
انشا تخیلی در مورد جنگل ترسناک
در یک شب تاریک و سرد، من و دوستانم تصمیم گرفتیم به جنگلی برویم که همه از آن میترسیدند. مردم میگفتند این جنگل روح دارد

در یک شب تاریک و سرد، من و دوستانم تصمیم گرفتیم به جنگلی برویم که همه از آن میترسیدند. مردم میگفتند این جنگل روح دارد

رودخانه، این نوار آب زیبا و روان، همیشه در حال حرکت است. او از کوههای بلند و سر به فلک کشیده سرچشمه میگیرد. در آغاز

یک روز که پدربزرگ حالش خوب نبود، دستم را گرفت و مرا با خود به مطب دکتر برد. آنجا برای اولین بار با دکتری آشنا

کتابخوانی پنجرهای به دنیایی بزرگتر از آنچه میشناسیم، باز میکند. وقتی کتاب میخوانیم، گویی سفر میکنیم؛ به شهرها و کشورهایی میرویم که هرگز نبودهایم، با

خانواده من، بهترین هدیه خدا به من است. من عاشق خانوادهام هستم و در این انشاء میخواهم دلیل این عشق را برایتان بگویم. اول از

درس مورد علاقه من در میان همه درسهایی که در مدرسه میخوانم، یکی برای من از همه جذابتر و دوستداشتنیتر است. این درس، دنیایی از

ترس از ارتفاع، که به آن “ارتفاعهراسی” هم میگویند، یک حس طبیعی است که خیلی از افراد آن را تجربه میکنند. این ترس میتواند از

گاهی اوقات، وقتی تنها هستم، یک احساس عجیب به من دست میدهد. مثل این است که یک بار سنگین روی دلم مینشیند. سکوت اطراف، گاهی

صندوقچه مادربزرگ، گنجینهای پر از خاطرات است. این صندوق چوبی کوچک، دنیایی از یادها را در خود نگه داشته است. این موضوع را بهتر بشناسید

وطن من، سرزمینی است که در آن به دنیا آمدهام و در آغوش گرم آن بزرگ شدهام. اینجا تنها یک قطعه زمین نیست، بلکه خانه