد از خداحافظی با خانواده، راهی مدرسه میشدم. آنجا با دوستانم وقت میگذراندم. شاید آخرین فرصت من برای بازی و خنده با آنها بود. دوست داشتم به آنها بگویم که دوستیشان چقدر برایم ارزشمند است و هرگز آنها را فراموش نخواهم کرد.
در طول روز، به کسانی که نیاز به کمک داشتند، توجه میکردم. گاهی یک لبخند ساده یا یک کلمهی مهربانانه میتواند روز کسی را زیباتر کند. اگر کسی را افسرده میدیدم، کنارش میرفتم و سعی میکردم حالش را بهتر کنم. شاید این کارهای کوچک، تأثیر بزرگی در زندگی دیگران میگذاشت.
عصر، به مکانی آرام و سرسبز میرفتم که همیشه دلم میخواست در آنجا باشم. جایی که بتوانم آسمان را تماشا کنم و آرامش پیدا کنم. زیر سایهی یک درخت بزرگ مینشستم و به صدای باد میان برگها گوش میدادم. در آن لحظه به زیبایی و کوتاهی زندگی فکر میکردم.
وقتی شب فرامیرسید، با قلبی پر از رضایت و آرامش به خانه بازمیگشتم. پیش از خواب، یک بار دیگر خانوادهام را میدیدم و به آنها میگفتم چقدر خوشبخت بودهام که در کنارشان زندگی کردم. سپس روی تخت دراز میکشیدم و با لبخند و یادهای زیبای آن روز به خواب میرفتم.
اگر فقط یک روز برای زندگی کردن داشتم، آن روز برایم سرشار از معنا و ارزش بود. سعی میکردم هر لحظه را در خاطر بسپارم و از همهچیز قدردانی کنم. زندگی کوتاه است و باید از هر فرصتی نهایت بهره را ببریم.
انشا موفقیت در زندگی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی