انشا از زبان جنگل سوخته

انشا از زبان جنگل سوخته

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

ما همان جنگلی بودیم که روزی نفس زمین بودیم. ما خانه درختان کهن، پناهگاه حیوانات و منبع هوای پاک بودیم.

در گذشته، سبز و شاداب و پر از زندگی بودیم. پرندگان بر شاخه‌هایمان آواز می‌خواندند، جانوران در سایه‌سارمان آسوده می‌زیستند و جویبارهای زلال از میانمان روان بود. ما به همه موجودات زمین، زندگی و آرامش می‌بخشیدیم.

اما روزی آتش آمد.

این آتش که از سهل‌انگاری انسان‌ها زبانه کشید، همه چیز را به کام خود کشید. شعله‌های بی‌رحم، تن درختان را سوزاندند، خانه حیوانات را خاکستر کردند و ترانه زندگی را به سکوت مرگ تبدیل نمودند. آنچه باقی ماند، زمینی سیاه و شاخه‌هایی سوخته بود که مانند اسکلت‌هایی به سوی آسمان دست بلند کرده بودند.

اکنون ما دیگر آن جنگل سرسبز نیستیم. ما اکنون زخمی بر چهره زمین هستیم. ما یادآوری تلخ از روزی هستیم که به دست بی‌مبالاتی انسان‌ها، ثروتی بی‌همتا برای همیشه از دست رفت.

این داستان ماست؛ داستان جنگلی که بود و اکنون نیست. باشد که عبرت دیگران شویم.

انشا از زبان جنگل سوخته

جنگلی که اکنون به خاکستر نشسته، با زبانی بی‌واژه سخن می‌گوید. این نوشته به شیوه‌ای ادبی و تصویری از زبان همین جنگل روایت می‌شود تا دانش‌آموزان عزیز با سبک نوشتن و هنر به‌کارگیری واژه‌ها آشنا شوند. در ادامه این متن، با مدیرتولز همراه باشید.

موضوع انشا از زبان جنگل سوخته

با قلبی پر از غصه، می‌خواهم داستان زندگی خودم را برایتان تعریف کنم. زمانی بود که من سرسبز و زیبا بودم. درون من، درختان بلند و با طراوتی زندگی می‌کردند و من از این زندگی بسیار راضی بودم. اما یک رویداد تلخ، مرا از یک جنگل سرحال به یک بیابان سوخته تبدیل کرد.

در آن دوران خوب، پرندگان زیادی هر روز به دیدنم می‌آمدند. بعضی از آن‌ها روی درختان من آشیانه داشتند و شب‌ها به لانه‌هایشان برمی‌گشتند. حیوانات مختلفی هم در دل من زندگی می‌کردند و همه در کنار هم شاد بودیم. هر روز، روزی تازه و قشنگ‌تر از دیروز بود.

شیر خود را پادشاه جنگل می‌دانست و دیگر حیوانات از او فرمان می‌بردند. جنگل من قانون‌های خودش را داشت و همه به آن‌ها احترام می‌گذاشتند. هر صبح، خورشید با مهربانی همه را از خواب بیدار می‌کرد تا روز جدیدی را شروع کنند.

ماجرای ناگوار از زمانی آغاز شد که یک شکارچی عصبانی پا به جنگل من گذاشت. همه حیوانات از او ترسیده بودند. با آمدن او، همه به خانه‌ها و مخفیگاه‌های خود پناه بردند. شکارچی بعد از گشتن و پیدا نکردن هیچ شکار، خسته شد. کم‌کم هوا تاریک می‌شد. او زیر یک درخت، جای صافی پیدا کرد تا شب را استراحت کند و فردا دوباره به شکار بپردازد. هوا سرد بود. او آتش کوچکی روشن کرد تا هم ماهی‌هایش را کباب کند و هم خود را گرم کند.

آتش، موجود حریصی بود؛ دوست داشت مرا، این جنگل زیبا، تماماً به خود اختصاص دهد تا او هم زیبا به نظر برسد. کم‌کم شاخه‌های اطرافش را در خود کشید. آتش بزرگ و بزرگ‌تر شد، تا جایی که نیمی از مرا سوزانده بود. درختانم با درد می‌سوختند و حیوانات به صورت گروهی از جنگل فرار می‌کردند. پس از مدتی، همه‌ی من نابود شد و به خاکستر تبدیل شدم. آتش به هدفش رسیده بود. اما خودش هم زیاد دوام نیاورد و بعد از سوزاندن همه‌ی موجودات و گیاهان من، نابود شد.

حالا من اینجا مانده‌ام، با نام “جنگل سوخته”، و خاطره‌ای از فرزندانم که هرگز بازنمی‌گردند.

انشا از زبان آتش
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *