
انشا از زبان پنکه
من یک پنکه قدیمی هستم که در گوشه ای از این کلاس مشغول کارم. شاید فکر کنید من فقط چند پره دارم و کارم چرخیدن

من یک پنکه قدیمی هستم که در گوشه ای از این کلاس مشغول کارم. شاید فکر کنید من فقط چند پره دارم و کارم چرخیدن

از زبان ظرفهای آشپزخانه ما اینجا در دل کابینت آشپزخانه، خانوادهای بزرگ و پرجمعیت هستیم. هر کدام از ما شکل و شمایل و کاربرد خاص

یک روز زیبای پاییزی بود. برگهای زرد و نارنجی آرام از درختان جدا میشدند و روی زمین فرش رنگارنگی پهن میکردند. من، که آن روز

گاهی اوقات زندگی با چالشها و سختیهایی همراه میشود. این مشکلات شبیه به کوههای بلندی هستند که باید از آنها بالا برویم. گاهی احساس خستگی

در گوشهٔ کلاس ما، یک دوست قدیمی و باوفا ایستاده است. نامش بخاری است. او هر سال با شروع فصل سرما، به کلاس ما میآید

کلبهای کوچک و قشنگ، روی یک تپه سرسبز قرار داشت. این کلبه، خانه آرامی بود که اطراف آن را درختان بلند و گلهای رنگارنگ فرا

در اعماق آبهای آبی و بیکران اقیانوس، یک قایق شیشهای زیبا و شفاف آرام در حرکت بود. این قایق، مانند گوهری درخشان در میان دنیای

اگر خانه من یک کلبه یخی بود، زندگی من شکل دیگری داشت. آن کلبه در میان برفهای سفید و درخشان قرار داشت و دیوارهای آن

مداد با نگاهی به دفتر گفت: “ای کاش میدانستی چه رؤیاهایی در دل من است. من با تو سخن میگویم، اما تو تنها سکوت میکنی

خرید برای عید یکی از کارهای خوب و لذت بخش قبل از عید، خرید کردن است. من همیشه همراه خانوادهام برای خرید عید به بازار