
در اتاق نشسته بودم و به کتاب های کتابخانه (یک بند انشا)
در اتاقم نشسته بودم و نگاهم بیهدف روی جلد کتابهای قفسه میچرخید. همینطور که آنها را مرور میکردم، ناگهان نگاهم روی یک کتاب خاص متوقف

در اتاقم نشسته بودم و نگاهم بیهدف روی جلد کتابهای قفسه میچرخید. همینطور که آنها را مرور میکردم، ناگهان نگاهم روی یک کتاب خاص متوقف

کتابخانه مدرسه ما، جایی پر از آرامش و دانایی است. وقتی پا به آنجا میگذاریم، بوی خوش کتابهای نو و کهنه به مشام میرسد. قفسههای

گاهی اوقات تنها بودن، نه تنها بد نیست، بلکه میتواند بسیار ارزشمند و دوستداشتنی باشد. در این لحظات سکوت و خلوت، ما فرصتی پیدا میکنیم

با سپری شدن شب و نزدیک شدن صبح، آسمان کمکم رنگ عوض میکند. تاریکی شب آرامآرام کنار میرود و نوار نارنجی رنگی در افق پدیدار

اگر خداوند نخواهد، حتی یک برگ هم از درخت نمیافتد. این جمله به ما یادآوری میکند که هیچ اتفاقی در این جهان، کوچک یا بزرگ،

همکاری در مدرسه همکاری در مدرسه یعنی اینکه ما با هم کار کنیم تا کارها آسانتر و سریعتر انجام شود. وقتی با هم همکاری میکنیم،

پاییز سومین فصل سال است که پس از تابستان و پیش از زمستان میآید. در این فصل، هوا کمکم خنکتر میشود و روزها کوتاه و

غذای مورد علاقه من غذای مورد علاقه من قورمه سبزی است. این غذا، یک خورشت خوشمزه و اصیل ایرانی است که با لوبیا و سبزیهای

شمع، نوری کوچک و گرم در تاریکی است. وقتی آن را روشن میکنیم، آرام میسوزد و نور میدهد. در این راه، شمع کمکم کوتاه میشود

اگر من به جای یک دانش آموز، یک نویسنده بودم، کارهای زیادی میکردم که دنیا را جای بهتری کند. اول از همه، سعی میکردم داستانهایی