
انشا از زبان چرخ خیاطی
من یک چرخ خیاطی هستم. سالهاست که در گوشهای از خانه نشستهام و خاطرات زیادی را در دل دارم. صاحبم، مادری مهربان است که هر

من یک چرخ خیاطی هستم. سالهاست که در گوشهای از خانه نشستهام و خاطرات زیادی را در دل دارم. صاحبم، مادری مهربان است که هر

تابستان امسال را چطور گذراندید؟ من تعطیلات تابستانی خیلی خوبی داشتم. بیشتر روزها صبحها زود بیدار میشدم و با پدر و مادرم به پارک نزدیک

من یک چوب لباسی ساده هستم. شاید به نظر برسم که فقط یک تکه چوب خمیده بر روی یک پایه فلزی باشم، اما برای من،

در انشای امروز میخواهم از زبان چادری صحبت کنم که مالک یک دانشآموز است. من، یک چادر ساده، همیشه همراه دانشآموزم هستم و از او

با پایان یافتن روزهای سرد زمستان و گرم شدن هوا، کوچ بزرگ عشایر آغاز میشود. عشایر که تمام فصل سرما را در مناطق گرمسیری یا

صندلی شکسته در گوشهٔ کلاس ما، یک صندلی شکسته وجود دارد. دیگر کسی روی آن نمینشیند. پایهاش لق شده و اگر کسی بخواهد روی آن

اگر من به جای خورشید بودم، هر روز صبح با لبخندی طلایی از پشت کوهها سر بلند میکردم و به همهٔ جهان نور و گرمای

امسال هم مثل سالهای قبل، دولت مقداری پول به عنوان یارانه به همه مردم میدهد. این پول کمک میکند تا زندگی برای همه، مخصوصاً کسانی

جشن تکلیف یکی از زیباترین روزهای زندگی من، روز جشن تکلیف بود. این جشن برای من یک شروع تازه و یک مسئولیت بزرگ بود. در

تربیت و ادب، گنجی است که هر فردی در زندگی به آن نیاز دارد. این دو، مانند چراغی روشن در مسیر زندگی هستند و راه