انشا در مورد سفر خیالی به گوش

سفر شگفتانگیز به دنیای درون گوش امروز میخواهم شما را به یک ماجراجویی کوچک اما بسیار جالب ببرم. تصور کنید که من یک مبدل کوچک شدهام و میخواهم به داخل گوش یکی از دوستانم سفر کنم. این سفر خیالی من است. اولین چیزی که میبینم، یک تونل پر از پیچ و خم است که کمی […]
انشا در مورد مزرعه ای در انتظار باران

مزرعه در انتظار باران امروز میخواهم درباره مزرعهای برایتان بنویسم که چشم به آسمان دوخته و منتظر باران است. این مزرعه، مانند تشنهای است که در انتظار یک جرعه آب نشسته است. زمین خشک شده و ترکهای ریزی روی آن دیده میشود. گندمها سرشان را پایین انداختهاند و گویی از گرما و بیآبی خسته شدهاند. […]
چگونه سر جلسه امتحان انشا بنویسیم؟

برای نوشتن یک انشای خوب و جذاب، چه کارهایی باید انجام دهیم؟ اول از همه، یک موضوع مناسب انتخاب کن. موضوعی را برگزین که به آن علاقهمند هستی یا دربارهاش اطلاعات داری. این کار باعث میشود انشایت روانتر و بااحساستر شود. توصیه میکنیم این مطلب انشا در مورد کتاب از نگاه کتابدار را حتماً بخوانید. […]
انشا در مورد یک روز هیجان انگیز

امروز صبح با انرژی زیادی از خواب بیدار شدم. انگار درونم احساس میکرد که اتفاق خاصی در راه است. آسمان آبی و آفتاب درخشان، نوید یک روز فوقالعاده را میداد. در مدرسه، معلم ما را به بازدید از یک موزه علمی برد. از وقتی سوار اتوبوس شدیم، شور و شوق عجیبی داشتم. با دوستانم درباره […]
انشا در مورد شغل آینده ؛ نقاش

انشا: شغل آینده من؛ نقاش اگر از من بپرسند میخواهی در آینده چه کاره شوی، با اطمینان میگویم: “یک نقاش”. نقاشی فقط کشیدن چند خط و رنگ روی بوم نیست. نقاشی یعنی حرف زدن بدون کلام. یعنی نشان دادن زیباییهایی که دیگران شاید در شلوغی زندگی نتوانند ببینند. من با قلم موی من، میتوانم یک […]
انشا در مورد خانه مادربزرگ

خانه مادربزرگم برای من یک دنیای قشنگ و پر از خاطره است. هر وقت به آنجا میروم، انگار به یک جای امن و آشنا پا میگذارم که بوی نان تازه و عطر گلهای باغچهاش همیشه در آن پیچیده است. برای یادگیری پیشرفته، به 4 انشا درباره طبیعت و توصیف آن مراجعه کنید. در حیاط بزرگش، […]
انشا از زبان گوشی موبایل

من یک گوشی همراه هستم. شاید باورت نشود، اما من هم زندگی و احساسات خودم را دارم. صاحب من، یک دانشآموز است و من تقریباً همه چیز او هستم. صبحها که زنگم به صدا درمیآید، اولین کسی که چشمهای خوابآلودش را میبینم، اوست. بعد از آن، تمام روزم پر میشود از کارهای مختلف. گاهی با […]
انشا در مورد یک روز طوفانی

یک روز تعطیل بود که آسمان کم کم تیره و تار شد. ابرهای سیاه و سنگین همه آسمان را پوشاندند، انگار میخواستند بگویند اتفاق بزرگی در راه است. باد شروع به وزیدن کرد. اول آرام بود، اما کم کم قویتر شد و شاخههای درختان را خم میکرد. صدای شرشر برگها در هوا پیچید. بعد، باران […]
انشا در مورد یک روز شلوغ

صبح با صدای زنگ بلندی از خواب بیدار شدم. خورشید تازه از پشت کوهها سر زده بود و پرتوهای طلایی رنگش از لای پرده به داخل اتاق میآمد. روز بزرگی در پیش داشتیم و مدرسه ما میزبان مسابقهای مهم بود. برای یادگیری پیشرفته، به انشا با تضاد معنایی مرگ و زندگی مراجعه کنید. از همان […]
انشا در مورد یک روز در فروشگاه زنجیرهای شهر

یک روز در فروشگاه بزرگ شهر یک روز تعطیل بود و من همراه مادرم به فروشگاه بزرگ شهر رفتیم. این فروشگاه خیلی بزرگ بود و همه چیز داشت. از خوراکی و میوه گرفته تا لباس و اسباب بازی. وقتی وارد شدیم، اولین چیزی که توجه من را جلب کرد، نظم و ترتیب فروشگاه بود. همه […]
