
انشا اگر من دهیار بودم
اگر من دهیار روستایمان بودم، کارهای زیادی بود که دوست داشتم برای بهتر شدن زندگی مردم انجام دهم. اول از همه، سعی میکردم به حرفهای

اگر من دهیار روستایمان بودم، کارهای زیادی بود که دوست داشتم برای بهتر شدن زندگی مردم انجام دهم. اول از همه، سعی میکردم به حرفهای

اگر من شاپرک بودم، با بالهای نازک و رنگارنگم در میان باغها و سبزهزارها پرواز میکردم. نسیم ملایم بهاری مرا با خود این سو و

اگر من مدیر مدرسه بودم، اولین کاری که میکردم این بود که به حرف دانشآموزان گوش میدادم. دوست داشتم بدانم چه چیزهایی در مدرسه آنها

من یک جفت دمپایی معمولی هستم که در کنار درِ خانه منتظر صاحبم میایستم. هر روز که صدای زنگ مدرسه را از دور میشنوم، قلب

در فصل بهار، کشاورز با دستان پینه بسته اش، مرا به همراه دیگر دانه ها در دل خاک قرار داد. تابستان آمد و خورشید، مهربان

در دل طبیعت، جایی که زمین و آب به نرمی در آغوش یکدیگر قرار میگیرند، جهان سبز و آرامی به نام شالیزار خودنمایی میکند. شالیزار،

من آتشم. همان نیروی پنهان در دل چوبها و شاخههای خشک که با یک جرقه بیدار میشوم و جهان را روشن میکنم. از اول تاریخ،

اگر من یک فوتبالیست بودم اگر من یک فوتبالیست معروف بودم، زندگی من شکل دیگری داشت. هر روز صبح با انرژی و اشتیاق از خواب

من یک آینه ساده هستم. کار من نشان دادن واقعیت است، بدون کم و کاست. هر روز صاحب من، یک دانش آموز، روبروی من میایستد.

روزی تصمیم گرفتم به شهری سفر کنم که گویی قصههای کهن در گوشش زمزمه میشوند؛ اصفهان، این نگین درخشان ایران. هوای سفر که به سرم