
انشا از زبان چاقو
من یک چاقو هستم. شاید من را وسیلهای ساده ببینید، اما داستان زندگی من پرمعنی است. من در آشپزخانه کار میکنم. دستی که مرا میگیرد،

من یک چاقو هستم. شاید من را وسیلهای ساده ببینید، اما داستان زندگی من پرمعنی است. من در آشپزخانه کار میکنم. دستی که مرا میگیرد،

من یک خودکارم. همیشه در دستان تو هستم و با تو به مدرسه میآیم. من بیشتر از هر کس دیگری با تو وقت میگذرانم، حتی

دنیای من، قابی است زیبا از تمام چیزهایی که دوستشان دارم. این دنیا لزوماً بزرگ یا پرزرق و برق نیست، اما برای من از هر

به نام خداوند بخشنده و مهربان من یک گل آفتابگردان هستم. از وقتی که جوانه کوچکی بودم، یک نیروی درونی مرا به سمت نور کشید.

اگر من عکاس بودم، دوربینم تنها یک وسیله برای ثبت عکس نمیشد، بلکه زبان دلم میگشت. با آن زیباییهایی را نشان میدادم که شاید در

زندگی، همان مسیر پرماجرایی است که ما از اولین نفس تا آخرین لحظه در آن قدم میزنیم. این راه، همیشه هموار و آسان نیست. گاهی

اگر جای پدرم بودم، سعی میکردم دنیا را از نگاه او ببینم. هر روز صبح زود از خواب بیدار میشدم تا برای کار آماده شوم.

در این انشا میخواهم دربارهٔ یکی از زیباترین چیزهای دنیا حرف بزنم: صلح و آشتی. برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا درباره آسمان آبی

اگر من خلبان بودم، دوست داشتم خلبان یک هواپیمای مسافربری باشم. آن وقت میتوانستم هر روز به شهرهای مختلف سفر کنم و آدمهای گوناگونی را

اگر من قانونگذار بودم اگر من مسئول نوشتن قوانین کشور بودم، اولین کاری که میکردم این بود که به فکر مردم باشم. سعی میکردم قوانینی