انشا از زبان پنکه

من یک پنکه قدیمی هستم که در گوشه ای از این کلاس مشغول کارم. شاید فکر کنید من فقط چند پره دارم و کارم چرخیدن است، اما من داستان های زیادی برای تعریف کردن دارم. وقتی بچه ها سر کلاس نشسته اند، من هوای تازه و خنک را به سویشان می فرستم تا راحت تر […]
انشا از زبان ظروف داخل کابینت

از زبان ظرفهای آشپزخانه ما اینجا در دل کابینت آشپزخانه، خانوادهای بزرگ و پرجمعیت هستیم. هر کدام از ما شکل و شمایل و کاربرد خاص خودمان را داریم. بعضی از ما از جنس شیشه هستیم، شفاف و ظریف، بعضی دیگر از سفال ساخته شدهایم، محکم و اصیل، و برخی از فلزیم، درخشان و بادوام. روزهای […]
انشا در مورد یک خاطره شیرین

یک روز زیبای پاییزی بود. برگهای زرد و نارنجی آرام از درختان جدا میشدند و روی زمین فرش رنگارنگی پهن میکردند. من، که آن روز حال و هوای خاصی داشتم، در حیاط مدرسه تنها نشسته بودم و به این منظره زیبا نگاه میکردم. ناگهان صدای خندهای آشنا توجه مرا جلب کرد. دوست صمیمیام، علی، با […]
انشا در مورد مشکلات زندگی

گاهی اوقات زندگی با چالشها و سختیهایی همراه میشود. این مشکلات شبیه به کوههای بلندی هستند که باید از آنها بالا برویم. گاهی احساس خستگی میکنیم و فکر میکنیم که دیگر توان ادامه دادن نداریم. اما درست در همین لحظات است که باید به خودمان یادآوری کنیم: هر مشکلی، هر چقدر هم بزرگ باشد، روزی […]
انشا از زبان بخاری

در گوشهٔ کلاس ما، یک دوست قدیمی و باوفا ایستاده است. نامش بخاری است. او هر سال با شروع فصل سرما، به کلاس ما میآید تا ما را از سرمای زمستان در امان نگه دارد. وقتی باد سرد از لای پنجرهها میوزد و برگهای درختان میریزد، بخاری با گرمای دلپذیرش، کلاس را به پناهگاهی گرم […]
انشا در مورد کلبه ای کوچک بر روی تپه ای زیبا

کلبهای کوچک و قشنگ، روی یک تپه سرسبز قرار داشت. این کلبه، خانه آرامی بود که اطراف آن را درختان بلند و گلهای رنگارنگ فرا گرفته بودند. در میان تپههای سرسبز و آرام، کلبهای کوچک و دنج خودنمایی میکند. این کلبه با دیوارهای چوبی و سقفی از کاهگل، تصویری از صلح و سادگی را به […]
انشا در مورد یک قایق شیشه ای زیر اقیانوس

در اعماق آبهای آبی و بیکران اقیانوس، یک قایق شیشهای زیبا و شفاف آرام در حرکت بود. این قایق، مانند گوهری درخشان در میان دنیای مرموز زیر آب میدرخشید. ماهیهای رنگارنگ با حرکتی نرم و روان دورتادور آن شنا میکردند و گاهی با کنجکاوی به دیوارههای شیشهای قایق نزدیک میشدند. گیاهان دریایی بلند و سبزرنگ […]
انشا در مورد اگر در یک کلبه یخی زندگی میکردم

اگر خانه من یک کلبه یخی بود، زندگی من شکل دیگری داشت. آن کلبه در میان برفهای سفید و درخشان قرار داشت و دیوارهای آن از یخهای شفاف و محکم ساخته شده بود. وقتی خورشید در آسمان ظاهر میشد، پرتوهای طلایی آن به دیوارهای یخی میخورد و هزاران رنگ درخشان در کلبه پخش میشد؛ گویی […]
انشا در مورد گفتگوی خیالی مداد و دفتر

مداد با نگاهی به دفتر گفت: “ای کاش میدانستی چه رؤیاهایی در دل من است. من با تو سخن میگویم، اما تو تنها سکوت میکنی و خاموشی میگزینی.” دفتر با ورقهای سپیدش پاسخ داد: “من همیشه پذیرای تو بودهام. هر بار که بر من مینویسی، بخشی از وجودت در صفحات من جاودانه میشود. من قلمرو […]
انشا درباره خرید عید

خرید برای عید یکی از کارهای خوب و لذت بخش قبل از عید، خرید کردن است. من همیشه همراه خانوادهام برای خرید عید به بازار میروم. بازار در این روزها خیلی شلوغ و پر جنب و جوش است. همه خوشحال هستند و برای سال جدید آماده میشوند. من معمولاً یک دست لباس نو و یک […]
