انشا از زبان درخت با آدم ها حرف بزنید

انشا از زبان درخت با آدم ها حرف بزنید

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

من یک درخت هستم. من سال‌هاست که در اینجا ایستاده‌ام و شاهد زندگی شما انسان‌ها بوده‌ام. دوست دارم با شما حرف بزنم و از احساساتم بگویم.

من و دیگر درختان، بهترین دوستان شما هستیم. ما سایه‌مان را در روزهای گرم در اختیارتان می‌گذاریم و هوای پاکی برای نفس کشیدن به شما هدیه می‌دهیم. ما خانه‌ی بسیاری از پرندگان و حیوانات کوچک هستیم و با شکوفه‌ها و میوه‌هایمان، زیبایی و غذا به شما می‌بخشیم.

اما متأسفانه، بعضی از شما قدر ما را نمی‌دانید. شاخه‌هایمان را می‌شکنید، روی تنه‌ی ما یادگاری می‌نویسید، یا زباله‌هایتان را پای ما رها می‌کنید. این کارها بسیار دردناک است.

من از شما درخواست دارم: لطفاً از ما مراقبت کنید. ما بخشی از این جهان هستیم و به یکدیگر نیاز داریم. اگر از ما محافظت کنید، می‌توانیم با هم در یک سیاره‌ی سالم و زیبا زندگی کنیم. به من و دیگر درختان نگاه کنید؛ ما همیشه با برگ‌های سبزمان به شما خوش‌آمد می‌گوییم.

انشا از زبان درخت با آدم ها حرف بزنید

من یک درختم. شاید از کنارم رد شوی و فقط یک تنه بزرگ و برگ‌های سبز ببینی. اما من داستان‌های زیادی دارم. داستان‌هایی که ریشه در خاک دارند و شاخه‌هایشان به آسمان می‌رسد.

من سال‌هاست اینجا ایستاده‌ام. خورشید را دیده‌ام که هر روز از پشت کوه‌ها سر برمی‌آورد و شب‌ها خداحافظی می‌کند. باران‌های بهاری را روی برگ‌هایم حس کرده‌ام و برف زمستان را روی شاخه‌هایم تحمل کرده‌ام.

من خانه‌ام برای پرنده‌هاست. آن‌ها هر سال روی شاخه‌هایم لانه می‌سازند و با آوازهایشان زندگی را به من هدیه می‌دهند. من سایه‌ام را به رهگذران خسته تقدیم می‌کنم و هوای پاک را برای همه می‌سازم.

اما گاهی می‌بینم که تو، ای انسان، فراموش می‌کنی که من هم زنده‌ام. گاهی شاخه‌هایم را می‌شکنی یا روی تنه‌ام نامت را حک می‌کنی. این‌ها درد دارد. من دوست تو هستم، نه دشمنت.

اگر به من احترام بگذاری و از من مراقبت کنی، من هم همیشه برایت سایه خواهم داشت، هوایت را پاک خواهم کرد و زیبایی‌ام را با تو تقسیم خواهم کرد.

بیا دوست هم باشیم. من قول می‌دهم همیشه در کنار تو باشم، تا تو نفس بکشی و من برگ‌هایم را تکان دهم.

موضوع انشا از زبان درخت با آدم ها حرف بزنید

من یک درخت هستم. سال‌های زیادی است که در این گوشه از جهان ایستاده‌ام. ریشه‌هایم در دل خاک رفته و شاخه‌هایم به سمت آسمان قد کشیده‌اند. من ناظر خاموش خیلی از رویدادها بوده‌ام، اما اکنون تصمیم گرفته‌ام با شما انسان‌ها حرف بزنم.

شما هر روز از کنارم رد می‌شوید، شاید بدون آنکه متوجه حضور من شوید. نمی‌دانید که من چقدر طول کشیده تا اینجا ریشه بدوانم تا بتوانید زیر سایه‌ام بیاسایید. من به شما پناه می‌دهم تا در روزهای گرم تابستان، خنکای سایه‌ام را احساس کنید و هوای پاکی را که فراهم می‌کنم، نفس بکشید. آیا تا حالا فکر کرده‌اید چرا من همیشه سبز و پرطراوتم؟

آیا باور می‌کنید که من هم حس دارم؟ آیا می‌دانید در هر برگ و هر شاخه‌ام زندگی جریان دارد؟ من هم مثل شما زنده‌ام، حتی اگر بی‌حرکت و آرام به نظر رسم.

شاید ندانید، ولی روزهایی را به یاد دارم که درختان زیادی دور و برم بودند. وقتی باد می‌وزید، صدای برگ‌هایشان به گوشم می‌رسید. اما حالا تنها شده‌ام. بسیاری از دوستانم از بین رفته‌اند و من ماندهام و تنهایی. من دریافته‌ام که شما با بریدن درختان، تنها یک گیاه را قطع نمی‌کنید، بلکه بخشی از زندگی خودتان را نابود می‌کنید.

می‌خواهم بگویم که من و همنوعانم برای زندگیتان ضروری هستیم. ما فقط برای زیبایی نیستیم، بلکه نفس‌های شما به ما وابسته است. اگر ما نباشیم، هوای پاکی برای تنفس نخواهید داشت. اگر ما نباشیم، جایی برای آرامش و سایه نخواهید یافت. پس باید بیاموزید که ما بخشی از دنیای شما هستیم، نه فقط یک شیء بی‌احساس.

از شما خواهش می‌کنم به ما احترام بگذارید. درختان را قطع نکنید و به جای نابودی، دوستشان داشته باشید. به خاطر بسپارید که هر شاخه‌ای که می‌افتد، بخشی از آینده شما را تیره می‌کند. با ما مهربان باشید و بگذارید با هم زندگی کنیم. طبیعت به حمایت شما نیاز دارد، همان‌طور که شما به آن محتاجید.

انشا از زبان یک درخت تنها در بیابان
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *