انشا در مورد یک روز از کلاس
امروز میخواهم دربارهی یکی از روزهای معمولی که در کلاس درس میگذرانم برایتان بنویسم. صبح که میشود، با انرژی و شوق به مدرسه میروم. وقتی
امروز میخواهم دربارهی یکی از روزهای معمولی که در کلاس درس میگذرانم برایتان بنویسم. صبح که میشود، با انرژی و شوق به مدرسه میروم. وقتی
در آن لحظهی آرام و بیکران، زمانی که شب آسمان را با پردهای از تاریکی پوشانده بود، معجزهای روی داد. معجزهای به نام “آمدن تو”.
رودخانه همیشه در حرکت است. از سرچشمه تا دریا، لحظهای توقف نمیکند. گاهی آرام و گاهی خروشان، اما همیشه در حال پیشروی. آب رودخانه مانند
کفشهای ما، این همسفران همیشگی پاهایمان، گاهی اوقات بهترین داستانگوها هستند. آنها خاطرات مسیرهای پیموده شده را در دل خود نگه میدارند. یک جفت کفش
در یک روز سرد زمستانی، در دوازدهم بهمن ماه سال ۱۳۵۷، اتفاقی بزرگ در آسمان ایران رخ داد. هواپیمای بزرگی که همه منتظر آن بودند،
صبح زمستانی با آرامشی ویژه آغاز شد. آسمان، رنگ تیره و غمگین خود را از دست داده و به رنگ نقرهای روشنی درآمده بود. ابرهای
**عنوان اول: پنجرهای به دنیای روشن** گاهی اوقات یک وسیله کوچک میتواند تغییر بزرگی در زندگی ما ایجاد کند. عینک یکی از همین وسایل مفید
کتاب، بهترین دوست انسان است. وقتی یک کتاب را باز میکنی، دروازهای به سوی دنیایی تازه به روی تو گشوده میشود. کتاب مانند کشتی است
همه ما در زندگی با چیزهایی روبرو میشویم که ظاهر و باطن متفاوتی دارند. یعنی آنچه در نگاه اول میبینیم، ممکن است با حقیقت درونی

از کوزه فقط آن چیزی بیرون میریزد که درون آن است. این ضربالمثل زیبا به ما یادآوری میکند که هرکس آنچه را که در درونش