انشا ذهنی از زبان کوه

انشا ذهنی از زبان کوه

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

در میان دشت های پهناور و زیر آسمان آبی، من ایستاده‌ام؛ کوهی استوار و قدیمی. سال‌های بسیار زیادی است که در اینجا پابرجا مانده‌ام و شاهد داستان‌های بی‌شماری بوده‌ام.

من خانه بسیاری از جانداران هستم. پرندگان روی شانه‌های من لانه می‌سازند و آهوان در دامن من زندگی می‌کنند. چشمه‌های زلال و خنک از سینه من جاری می‌شوند و به همه موجودات آب و زندگی می‌بخشند.

من با خورشید گفتگو می‌کنم. هر صبح، او را اولین کسی می‌بینم که از پشت افق سر بلند می‌کند و با نور گرمش مرا نوازش می‌کند. با باد همدم شده‌ام؛ گاهی با ملایمت با من صحبت می‌کند و گاهی با تندی در میان شکاف‌هایم می‌نشیند.

من شاهد تغییر فصل‌ها بوده‌ام. در بهار، لباس سبز رنگ به تن می‌کنم و با شکوفه‌ها زینت می‌شوم. در تابستان، خورشید تاجی از نور بر سرم می‌گذارد. در پاییز، برگ‌های رنگارنگ، فرشی زیبا برای پاهایم می‌سازند و در زمستان، پتوی سفید برفی مرا می‌پوشاند.

اما من تنها یک ناظر ساده نیستم. من نماد استقامت و صبر هستم. در دل من گنج‌های پنهانی وجود دارد و رازهای زیادی در سینه من محفوظ مانده است. من با سکوت خود به انسان‌ها می‌آموزم که گاهی برای یافتن آرامش، فقط باید ایستاد و به آسمان نگاه کرد.

ای انسان‌ها، به من نگاه کنید. از من بیاموزید که چگونه با وجود همه طوفان‌ها و سختی‌ها، محکم و استوار بمانید. من برای همیشه اینجا هستم، پناهگاهی امن برای شما و همه موجودات زنده.

انشا ذهنی از زبان کوه

من، یک کوه بلند و استوار، با شما سخن می‌گویم. این متن برای دانش‌آموزان عزیز نوشته شده است تا با شیوه‌ی نوشتن و تقویت مهارت‌های نویسندگی آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.

موضوع انشا از زبان کوه ⛰

با شکوه و استواری، بر پهنهٔ زمین ایستاده‌ام. من یک کوهم و دوست دارم امروز از زندگی خود برایتان بگویم. من یکی از بلندترین و استوارترین آفریده‌های طبیعت هستم. آنقدر بلندم که ابرها مانند تاجی بر سرم می‌چرخند و بادها با من سخن می‌گویند. من برای انسان‌ها و جانوران اهمیت زیادی دارم و نقش مهمی در طبیعت بازی می‌کنم.

هر روز با نخستین پرتوهای خورشید از خواب بیدار می‌شوم. خورشید و ماه هر دو یاران من هستند، اما هیچ وقت نتوانسته‌ام آن دو را همزمان ببینم. وقتی ماه در آسمان ظاهر می‌شود، خورشید ناپدید می‌گردد و وقتی خورشید می‌درخشد، ماه را نمی‌بینم.

به خاطر شرایط سخت و ارتفاع زیادم، بالا رفتن از پیکرم کار آسانی نیست. کسانی که می‌خواهند به قله‌ی من برسند، باید توانایی بدنی خوبی داشته باشند و بتوانند با سرمای شدید، برف و بادهای تند کنار بیایند. اما اگر کسی موفق شود، تجربه‌ای فراموش‌نشدنی در انتظارش خواهد بود. از بالای قله، چشم‌اندازی بی‌نهایت زیبا دیده می‌شود: دشت‌های سرسبز، بیابان‌های گسترده، گل‌های رنگارنگ، دریاهای پهناور و جنگل‌های آرام. گویی همهٔ دنیا را می‌توان از آن بالا در آغوش گرفت. این منظره آنقدر زیباست که گویا خداوند با دستان هنرمندش آن را برای انسان‌ها آفریده است.

من همیشه در یک جا ثابت هستم و از این طریق به انسان‌ها کمک می‌کنم. مثلاً مسافران می‌توانند از من به عنوان یک راهنما برای جهت‌یابی استفاده کنند. دانشمندان نیز از خاک و سنگ‌های من برای پژوهش‌های علمی بهره می‌برند.

در طول عمرم، با موجودات زیادی آشنا شده‌ام و دوستان بسیاری دارم. با غرور و اطمینان، مانند یک محافظ بزرگ، بر جهان اشراف دارم.

انشا از زبان سنگ
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *