من یک آینه ساده هستم. کار من نشان دادن واقعیت است، بدون کم و کاست. هر روز صاحب من، یک دانش آموز، روبروی من میایستد. من او را دقیقاً همانطور که هست نشان میدهم؛ موهای آشفتهاش وقتی با عجله از خواب بیدار میشود، چشمان خوابآلودش، و لبخند رضایتی که بعد از مرتب کردن خودش روی لبهایش مینشیند.
من رازدار سکوت او هستم. گاهی غمگین است و اشک در چشمانش حلقه میزند، و من غم او را بدون قضاوت کردن منعکس میکنم. گاهی آنقدر خوشحال است که از شدت خنده چشمانش برق میزند، و من در آن شادی شریک میشوم. من همیشه آنجا هستم، در بهترین و سختترین لحظات.
اما کار من فقط نشان دادن ظاهر نیست. من به صاحبم یادآوری میکنم که او را همانطور که هست ببیند، با تمام ویژگیهای منحصر به فردش. من به او کمک میکنم خودش را بشناسد و همان کسی باشد که هست، بدون تظاهر. من مانند یک دوست صادق هستم که همیشه حقیقت را میگوید.
پس دفعه بعد که روبروی من ایستادی، بدان که من فقط تصویر تو نیستم؛ من یادآوریکننده این هستم که تو با تمام سادگی و زیباییات، موجودی ارزشمندی هستی.

من آینه هستم. از زبان من میخواهم با شما صحبت کنم و داستان خود را تعریف کنم. من همیشه در سکوت ایستادهام و هر آنچه را که در برابر من قرار میگیرد، همانطور که هست نشان میدهم. هیچ چیز را پنهان نمیکنم و هیچ تغییری در آن نمیدهم. من راستگوترین دوست تو هستم، حتی اگر گاهی حقیقت تلخ باشد.
وقتی به من نگاه میکنی، من تصویر تو را به خودت بازمیگردانم. من زیباییها و زشتیها را یکسان نشان میدهم. من قضاوت نمیکنم، فقط واقعیت را نشان میدهم. من شاهد خندهها و گریهها، شادیها و نگرانیهای تو بودهام.
من همیشه در کنار تو هستم، بیصدا و وفادار. از من یاد بگیر که با واقعیت روبهرو شوی و خودت را همانطور که هستی بپذیری. من آینه هستم، راستگو و بیغلوغش.
موضوع انشا از زبان آینه
همه از من میپرسند که آیا آنها زیبا هستند یا نه. شاید با شنیدن این جمله، حدس زده باشید که من چه کسی هستم؛ من یک آینه جوان هستم که روی دیوار اتاق یک دختر مهربان نصب شدهام.
اسم این دختر زیبا است. او شش سال دارد و به پیشدبستانی میرود. هر روز که از مدرسه برمیگردد، رو به روی من مینشیند و تمام ماجراهایی که در مدرسه برایش پیش آمده را برای من تعریف میکند. زیبا یک برادر کوچک هم دارد که با او بازی میکند.
من خیلی دوست دارم وقتی زیبا در اتاق است. وقتی او نیست، اتاق کاملاً ساکت میشود. من یک قاب طلایی رنگ دارم و یک تاج هم بالای سرم قرار دارد. این را زمانی فهمیدم که زیبا با یک دوربین از خودش عکس میگرفت. او مرا “ملکه” صدا میزند.
صبحها که خورشید طلوع میکند، نور آن به من میتابد و من این گرمای خورشید را خیلی دوست دارم. تابش نور خورشید به من باعث میشود اتاق روشنتر شود. میتوانم برایتان توصیف کنم که اتاق زیبا چه شکلی است. دیوارها صورتی رنگ هستند و روی آنها طرح خرسهای مهربان کشیده شده است. تخت او دقیقاً رو به روی من قرار دارد و من هر شب، تا قبل از این که خوابم ببرد، او را تماشا میکنم. چند قاب عکس هم بالای تختش آویزان است که عکسهای زیبا داخل آنهاست. وقتی او در خانه نیست، من به این عکسها نگاه میکنم تا کمتر دلتنگش شوم.
تولد پنج سالگی زیبا یکی از بهترین روزهای زندگی من بود، چون در آن روز با دختران زیادی آشنا شدم. دوستانش به اتاق آمدند و وقتی خودشان را در من نگاه میکردند، چشمانشان پر از نور و شادی میشد. آنها به زیبا میگفتند: “چه قدر خوشبختی که یک آینه جادویی داری و میتوانی هر روز خودت را توی آن ببینی!”
من به زیبا یاد دادهام که خودش را خیلی دوست داشته باشد، چون چهره زیبایی دارد و به عنوان یک دختر شش ساله، بسیار باهوش است. من همیشه اینجا، روی این دیوار صورتی، ثابت هستم. هیچ جایی بیرون از این اتاق را ندیدهام. حتی نمیدانم ابرها چه شکلی هستند. زیبا درباره همه چیزهایی که بیرون از اتاق وجود دارد برایم تعریف کرده است. ای کاش روزی برسد که بتوانم آنها را با چشمان خودم ببینم.
پیشنهادی: انشا از زبان قایق
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی