انشا از زبان یک درخت تنها در بیابان

انشا از زبان یک درخت تنها در بیابان

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

من یک درخت تنها هستم، در میان بیابانی بی‌پایان. سال‌هاست که اینجا ایستاده‌ام، در دل کویری خشک و خالی. خورشید، سوزان و بی‌رحم، هر روز بر شاخه‌ها و برگ‌هایم می‌تابد و باد، شن‌های داغ را به تن من می‌کوبد.

گاهی اوقات، کاروان‌هایی از دور می‌گذرند. مسافران خسته، برای ساعتی زیر سایه‌ام استراحت می‌کنند. آن‌ها با دیدن من، گویی امیدی تازه پیدا می‌کنند. گاهی کودکی، دست بر تنه‌ی زبر من می‌کشد و با خنده به مادرش می‌گوید: «نگاه کن، اینجا هم زندگی هست!»

شب‌ها، وقتی آسمان پر از ستاره می‌شود، من با ماه حرف می‌زنم. از روزهایی برایش می‌گویم که اینجا سرسبز بود و رودی نزدیکم جاری بود. حالا فقط خاطرات آن روزها و ریشه‌های عمیقم مرا زنده نگه داشته‌اند. ریشه‌هایی که برای یافتن قطره‌ای آب، تا ژرفای زمین فرورفته‌اند.

من نماد ایستادگی و صبرم. به هر کس که از این بیابان سخت می‌گذرد، یادآوری می‌کنم که حتی در تنهاترین و سختترین شرایط نیز می‌توان زنده ماند و به دیگران نیرو بخشید. من شاید یک درخت تنها باشم، اما هرگز تسلیم نشده‌ام.

انشا از زبان یک درخت تنها در بیابان

من یک درخت تنها هستم که در میان بیابان پهناور ایستاده‌ام. گاهی به این فکر می‌کنم که چرا اینجا رشد کرده‌ام، جایی که هیچ درخت دیگری نیست. خورشید، هر روز با گرمای سوزانش به من می‌تابد و باد، شن‌های روان را به سوی من می‌آورد. با این حال، من در اینجا ریشه دوانده‌ام و در سکوت، به زندگی ادامه می‌دهم.

گاهی پرنده‌ای خسته به شاخه‌هایم پناه می‌آورد و آوازی می‌خواند. این لحظات برای من بسیار ارزشمند است. شب‌ها که آسمان پر از ستاره می‌شود، من به آواز باد گوش می‌دهم و به رازهای جهان فکر می‌کنم. اگرچه تنها هستم، اما هرگز احساس پوچی نمی‌کنم. من بخشی از این طبیعت بزرگ هستم و با تمام وجودم به این بیابان و آسمان پیوند خورده‌ام.

من در این بیابان نماد امید و پایداری هستم. زندگی من نشان می‌دهد که حتی در سخت‌ترین شرایط نیز می‌توان رشد کرد و مقاومت نشان داد.

 انشا ادبی از زبان یک درخت تنها در بیابان

من درختی تنها در میان بیابانی بی‌کرانم. شاید نگاه اول، خشک و بی‌روح به نظر بیایم، اما درونم پر از خاطره‌ها و داستان‌های ناگفته است. آفتاب تند، تنه‌ام را رنگ پریده کرده و بادهای شدید، شاخه‌هایم را کج کرده، اما با این همه هنوز پابرجا هستم. هر صبح، با آمدن خورشید، سایه‌ام را روی شن‌های داغ بیابان می‌اندازم. هر شب، وقتی خورشید غروب می‌کند، به صدای باد گوش می‌دهم که داستان‌های بی‌پایان صحرا را برایم زمزمه می‌کند. هیچ پرنده‌ای روی شاخه‌هایم آشیانه نمی‌سازد و هیچ مسافری زیر سایه‌ام استراحت نمی‌کند، ولی من از همین زندگی هم راضی‌ام. ریشه‌هایم برای یافتن کمی آب، آنقدر پایین رفته‌اند تا بتوانند زندگی‌ام را نجات دهند. من بابت این قطره‌های آب سپاسگزارم؛ چون با هر قطره، نیرو می‌گیرم و در برابر خشکی مقاومت می‌کنم.

شاخه‌هایم شاید خشک و نازک به نظر برسند، اما هر کدام نشان‌دهندهٔ استواری و پایداری من هستند. این بیابان خشک و بی‌رحم به من یاد داده چطور تنها و قوی باشم. با گذشت هر روز، بیشتر مطمئن می‌شوم که حتی در سخت‌ترین موقعیت‌ها هم می‌شود زندگی کرد و از هر ثانیه‌اش لذت برد. من یاد گرفته‌ام زیبایی را در چیزهای کوچک ببینم: در نسیم خنکی که گاهی از دوردست می‌وزد، در نوری که از لابه‌لای برگ‌هایم می‌درخشد و در سکوت پرمعنای بیابان که با من سخن می‌گوید. شاید کسی نداند چقدر در این صحرا زندگی کرده‌ام و چه چیزهایی دیده‌ام. من نماد امید و پایداری‌ام؛ درختی تنها در دل بیابان، اما زنده و سرشار از زندگی. امید دارم روزی این صحرای خشک که روزگاری جنگلی سرسبز بوده، نجات پیدا کند و بتواند دوباره زنده شود.

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *