انشا از زبان ماژیک

انشای دانش آموزی از زبان ماژیک

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

یک روز صبح، آفتاب تازه از پشت کوه‌ها سر بلند کرده بود. من، یک ماژیک ساده، در کنار همکلاسی‌هایم – مدادها، پاک‌کن و خودکار – داخل جامدادی صاحبم آرام گرفته بودم. ناگهان، صدای شادی بچه‌ها از حیاط مدرسه بلند شد. صاحبم، مرا از تاریکی جامدادی بیرون آورد و درِ سبز رنگم را باز کرد.

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد علم و دانش.

نوک نرم و لطیفم به آرامی روی کاغذ سفید حرکت کرد. با هر حرکت، رنگی درخشان از خود به جا می‌گذاشتم. من و صاحبم با هم یک خانه کوچک کشیدیم، خانهای با سقف قرمز و دیوارهای زرد. بعد یک درخت سبز بلند کنار خانه کشیدیم و آسمانی آبی بالای سر آن. من خوشحال بودم که میتوانم دنیایی رنگارنگ روی کاغذ سفید خلق کنم.

برای درک عمیق‌تر این موضوع، مطلب انشا در مورد حمایت از کالای ایرانی را بخوانید.

در صورت علاقه‌مندی، مطلب انشا در مورد نیمه شعبان را از دست ندهید.

برای درک عمیق‌تر این موضوع، مطلب انشا در مورد بهترین آرزوی شما چیست؟ را بخوانید.

وقتی نقاشی تمام شد، صاحبم مرا با دقت در جای خود گذاشت. من در تاریکی گرم جامدادی، به نقاشی زیبایی که با هم کشیده بودیم فکر کردم و با لبخند به خواب رفتم.

انشای دانش آموزی از زبان ماژیک

من یک ماژیک هستم و می‌خواهم داستان زندگی‌ام را برایتان تعریف کنم. این متن برای دانش‌آموزان عزیز نوشته شده تا با شیوه‌ی درست نوشتن و مهارت‌های نویسندگی آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.

انشا ادبی از زبان ماژیک

در یک جعبه کوچک و پر از رنگ، میان دیگر دوستانم، با آرامش و کمی غرور دراز کشیده‌ام. بدنی از جنس پلاستیک درخشان و زیبا دارم و درونم پر از رنگ‌های شاد و زنده است.

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد چهار فصل سال.

به یاد دارم اولین باری که یک کودک مرا در دستان کوچکش گرفت. چشمانش از شوق برق می‌زد و با دقت به رنگ‌هایم نگاه می‌کرد. با ملایمت مرا روی کاغذ گذاشت و خطوط رنگارنگ و قشنگی رسم کرد. آن روز، دنیا برای او پر از رنگ شد و من هم از این که توانسته بودم در ساختن دنیای رنگینش نقش داشته باشم، احساس غرور می‌کردم.

هرچه او بزرگ‌تر می‌شد، کارهای بیشتری با من انجام می‌داد. با من نقاشی می‌کشید، شعر می‌نوشت و داستان‌هایش را روی کاغذ می‌آورد. هر خطی که با من رسم می‌کرد، گویی یک احساس تازه، یک فکر یا یک رویا بود. من شاهد تمام این لحظه‌های زیبا بودم.

بعضی وقت‌ها بازی‌های جالبی با هم می‌کردیم. مثلاً روی دیوار اتاقش نقاشی می‌کشید و بعد با یک دستمال خیس همه را پاک می‌کرد. یا روی کاغذهای رنگی شکل‌های مختلفی درست می‌کرد و بعد آن‌ها را به هم می‌چسباند و یک تکه‌کاری زیبا خلق می‌کرد.

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا اگر من قدرت های ماورایی داشتم.

توصیه می‌شود به مطالعه مقاله انشا در مورد گفتگوی خیالی ماه و خورشید ادامه دهید.

البته همیشه همه چیز خوب پیش نمی‌رفت. گاهی رنگم خشک می‌شد و دیگر نمی‌توانستم بنویسم. بعضی وقت‌ها هم بدنم می‌شکست و رنگم روی لباس‌هایش می‌ریخت. آن لحظه‌ها او ناراحت می‌شد و من هم همراه او غمگین بودم.

برای مطالعه بیشتر، به انشا در مورد تجربه سری سر بزنید.

برای درک عمیق‌تر این موضوع، مطلب انشا در مورد گفتگوی خیالی پروانه و گل را بخوانید.

من، یک ماژیک رنگارنگ، هنوز هم منتظرم روزی دوباره دستی کوچک مرا بردارد و با کنجکاوی به رنگ‌هایم نگاه کند. امیدوارم روزی دوباره بتوانم در آفرینش دنیایی رنگین و زیبا نقش داشته باشم.

اختصاصی-مدیر تولز
انشا جان‌بخشی به اشیا

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *