انشا اگر من دهیار بودم

اگر من دهیار روستایمان بودم، کارهای زیادی بود که دوست داشتم برای بهتر شدن زندگی مردم انجام دهم. اول از همه، سعی میکردم به حرفهای همه گوش بدهم. از بزرگان که تجربه زیادی دارند تا جوانان که ایدههای تازه به ذهنشان میرسد. معتقدم بهترین راه حلها زمانی پیدا میشود که همه با هم فکر کنند. […]
انشا اگر من شاپرک بودم

اگر من شاپرک بودم، با بالهای نازک و رنگارنگم در میان باغها و سبزهزارها پرواز میکردم. نسیم ملایم بهاری مرا با خود این سو و آن سو میبرد و من با خوشحالی در آفتاب گرم تاب میخوردم. به جای راه رفتن، پرواز میکردم. از این گل به آن گل میرفتم و با خرطوم کوچکم شهد […]
انشا اگر من مدیر مدرسه بودم

اگر من مدیر مدرسه بودم، اولین کاری که میکردم این بود که به حرف دانشآموزان گوش میدادم. دوست داشتم بدانم چه چیزهایی در مدرسه آنها را خوشحال میکند و از چه چیزهایی ناراضی هستند. سپس سعی میکردم فضای مدرسه را شادتر و دوستداشتنیتر کنم. حیاط مدرسه را پر از درخت و گل میکردم تا دانشآموزان […]
انشا از زبان دمپایی

من یک جفت دمپایی معمولی هستم که در کنار درِ خانه منتظر صاحبم میایستم. هر روز که صدای زنگ مدرسه را از دور میشنوم، قلب چوبی من تندتر میزند، چون میدانم به زودی در باز میشود و او از مدرسه برمیگردد. وقتی پاهای خسته و کوچولویش را درون من میگذارد، انگار تمام خستگی راه از […]
انشا از زبان خوشه گندم

در فصل بهار، کشاورز با دستان پینه بسته اش، مرا به همراه دیگر دانه ها در دل خاک قرار داد. تابستان آمد و خورشید، مهربان اما سوزان، بر من تابید. باران های بهاری مثل آب زندگی بود که از آسمان بر من می بارید. اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا در مورد لباس مورد […]
انشا ادبی درباره شالیزار

در دل طبیعت، جایی که زمین و آب به نرمی در آغوش یکدیگر قرار میگیرند، جهان سبز و آرامی به نام شالیزار خودنمایی میکند. شالیزار، تابلوی نقاشی باشکوهی است که دست طبیعت آن را خلق کرده است. تصور کن در آغاز فصل بهار ایستادهای. باد ملایمی میوزد و سطح آبِ ایستاده در شالیزار، موجی کوچک […]
انشا از زبان آتش

من آتشم. همان نیروی پنهان در دل چوبها و شاخههای خشک که با یک جرقه بیدار میشوم و جهان را روشن میکنم. از اول تاریخ، همراه انسان بودهام. شبها تاریکی را از او دور کردم و گرمایش دادم. خوراک پختن را به او آموختم و از سرمای سوزان نجاتش دادم. من نخستین چراغ انسانهای غارنشین […]
انشا اگر من فوتبالیست بودم

اگر من یک فوتبالیست بودم اگر من یک فوتبالیست معروف بودم، زندگی من شکل دیگری داشت. هر روز صبح با انرژی و اشتیاق از خواب بیدار میشدم، چون کارم چیزی بود که واقعاً عاشقش بودم. اول از همه، سختترین تمرینات را انجام میدادم. دویدن، درست پاس دادن و شوت زدن به سمت دروازه، بخشی از […]
انشا از زبان آینه

من یک آینه ساده هستم. کار من نشان دادن واقعیت است، بدون کم و کاست. هر روز صاحب من، یک دانش آموز، روبروی من میایستد. من او را دقیقاً همانطور که هست نشان میدهم؛ موهای آشفتهاش وقتی با عجله از خواب بیدار میشود، چشمان خوابآلودش، و لبخند رضایتی که بعد از مرتب کردن خودش روی […]
انشا در مورد سفر به اصفهان

روزی تصمیم گرفتم به شهری سفر کنم که گویی قصههای کهن در گوشش زمزمه میشوند؛ اصفهان، این نگین درخشان ایران. هوای سفر که به سرم زد، بیتابانه بار سفر بستم و راهی شدم تا با چشمان خودم، شکوه این شهر تاریخی را ببینم. وقتی پا به اصفهان گذاشتم، گویی وارد تابلوی زندهای از تاریخ شدهام. […]
