صبح زمستانی بود. از خواب که بیدار شدم، هوا هنوز کاملاً روشن نشده بود. وقتی پرده را کنار زدم، با صحنه ای فوق العاده روبرو شدم. تمام دنیا سفیدپوش شده بود! برف آرام و بی صدا می بارید و مانند پَرِ سبکی روی شاخه های درختان، پشت بام ها و زمین نشسته بود.
هوا سرد بود، طوری که بخار نفسم در فضای اتاق پخش می شد. با شوق و ذوق زیاد لباس های گرمم را پوشیدم و خودم را برای رفتن به مدرسه آماده کردم. وقتی از خانه بیرون زدم، نسیم خنکی صورتم را نوازش کرد. صدای برف زیر کفش هایم مثل یک موسیقی آرام بخش بود. محله ساکت و آرام به نظر می رسید، انگار که برف یک پتوی بزرگ و نرم روی همه چیز کشیده باشد.
بچه های محله با شادی در حال برف بازی و ساختن آدم برفی بودند. صدای خنده های آنان فضای ساکت کوچه را پر کرده بود. درختان با لباس سفیدشان، بسیار زیبا و تماشایی بودند. این صحنه آنقدر قشنگ بود که آدم برای یک لحظه هم نمی خواست از آن دل بکند.
این صبح برفی به من یادآوری کرد که گاهی سردترین لحظات می توانند زیباترین مناظر را خلق کنند. زمستان با همه سرمایش، زیبایی و شادی خاص خودش را دارد و این صبح به یاد ماندنی، هدیه ای از طرف این فصل بود.

صبح زمستانی بود. هوا سرد و آسمان ابری بود. ناگهان برف شروع به باریدن کرد. دانههای سفید برف آرام آرام از آسمان پایین میآمدند و همه چیز را میپوشاندند. زمین، درختان و پشت بامها، همه زیر پتوی ضخیم و سفید برف پنهان شده بودند.
از پنجره که نگاه میکردم، دنیا ساکت و آرام به نظر میرسید. انگار همه چیز در خواب زمستانی فرورفته بود. نفسها در هوای یخبندان ابر میشد و نسیم خنکی صورت را نوازش میداد. این صحنه چنان زیبا و تماشایی بود که نمیشد چشم از آن برداشت.
توصیه میکنیم این مطلب انشا اگر من یک گنجشک بودم را حتماً بخوانید.
این متن برای دانشآموزان عزیز نوشته شده است تا با شیوه توصیف کردن و مهارتهای نوشتاری بهتر آشنا شوند. با ما همراه باشید.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا در مورد ستاره دنباله دار را بخوانید.
موضوع یک صبح سرد و برفی زمستان
اولین روز زمستان بود. هوا بسیار سرد شده بود و طبق پیشبینی هواشناسی، برف هم میآمد. آن روز باید درست در یک صبح سرد و برفی راهی مدرسه میشدم.
برای آنکه سرمای هوا اذیتم نکند، لباسهای گرمم را پوشیدم؛ کلاه، دستکش، شال و کاپشن. انگار برای یک نبرد آماده میشدم تا سرما بر من چیره نشود.
همه چیز زیر پوششی سفید پنهان شده بود. درست مثل این بود که پیرزنی موهای بلند و سفیدش را روی زمین پهن کرده باشد. درختان هم شبیه مردان کهنسالی شده بودند با بدنی لاغر و ریشهای سفید.
دانههای ریز برف که به تنهایی چیزی به حساب نمیآمدند، کنار هم جمع شده و یکپارچه شدند. آنها با هم پیامآور زمستان بودند تا به مردم خبر دهند که این فصل فرا رسیده و باید از آن استقبال کنند.
همه این پیام را دریافت کرده بودند. حتی صورت من هم با سرخی گونههایش در آن هوای سرد، به زمستان خوشآمد میگفت.
توصیه میکنیم حتماً مقاله انشا با تضاد معنایی دوست و دشمن را مطالعه کنید.
مقاله انشا در مورد طعم لواشک حاوی اطلاعات جامعی است.
آن صبح برفی، خاطرات زیبایی را در خود جای داد. کودک درون بزرگترها بیدار شده بود و همراه بچهها مشغول برفبازی بودند. دانههای برف بزرگ و درشت شده و مانند الماس روی زمین میریختند. در آن روز، آدمبرفیهای زیادی به دنیا آمدند؛ با بدنی از برف و بینیهایی از هویج.
برای اطلاعات بیشتر، به مقاله انشا ادبی در مورد عدالت مراجعه کنید.
انگار ملکه زمستان با جادوی خود، گرد شادی را در هوا پخش کرده بود. صدای خنده و شادی مردم از همهجا به گوش میرسید و با وزش باد همراه میشد.
شادی آن صبح با وجود سرمای هوا، واقعاً توصیفنشدنی بود. نشاطی که در دل مردم خوابیده بود، در آن روز بیدار شده بود.
خورشید پشت ابرها قایم شده بود و از آسمان، صحنههای زیبای زمین را تماشا میکرد.
آن صبح سرد و برفی به آدمها یادآوری میکرد که حتی سرما هم خوبیهای خودش را دارد و میتوانند با در کنار هم بودن، گرمای عشق را به روزهای سرد هدیه دهند.
این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشا در مورد صبحانه.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
انشا در مورد فصل زمستان