
انشا در مورد من باسواد شدم تا
من باسواد شدم تا… توانایی خواندن و نوشتن را به دست آوردم تا دنیای اطرافم را بهتر بفهمم. تا بتوانم نامه بنویسم، داستان بخوانم و

من باسواد شدم تا… توانایی خواندن و نوشتن را به دست آوردم تا دنیای اطرافم را بهتر بفهمم. تا بتوانم نامه بنویسم، داستان بخوانم و

با پایان یافتن تعطیلات تابستانی، فصل پاییز از راه میرسد و با خود روزهای بازگشایی مدارس را به همراه میآورد. تابستانِ پر از بازی و

گردش علمی اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا درباره اگر به گذشته برمیگشتم را از دست ندهید. امروز روز بسیار خوبی بود. ما دانشآموزان

من کیستم؟ من یک انسانم، با یک نام و یک هویت. من فرزند پدر و مادری هستم که مرا دوست دارند و برایم زحمت کشیدهاند.

زنگ آخر مدرسه، همان صدای آشنا و دلنشین است که همه منتظرش هستیم. انگار یک موسیقی شاد است که خبر آزادی و پایان ساعت درس

همانطور که خورشید هر روز بدون وقفه میتابد و به زمین گرما و روشنایی میبخشد، مادر عزیزم نیز همچون خورشید زندگیام است. او هر روز

ماهی قرمز یکی از ماهیهای کوچک و زیبایی است که خیلی از ما آن را دیدهایم. این ماهی معمولاً در تنگهای شیشهای نگهداری میشود و

در این روزهای بلند تابستان، گاهی بیاختیار یاد مدرسه میافتم. یاد آن روزهایی که با شتاب از خواب بیدار میشدیم تا دیر نکنیم. یاد آن

در یک روز پاییزی، قطرات باران نرم و آرام شروع به چکیدن از آسمان خاکستری کردند. یکی از این قطرات، که اسمش را “قطره” گذاشته

یک روز آفتابی، ابرِ پُرکِیفی در آسمانِ آبی شناور بود. کنارِ خورشیدِ درخشان رسید و با او به گپ زدن پرداخت. ابر با غرور گفت: