من یک جفت دمپایی معمولی هستم که در کنار درِ خانه منتظر صاحبم میایستم. هر روز که صدای زنگ مدرسه را از دور میشنوم، قلب چوبی من تندتر میزند، چون میدانم به زودی در باز میشود و او از مدرسه برمیگردد.
وقتی پاهای خسته و کوچولویش را درون من میگذارد، انگار تمام خستگی راه از تنش به در میرود. من او را از کنار پیادهروهای داغ تابستان تا کوچههای پاییزی که پر از برگهای رنگارنگ است، همراهی میکنم. گاهی تندتند راه میرویم تا به دوستانش برسیم و گاهی آرام و آهسته، وقتی که از بازی خسته شده است.
گاهی اوقات هم مرا فراموش میکند و در حیاط مدرسه جا میگذارد! آن وقتها روزهای سختی برای من است، تا اینکه یکی از همکلاسیهای مهربانش مرا برمیدارد و به خانه میآورد.
اما بهترین لحظات من، وقتی است که پس از یک روز طولانی، در کنار تختش به استراحت میپردازیم و برای فردایی جدید آماده میشویم. من شاهد رویاها و آرزوهای او هستم و در سکوت، قدم به قدم در مسیر زندگی همراهیش میکنم.

من یک دمپایی ساده هستم. شاید در نگاه اول، من فقط یک وسیلهٔ پیش پاافتاده به نظر برسم، اما اگر بخواهید، میتوانم از دنیایی که از پنجهٔ شما تا کف زمین گسترده شده است برایتان بگویم.
اطلاعات جامعتری در مورد این موضوع را در انشای ذهنی در مورد سطل زباله پیدا کنید.
برای مطالعه بیشتر، به انشا در مورد مکالمه بین سیر و شلغم سری سر بزنید.
روز من با صدای آرامشبخش پرندگان آغاز میشود، وقتی صاحبم مرا به پا میکند و قدمهایش را در خانه همراهی میکنم. من گرمای پاهایش را احساس میکنم و به هر کجا که او میرود، میروم. روی کاشیهای خنک آشپزخانه، کنار فرش نرم اتاق نشیمن و گاهی هم در بالکن، زیر نور خورشید.
اطلاعات جامعتری در مورد این موضوع را در انشا طنز در مورد کنکور پیدا کنید.
در این مقاله انشا در مورد گفتگوی خیالی کشتی و طوفان اطلاعات مفیدی آمده است.
اگر به این موضوع علاقه دارید، توصیف و انشا مشاهده مسابقه فوتبال از روزنه تور دروازه را از دست ندهید.
من شاهد لحظههای کوچک و بزرگ زندگی صاحبم هستم: عجلهٔ صبحگاهی او، قدمهای آهسته و خستهٔ او بعد از یک روز طولانی، و شادیِ رقصیدنش وقتی که حال خوبی دارد. من همیشه آمادهٔ خدمت هستم، گاهی محکم روی پایش میچسبم و گاهی هم آرام و سبک، فقط حضور دارم.
شاید من فقط یک جفت دمپایی باشم، اما با هر قدم، داستانی از زندگی روزمره را در خود نگه میدارم. من وفادارترین دوست پاهای شما هستم، از صبح تا شب.
موضوع انشا از زبان دمپایی 👡
هیچ چیز جز سیاهی دور و برم نبود. فقط صداها به گوشم میرسید. بعضی وقتها صدای یک مرد بزرگسال، گاهی هم صدای یک کودک و گاه صدای افرادی دیگر را میشنیدم. اصلاً نمیفهمیدم در اینجا چه کار میکنم. تنها چیزی که میدانستم این بود که یک نفر دیگر هم مثل من در این سیاهی گرفتار شده است. نه من او را میشناختم و نه او مرا. در خواب بودم که ناگهان با لرزشهای شدیدی، مثل یک زمین لرزه، از خواب پریدم. ناگهان نور خیرهکنندهای درون تاریکی ظاهر شد؛ آنقدر شدید بود که نمیتوانستم چشمانم را باز نگه دارم. دوست قدیمی من در آن تاریکی هم چشمانش بسته بود. هیچ یک از ما نمیدانستیم چه هستیم و چه اتفاقی در حال رخ دادن است. ناگهان یک کودک با دیدن ما فریاد زد: چه دمپاییهای زیبایی! در همان لحظه بود که من برای نخستین بار نام خودم را شناختم. راستی، آن یکی که کنارم بود، خواهر یا برادر دوقلوی من محسوب میشد. ما دو نفر با هم به دنیا آمده بودیم.
آن کودک و مادرش ما را از فروشگاه خریدند و با خود به خانه بردند. فکر کردم دیگر خبری از آن جعبه تاریک نیست و از این به بعد میتوانم دنیای روشن را ببینم. کمی بعد از رسیدن به خانه، کودک ما را به پاهایش کرد تا به پدرش نشان دهد چه دمپاییهای قشنگی خریده است. خیلی زود ما را داخل یک چمدان گذاشت تا با هم به مسافرت برویم.
چند ساعت در هواپیما بودیم تا اینکه به مقصد رسیدیم. آیا تا به حال شنیده بودید که دمپاییها هم سوار هواپیما شوند؟ احتمالاً ما جزو خوششانسترین دمپاییها بودیم. وقتی به مقصد رسیدیم، کودک به سرعت ما را از تاریکی چمدان بیرون آورد و همراه پدر و مادرش راهی ساحل شدیم. آب دریا خنک و دلچسب بود و من بازی با آب را بسیار دوست داشتم. من و دمپایی دیگر در کنار ساحل میدویدیم و از پاهای کودک محافظت میکردیم تا آسیبی نبینند. اینطوری ما در طول سفر به دوستان صمیمی او تبدیل شدیم و خاطرات زیبایی را با هم ساختیم.
در اینجا میتوانید اطلاعات کاملتری درباره انشا در مورد مدافعان سلامت بیابید.
موضوعات پیشنهادی انشاهای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی