
انشا ادبی در مورد یک روز برفی (سری دوم)
صبح زود بود که از خواب بیدار شدم. وقتی پرده را کنار زدم، دنیایی کاملاً جدید را دیدم. همه چیز زیر پتوی ضخیم و سفید

صبح زود بود که از خواب بیدار شدم. وقتی پرده را کنار زدم، دنیایی کاملاً جدید را دیدم. همه چیز زیر پتوی ضخیم و سفید

در سکوتِ شب، وقتی ستارهها در آسمان چشمک میزنند و ماه نور نرمی به زمین میپاشد، صدای آرام و دلنشین مادر به گوش میرسد. این

من رودی هستم که از دل کوههای بلند سرچشمه میگیرم. زندگی من با قطرههای کوچک باران آغاز شد. این قطرهها به تدریج به هم پیوستند
من یه ناخنم، همیشه کنار انگشتهای تو زندگی میکنم. شاید کوچیک و ساده به نظر برسم، ولی دنیای خودم رو دارم. من هم مثل تو

وقف، یک کار نیک و پسندیده است که از دیرباز در فرهنگ ما جایگاه ویژهای داشته است. در این کار، فرد بخشی از دارایی خود

ثروت و فقر، دو واژهای که همیشه در زندگی انسانها حضور دارند. گاهی زندگی ما شبیه به فرد ثروتمندی است که در ناز و نعمت

فضای مجازی، این دنیای بزرگ و پیچیده که با اینترنت به زندگیمان وارد شده، مثل یک شهر بسیار عظیم است. در این شهر، خیابانهای بیشماری

دروغ، مثل یک بیماری است که آرام آرام روح انسان را بیمار میکند. وقتی کسی دروغ میگوید، در واقع به خودش و دیگران آسیب میزند.

خانه، همان جایی است که بوی آشپزی مادر با نسیم بهاری درمیآمیزد و صدای خندههای پدر، دیوارهایش را زنده نگه میدارد. خانه فقط چهار دیوار

در دنیای خیال، گاهی به این فکر میکنم که شاید ما تنها نباشیم. شاید در گوشهای دوردست از این جهان بیکران، موجوداتی دیگر زندگی کنند.