یک روز بدون تلفن همراه را تصور کنید. صبح که بیدار میشوی، به جای چک کردن پیامها یا شبکههای اجتماعی، با آرامش بیشتری روزت را شروع میکنی. دیگر خبری از نور آبی صفحه نمایش نیست که چشمانت را خسته کند.
در طول روز، فرصت پیدا میکنی تا به چیزهای سادهتری توجه کنی: به آواز پرندگان از پشت پنجره، به طعم واقعی چای صبحانه، یا به صحبتهای کسی که روبهرویت نشسته است. بدون اینکه هر چند دقیقه یکبار حواست با زنگ خوردن یا ویبره تلفن پرت شود.
احساس میکنی زمان بیشتری داری. میتوانی یک کتاب دستت بگیری و واقعاً در داستانش غرق شوی. یا با مداد روی کاغذ چند خط بنویسی. شاید هم فقط به دیوار خیره شوی و به چیزهایی فکر کنی که همیشه بهانه نداشتن وقت را برایشان میآوری.
در صورت علاقهمندی، مطلب انشا تضاد معنایی خوبی و بدی را از دست ندهید.
در نبود تلفن، مجبوری برای انجام کارهایت از راههای دیگر استفاده کنی. اگر قصد دیدن کسی را داری، باید از قبل زمان و مکان را مشخص کرده باشی. اگر گم شوی، باید از مردم راه بپرسی یا نقشهی کاغذی بخری. این کارها شاید در ابتدا سخت به نظر برسند، اما کمک میکنند تا دوباره با دنیای واقعی و آدمهای اطرافت ارتباط برقرار کنی.
شب که میشود، به جای پیمایش بیپایان در صفحات مجازی، میتوانی در سکوت به صدای باران گوش کنی یا ستارهها را از پشت پنجره تماشا کنی. ذهنت آرام است و آمادهی یک خواب عمیق و راحت.
یک روز بدون تلفن همراه، یک ماجراجویی کوچک است. یادت میاندازد که زندگی اصلی، در جایی بیرون از آن صفحهی کوچک در جریان است.

تصور کنید یک روز کامل را بدون تلفن همراه خود سپری کنید. شاید در نگاه اول غیرممکن به نظر برسد، اما این تجربه میتواند دنیای تازهای را به شما نشان دهد. در این نوشته، همراه ما باشید تا با کمک یک متن ادبی و توصیفی، با شیوه نگارش و تقویت مهارت نوشتاری بیشتر آشنا شوید.
توصیه میکنیم این مطلب انشا با تضاد معنایی راست و دروغ را حتماً بخوانید.
موضوع انشا یک روز بدون تلفن همراه
در دنیای امروز، تلفن همراه بخش مهمی از زندگی ما شده است. من هم از این وسیله برای حرف زدن با پدر، مادر و مادربزرگم استفاده میکنم و با کمک آن به راحتی با آنها در ارتباط هستم.
یک روز تصمیم گرفتم زندگی بدون موبایل را امتحان کنم. میدانستم سخت خواهد بود، اما مصمم بودم. وقتی از مدرسه به خانه برگشتم، برخللاف هر روز که اول سراغ تلفنم میرفتم، غذا گرم کردم و مشغول خوردن شدم. مادربزرگم کنار تلویزیون نشسته بود و با آرامش مستند لاکپشتها را تماشا میکرد. دلم خواست به مادر زنگ بزنم، اما یادم آمد که نباید از موبایل استفاده کنم. پس خودم را کنترل کردم.
اگر به این موضوع علاقه دارید، حتماً انشا طنز از زبان نخ و سوزن را بخوانید.
بعد از چند ساعت، راههای تازهای برای سرگرم کردن خودم پیدا کردم. به جای بازی شطرنج با موبایل، صفحه شطرنج چوبیام را از داخل کمد درآوردم و با مادربزرگم که قبلاً در این بازی استاد بود، بازی کردم. زمان میگذشت و من همچنان به تلفنم سر نمیزدم.
بعد از آن، به کتابخانه پدر سرک کشیدم. کتابهای زیادی با جلدهای رنگارنگ آنجا بود. یکی از کتابها درباره زندگی مردم قبل از اختراع تلفن بود. خواندم که مردم آن زمان با فرستادن نامه از حال هم باخبر میشدند و روزهای زیادی طول میکشید تا نامه به دست طرف برسد.
با خودم فکر کردم شاید واقعاً نیازی به تلفن همراه نداشته باشم و بتوانم بدون آن زندگی کنم. در همین فکرها بودم که صدای مادربزرگ مرا به خود آورد. به طرفش دویدم و دیدم از درد به خود میپیچد و کمک میخواهد. مادربزرگ مشکل قلبی داشت. بلافاصله قرص زیرزبانیاش را آوردم. با اینکه قصد داشتم از تلفن استفاده نکنم، اما شرایط اضطراری بود. سریع با اورژانس تماس گرفتم.
آن شب وقتی از بیمارستان برگشتیم، فهمیدم که تلفن همراه میتواند هم بد باشد و هم خوب. همه چیز به نحوه استفاده ما از آن بستگی دارد.
موضوعات پیشنهادی انشاهای دانش آموزی
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی