انشا از زبان آتش

انشا از زبان آتش

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

من آتشم. همان نیروی پنهان در دل چوب‌ها و شاخه‌های خشک که با یک جرقه بیدار می‌شوم و جهان را روشن می‌کنم.

از اول تاریخ، همراه انسان بوده‌ام. شب‌ها تاریکی را از او دور کردم و گرمایش دادم. خوراک پختن را به او آموختم و از سرمای سوزان نجاتش دادم. من نخستین چراغ انسان‌های غارنشین بودم و نخستین اجاق خانه‌هایشان.

اما من دو چهره دارم؛ هم می‌توانم مهربان باشم، هم می‌توانم خشمگین. اگر مرا بشناسی و مراقبم باشی، خدمتگزار تو خواهم بود. اما اگر از من سهل‌انگاری کنی، خشم می‌گیرم و همه چیز را می‌سوزانم. از جنگل‌های سرسبز تا خانه‌های زیبا، هیچ چیز از خشم من در امان نیست.

پس لطفاً با من با احترام و آگاهی رفتار کن. مرا در طبیعت رها نکن. مطمئن شوی که قبل از ترک کردنم، کاملاً خاموش شده باشم. به من به چشم یک ابزار مفید نگاه کن، نه یک اسباب بازی.

به یاد داشته باش: من هم می‌توانم زندگی‌بخش باشم، هم نابودکننده. این تو هستی که با رفتارت، چهره من را انتخاب می‌کنی.

انشا از زبان آتش

آتشی هستم که زبانه می‌کشم و رقصان بر می‌خیزم. من روشنی‌بخش تاریکی‌ها و گرمابخش جان‌های یخ‌زده‌ام. در دل هیزم، نهفته می‌مانم تا دستی مهربان مرا بیدار کند. آنگاه با نوری طلایی و گرمایی نافذ، خود را به نمایش می‌گذارم.

من هم رفیق شب‌های سرد مسافرانم، هم فروزانندهٔ شمع خلوت عاشقان. گاه در دل کوره‌ها آهن را نرم می‌کنم و گاه در کنار بخاری دیوارهای خانه را با حضور خود گرم می‌کنم. زندگی من در گروِ هوایی است که مرا می‌پروراند و خوراکی که مرا سیر می‌کند.

اما مرا با احتیاط همراهی کن؛ اگر از حد بگذرم، آرامش به طوفانی از نور و حرارت تبدیل می‌شوم که مهارش دشوار است. من آتش‌ام: هم روشنی‌بخش زندگی‌ها، هم آزمون‌دهندهٔ خرد انسان‌ها.

موضوع انشا از زبان آتش 🔥

من با آب سر سازگاری ندارم. هر وقت او پیدایش شود، من ناپدید می‌شوم. اسم من آتش است. بعضی‌ها فکر می‌کنند من فقط خطرناک هستم، اما این همه‌ی ویژگی‌های من نیست. من در خیلی از کارها به انسان‌ها کمک می‌کنم. وقتی هوا سرد می‌شود، وقتی می‌خواهند غذا بپزند، یا وقتی که در تاریکی نیاز به روشنایی دارند، از من استفاده می‌کنند. راستش من کمی تندخو هستم و اگر کسی بی‌دقتی کند، او را می‌سوزانم. با این حال نمی‌توان گفت که فقط جنبه‌ی بد دارم. گاهی آنقدر بزرگ می‌شوم که از یک دایناسور هم بلندتر می‌شوم. گاهی هم خیلی کوچک می‌شوم، به اندازه‌ی نور یک شمع کوچک.

داستان امروز من درباره مردی است که در جنگل تنها مانده بود. او با دوستانش برای گردش به جنگل رفته بودند تا از طبیعت زیبا لذت ببرند و کمی هم شکار کنند. اما وقتی مرد داشت از آسمان عکس می‌گرفت، از گروه جدا افتاد و در آن جنگل بزرگ تنها ماند. او آدم باجرتی بود و فکر می‌کرد با روشن شدن روز می‌تواند دوستانش را پیدا کند. البته تلفن همراه هم بود، اما متأسفانه تلفن او کمی قبل در رودخانه افتاده بود و از کار افتاده بود.

مرد می‌دانست که شب‌های جنگل بسیار سرد است. پس با استفاده از چند تکه چوب، نفت و یک فندک، من را به وجود آورد. من در آن شب باید از او محافظت می‌کردم و مثل یک نگهبان در کنارش بودم.

بعد از خوردن شام، مرد خوابید. من از پشت علف‌ها صداهایی می‌شنیدم و ناگهان دو چشم درخشان دیده شد. با سوزاندن چوب‌های بیشتر سعی کردم صدا ایجاد کنم تا مرد از خواب بیدار شود. وقتی بیدار شد، متوجه شد که یک گرگ آن نزدیکی‌هاست.

مرد خیلی باهوش بود. با چند چوب، یک دایره دور خودش درست کرد و آن‌ها را با کمک من آتش زد. گرگ‌ها از من می‌ترسند و جرأت نزدیک شدن ندارند، چون می‌دانند که آن‌ها را می‌سوزانم. من تمام آن شب را بیدار ماندم و از مرد مراقبت کردم تا صبح شد و او توانست سالم به دوستانش بپیوندد.

پیشنهاد: انشا از زبان سنگ
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *