من یک لنگه کفش مدرسه هستم. صاحبم یک دانشآموز است و من هر روز با او به مدرسه میروم. کار من این است که از پاهای او در برابر سنگ و خاک و گرما و سرما محافظت کنم.
صبحها که زنگ میخورد، او با عجله من را به پا میکند و راهی مدرسه میشود. من تمام مسیر را همراه او قدم برمیدارم. گاهی روی سنگفرشهای خیابان راه میرویم، گاهی از روی گودالهای آب میپریم و گاهی در حیاط مدرسه دنبال دوستانش میدود.
گاهی اوقات خیس میشوم، گاهی خاکی میشوم، اما همیشه سعی میکنم محکم و وفادار بمانم. من شاهد خستگیها و شادیهای او هستم. وقتی به خانه برمیگردد، من را در میآورد و کنار در میگذارد تا استراحت کنم.
من فقط یک لنگه کفش ساده هستم، اما بودنم برای صاحبم مهم است. من از پاهایش مراقبت میکنم تا او راحت باشد و بتواند به درس و بازی برسد. این، قصه من است.

من یک لنگه کفش هستم. داستان زندگی من را برایتان تعریف میکنم. روزی از کارخانه بیرون آمدم، درخشان و نو. اکنون اینجا در گوشهای افتادهام و خاطرات زیادی با صاحبم دارم.
همراه او در کوچهها و خیابانها قدم زدهام. بر سنگفرشها راه رفتهام، روی چمنها ایستادهام و حتی گاهی زیر باران خیس خوردهام. هر جای کفشم داستانی دارد. این خراش از روزی است که با عجله از پلهها پایین رفتیم، و آن ساییدگی یادگار پیادهروی طولانی در پارک است.
گاهی خسته میشوم، اما بودن در کنار صاحبم را دوست دارم. وقتی او میدود، من هم با او میدوم. وقتی میایستد، من هم استراحت میکنم. ما به هم عادت کردهایم.
حالا که کمی فرسوده شدهام، بیشتر به گذشته فکر میکنم. به روزهایی که تازه بودم و بوی چرم تازه میدادم. اما هنوز هم وفادارانه کنارش میمانم، تا آخرین قدمهایی که با هم برمیداریم.
موضوع انشا از زبان لنگه کفش 👞
آیا تا به حال فکر کردهاید که یک لنگه کفش تنها در بیابان چقدر میتواند ارزشمند باشد؟ شاید این پرسش برایتان عجیب باشد. داستانی که میخواهم برایتان بگویم، باورکردنی نیست؛ پس قضاوت درباره آن را به خودتان واگذار میکنم.
یک گروه از مسافران به صحرایی خشک و بیآب و علف پا گذاشته بودند. گرمای هوا بسیار شدید بود. آنها راهنمایی نداشتند و فقط با یک قطبنما در دل کویر پیش رفته بودند. پس از چند ساعت، متوجه شدند که راه را گم کردهاند. زمین زیر پایشان داغ و سوزان بود. این گروه اصلاً انتظار گم شدن در بیابان را نداشتند، به همین دلیل وسایل کمی همراه خود برده بودند.
یکی از افراد گروه، لنگه کفشش پاره شد و راه رفتن برایش سخت گردید. من که به دلیل تابش شدید آفتاب، حافظهام را از دست داده بودم، یادم نمیآید آنجا چه میکردم یا چطور در آنجا گیر افتاده بودم. نیمی از بدنم زیر خاک بود. گروه به من نزدیک شد و با آرامش مرا از دل خاک بیرون کشید. من یک لنگه کفش بودم که در آن بیابان گم شده بودم، و حالا پای یکی از آن افراد را نجات داده بودم. اگرچه با کفش دیگرش فرق داشتم، اما کمکم با هم دوست شدیم. او از گم شدنشان در کویر برایم گفت و من هم هرچه از گذشته خود به یاد داشتم، برایش تعریف کردم. شباهت ما در این بود که هر دو در بیابانی بیانتها سرگردان بودیم.
یک هلیکوپتر که برای عکسبرداری در آسمان کویر در پرواز بود، آن گروه را دید. ما را نجات داد و به شهر بازگرداند. انسانی که مرا به پا داشت، فکر میکرد من باعث نجاتش شدهام. او بعدها نمایشگاهی از چیزهایی که در سفرهایش همراه او بودند و خاطرهانگیز شدهبودند، برپا کرد. من هم یکی از چیزهای ارزشمند آن نمایشگاه شدم. بازدیدکنندگان با خواندن داستان من شگفتزده میشدند. یک روز، یک نفر مدت زیادی پشت ویترین ایستاد و به من نگاه کرد. وقتی صحبتهایش را با صاحب نمایشگاه شنیدم، فهمیدم که او همان صاحب قبلی من است که سالها قبل مرا در همان کویر گم کرده بود. حالا پس از سالها، از دیدنم بسیار خوشحال بود. گویا من اولین لنگه کفشی بودم که نیمی از کره زمین را سفر کرده است.
انشا از زبان صندلی اتوبوس
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی