من یک چوب لباسی ساده هستم. شاید به نظر برسم که فقط یک تکه چوب خمیده بر روی یک پایه فلزی باشم، اما برای من، این پایان ماجرا نیست. من در زندگی خود هدفی دارم و آن، خدمت به شما انسانهاست.
روز من با سکوت آغاز میشود؛ ایستاده در کمد تاریک و آرام. اما با باز شدن در کمد، نور به فضای من میتابد و من دوباره زنده میشوم. من همیشه منتظر آمدن شما هستم.
وقتی شما به مدرسه یا سر کار میروید، من تنها نگهبان وسایل شما هستم. کت، شلوار، مانتو و مقنعههای شما بر دوش من آویزان میشوند و من با افتخار از آنها مراقبت میکنم. آنها بوی تازگی و زندگی میدهند و من این بو را دوست دارم. گاهی یک دستمال در جیب لباس شما میماند و من رازدار شما میشوم، یا یک تکه نان خشک که یادگاری از یک روز پر مشغله است.
من شاهد خستگیهای شما بعد از یک روز سخت هستم. وقتی لباسهایتان را بر دوش من میآویزید، گویی بار سنگین روزانهتان را بر شانههای من میگذارید. من این بار را با رضایت میپذیرم، چون این کار من است. من اینجا هستم تا به شما استراحت بدهم و لباسهایتان را مرتب و آماده نگه دارم.
شاید من فقط یک چوب لباسی باشم، اما احساس میکنم بخشی کوچک و مفید از زندگی شما هستم. من در سکوت خود، خدمت میکنم و خوشحالم که میتوانم در نظم بخشیدن به زندگی روزمرهتان نقش داشته باشم.

من یک چوب لباسی ساده هستم. روزی از یک درخت بلند بریده شدم و پس از سفر به کارخانهای رسیدم که در آنجا من را به این شکل درآوردند. حالا در گوشهای از این خانه ایستادهام و هر روز شاهد داستانهای کوچک زندگی هستم.
صبحها، وقتی صاحبم برای مدرسه آماده میشود، اولین نگاهش به من میافتد. لباس فرم مدرسهاش که روی من آویزان است، یادآور مسئولیتهای روزانهاش است. بعضی روزها کتش را با عجله برمیدارد و بعضی روزها آرام و با حوصله.
گاهی پیراهنی زیبا روی من میبینم که نشان از مهمانی دارد. گاهی هم پالتوی گرمی که یادآور روزهای سرد زمستان است. هر کدام از این لباسها داستان خودشان را دارند و من، ساکت و بیصدا، محرم اسرار آنها هستم.
من تنها یک چوب لباسی نیستم. من شاهد لحظههای شادی و غم، عجله و آرامش، و تمام احساسات کوچک و بزرگ زندگی هستم. در سکوت خود، بخشی از داستان این خانه شدهام.
موضوع: انشا ادبی از زبان چوب لباسی
من یک چوب لباسی معمولی هستم. روز و شب را در گوشهای از کمد میگذرانم. شاید فکر کنید چیز مهمی نیستم، اما من ناظر بسیاری از لحظات زندگی آدمها بودهام. از شبهای شادی و جشن گرفته تا روزهای ناراحتی و سکوت، همه را دیدهام.
هر لباسی که روی من آویزان میشود، یک قصه دارد. لباس مهمانی، لباس مصاحبه، یا لباس روزمره… هر کدام دنیایی از احساس و یادبود را با خود حمل میکنند.
من، همین چوب لباسی ساده، با لباسهای گوناگون به جاهای زیادی رفتهام. به جشنهای بزرگ، قرارهای کاری، گردشهای خانوادگی و خیلی جای دیگر. هر بار برای من یک ماجرای تازه است.
بعضی وقتها لباسها با هم حرف میزنند. لباس مجلسی به لباس راحت میخندد که چقدر ساده است. لباس راحت هم به لباس مجلسی غبطه میخورد که چقدر در مرکز توجه است. من به این گفتگوها گوش میدهم و با خودم فکر میکنم که هر لباسی برای خودش زیبایی دارد.
وقتی لباسهای شب روی من قرار میگیرند، با آن پارچههای نرم و درخشان، احساس غرور میکنم. خوشحالم که بخشی از زیبایی آن لحظات هستم.
زندگی من در این گوشهٔ خانه، ساده اما پر از معناست.
اختصاصی-مدیر تولز
انشا جان بخشیدن به اشیا