انشا اگر من فرشته بودم

انشا اگر من فرشته بودم

اگر من فرشته بودم اگر من یک فرشته بودم، با بال‌های سفید و درخشانم در آسمان پرواز می‌کردم. اولین کاری که می‌کردم، این بود که به همه جای دنیا سرک می‌کشیدم تا به مردم کمک کنم. در اینجا می‌توانید اطلاعات کامل‌تری درباره انشا با تضاد معنایی خنده و گریه بیابید. به خانه‌های کوچک و محله‌های […]

انشا در مورد اگر من یک کاغذ بودم

انشا در مورد اگر من یک کاغذ بودم

اگر من یک برگه کاغذ می‌بودم، زندگی من پر از داستان‌های گوناگون می‌شد. گاهی روی من نقاشی می‌کشیدند و من با رنگ‌های زیبا زنده می‌شدم. گاهی هم کلمات بر روی من نقش می‌بستند و من حامل پیام‌های مهمی می‌شدم. گاهی یک دانش‌آموز مشقش را روی من می‌نوشت و گاهی یک معلم مهربان روی من یک […]

انشا در مورد سفر به مشهد

انشا سفر به مشهد

سفر زیارتی به مشهد اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا اگر من چشمه بودم را بخوانید. خاطره سفر به مشهد همیشه در ذهن من زنده است. از وقتی که بلیط‌ها را رزرو کردیم، هیجان خاصی داشتم. روز حرکت، سوار اتوبوس شدیم و راهی شدیم. مسیر طولانی بود اما با دیدن مناظر طبیعی و […]

انشا در مورد اگر من یک پاک کن بودم

انشا در مورد اگر من یک پاک کن بودم

اگر من یک فرشته می‌بودم، چه کارهای زیبایی می‌توانستم انجام دهم. اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا طنز و غیر طنز ربات پیشخدمت را بخوانید. اول از همه، بال‌های درخشان و سفیدم را در آسمان آبی می‌گشودم و به سوی همه کسانی که نیاز به کمک داشتند پرواز می‌کردم. برای کودکان بیمار، داروی […]

انشا درباره شهربازی

انشا درباره شهربازی

شهربازی دنیای شگفت‌انگیزی است که پر از هیجان، خنده و شادی است. از دور که نگاه می‌کنی، چرخ‌وفلک بزرگش مثل یک غول مهربان در آسمان خودنمایی می‌کند و صدای خنده‌های مردم از همه‌جا به گوش می‌رسد. وقتی پا به این دنیای رنگارنگ می‌گذاری، اولین چیزی که توجهت را جلب می‌کند، بوی پاپکورن و شیرینی است […]

انشا در مورد اگر من مداد جادویی داشتم

انشا در مورد اگر من مداد جادویی داشتم

اگر یک مداد جادویی داشتم، با آن کارهای زیادی می‌کردم. اول از همه، برای تمام بچه‌هایی که مدرسه ندارند یا وسایل درس خواندن ندارند، یک مدرسه بزرگ و زیبا می‌کشیدم. بعد، برای هر کدام از آن‌ها یک کیف پر از کتاب و دفتر و مداد رنگی می‌ساختم تا با خیال راحت درس بخوانند. توصیه می‌کنیم […]

انشا از زبان چراغ راهنمایی

انشا از زبان چراغ راهنمایی

من یک چراغ راهنمایی هستم که در تقاطع شلوغی ایستاده‌ام. روزانه چهره‌های زیادی را می‌بینم که با عجله از کنارم رد می‌شوند. بعضی‌ها خوشحالند، بعضی‌ها غمگین، و بعضی‌ها آنقدر در فکر هستند که حتی متوجه رنگ‌های من نمی‌شوند. من با سه رنگ خودم حرف می‌زنم: قرمز یعنی “بایست”، زرد یعنی “آماده باش” و سبز یعنی […]

انشا ذهنی از زبان کوه

انشا ذهنی از زبان کوه

در میان دشت های پهناور و زیر آسمان آبی، من ایستاده‌ام؛ کوهی استوار و قدیمی. سال‌های بسیار زیادی است که در اینجا پابرجا مانده‌ام و شاهد داستان‌های بی‌شماری بوده‌ام. من خانه بسیاری از جانداران هستم. پرندگان روی شانه‌های من لانه می‌سازند و آهوان در دامن من زندگی می‌کنند. چشمه‌های زلال و خنک از سینه من […]

انشا از زبان جنگل سوخته

انشا از زبان جنگل سوخته

ما همان جنگلی بودیم که روزی نفس زمین بودیم. ما خانه درختان کهن، پناهگاه حیوانات و منبع هوای پاک بودیم. در گذشته، سبز و شاداب و پر از زندگی بودیم. پرندگان بر شاخه‌هایمان آواز می‌خواندند، جانوران در سایه‌سارمان آسوده می‌زیستند و جویبارهای زلال از میانمان روان بود. ما به همه موجودات زمین، زندگی و آرامش […]

انشا از زبان چتر

انشا از زبان چتر

من یک چتر هستم. روزی از روزها، در یک فروشگاه شلوغ و پرازدحام، منتظر صاحبی جدید بودم. از قفسه شیشه‌ای فروشگاه، چترهای رنگارنگ بسیاری را می‌دیدم که هر کدام به خانه‌ای جدید می‌رفتند. یک روز، یک پسر دانش‌آموز به همراه مادرش وارد فروشگاه شد. چشمانش که روی من افتاد، برق خاصی در آنها دیدم. دستش […]