
انشای ذهنی در مورد تلویزیون
تلویزیون، این جعبه جادویی، سالهاست که مهمان خانههای ماست. وقتی صفحه آن روشن میشود، دنیایی تازه به رویمان باز میکند. این اختراع شگفتانگیز، پنجرهای به

تلویزیون، این جعبه جادویی، سالهاست که مهمان خانههای ماست. وقتی صفحه آن روشن میشود، دنیایی تازه به رویمان باز میکند. این اختراع شگفتانگیز، پنجرهای به

سطل زباله، آن ظرف ساده و معمولی، یکی از پرکاربردترین وسایل در خانه، مدرسه، دفتر کار و خیابانهای شهر ماست. شاید در نگاه اول چیز

از پشت تور دروازه، بازی فوتبال برایم دنیای تازهای شد. دیگر آن تصویر همیشگی از زمین بازی را ندیدم. همه چیز از پشت آن تورهای

در دل اقیانوسی پهناور، کشتی آرام و با اطمینان در حال حرکت بود. ناگهان باد شدیدی شروع به وزیدن کرد و آسمان تیره و تار

در یکی از روزهای طلایی پاییز، برگی که به رنگ آتش درآمده بود، با صدایی لرزان با باد که از میان شاخهها میگذشت، سخن گفت.

یک روز آفتابی، مشغول تماشای زمین بودم که چشمم به یک مورچه کوچک افتاد. او دانه ای بزرگتر از خودش را به تنهایی حمل میکرد.

در آن سکوت سپیدهدم، وقتی مه همچون پتویی نرم روی دشت پهن شده بود، پای من در میان علفهای خیس و بلند گیر کرد. یک

صدای سرود ملی، نوایی است که در دل هر ایرانی احساس غرور و همبستگی را زنده میکند. این آهنگ، تنها یک ملودی ساده نیست؛ بلکه

صدای قارقار کلاغ در هنگام صبح، برای بسیاری از مردم آشناست. این صدا معمولاً وقتی هوا هنوز کاملاً روشن نشده است، به گوش میرسد. برخی

از خانه که بیرون میآیم، هوای تازه صبحگاهی صورت مرا نوازش میکند. آفتاب ملایم از لابهلای شاخههای درختان به زمین میتابد و نقشهای نورانی زیبایی