در یک سرزمین دور، شهری زیبا و شگفتانگیز وجود دارد که همه چیز در آن از شکلات ساخته شده است. نام این شهر، شهر شکلاتی است.
برای گسترش دانش خود، به مقاله انشا یک فضاپیما که روی کره ماه فرود آمده سر بزنید.
خانههای این شهر از بیسکویتهای ترد و خوشمزه درست شده و سقف آنها با آبنباتهای رنگارنگ پوشیده شده است. پیادهروهای خیابان از تافیهای نرم تشکیل شده و وقتی روی آنها راه میروی، حس خوبی داری. حتی درختان این شهر خاص هستند؛ تنهی آنها از چوبشکلات و برگهایشان از پاستیلهای میوهای است.
رودخانهای که از میان شهر میگذرد، پر از شیرینی و شکلات ذوب شده است. به جای قایق، کیکهای وانیلی روی این رودخانه شناورند و مردم سوار بر آنها میشوند و از منظره لذت میبرند.
برای مطالعه بیشتر، به انشا در مورد یک روز از کلاس سری سر بزنید.
مردم این شهر بسیار مهربان و شاد هستند. آنها همیشه با یکدیگر شکلات و شیرینی تقسیم میکنند و با هم زندگی خوبی دارند. هیچ وقت بین آنها دعوا و ناراحتی پیش نمیآید، چون طعم شیرین شکلات، دلهای همه را شیرین کرده است.
ای کاش میشد یک روز به این شهر شکلاتی سفر کرد و از همهی این شیرینیها خورد و با مردم آن جا دوست شد. آن وقت دنیا جای قشنگتری میشد.

در دنیای خیال، شهری قشنگ وجود دارد که همه چیز در آن از شکلات درست شده است. این متن را به شیوهای ادبی و تصویری نوشتهایم تا دانشآموزان عزیز با چگونگی نوشتن یک متن زیبا و تقویت مهارتهای نویسندگی خود آشنا شوند. در ادامه با ما همراه باشید.
انشا با موضوع شهر شکلاتی
شهر شکلاتی به یکی از عجیبترین و مشهورترین شهرهای دنیا تبدیل شده بود. مردم از هر کشوری برای دیدن این شهر شگفتانگیز سفر میکردند. در این شهر، تمام ساختمانها، خیابانها، ماشینها و حتی مردم و حیوانات، همه از شکلات ساخته شده بودند. اما هیچکس حق نداشت حتی یک تکه کوچک از آنها را بخورد. اگر کسی سعی میکرد شکلاتی را گاز بزند، خودش هم به یک تندیس شکلاتی تبدیل میشد. در واقع، همین قانون بود که باعث به وجود آمدن ساکنان شهر شده بود. حالا ببینیم این شهر چطور ایجاد شد.
ماجرا از یک پسر کوچک شروع شد که عاشق شکلات بود. او همیشه آرزو میکرد روزی یک شهر کامل شکلاتی داشته باشد تا هر چقدر دلش میخواهد شکلات بخورد. روزی، وقتی در حیاط خانه مشغول بازی بود، متوجه شد چیزی از آسمان روی درخت وسط حیاط افتاده. کنجکاو شد و خودش را به درخت رساند تا ببیند آن شیء چیست.
یک شاخه خشک دید. با ناامیدی گفت: “فکر کردم چیز باارزشی پیدا کردهام، ولی این که فقط یک تکه چوب معمولی است!” در حالی که میخواست شاخه را بشکند، ناگهان جرقهای درخشید و درد شدیدی در دستش احساس کرد. او از ترس، شاخه را رها کرد و چند قدم به عقب پرید.
در صورت علاقهمندی، مطلب انشا در مورد هدف زندگی را از دست ندهید.
در همین حال، صدای فریادی از آسمان شنید. وقتی بالا را نگاه کرد، یک موش کوچک روی صورتش افتاد. پسرک جیغ کشید و به سمت خانه دوید، اما موش به او گفت: “نترس، من به تو آسیبی نمیرسانم. من آمدهام تا بزرگترین آرزوی تو را برآورده کنم.” پسرک که هم خوشحال و هم ترسیده بود، بالاخره توانست بر ترسش غلبه کند و نزدیک موش برود.
موش توضیح داد که برای بازگشت به سرزمین خودش، باید آرزوی یک کودک را برآورده کند. پسرک فقط یک آرزو داشت: شهری از شکلات که فقط خودش بتواند از خوراکیهایش بخورد. موش با استفاده از قدرت جادویی خود، این آرزو را واقعی کرد. از آن روز به بعد، پسرک به هیچکس، حتی به بهترین دوستانش، اجازه نمیداد به شهر شکلاتی وارد شوند.
اگر کسی بدون اجازه به شهر قدم میگذاشت، جادوی شهر او را به یک تندیس شکلاتی تبدیل میکرد. سالها گذشت و پسرک بزرگ شد. او تصمیم گرفت درهای شهر را به روی همه مردم دنیا باز کند. از آن زمان، بازدیدکنندگان زیادی از سراسر جهان به شهر شکلاتی میآیند. بعضی از آنها بعد از دیدن شهر، سالم به خانه برمیگردند، اما بعضی دیگر، اگر قانون شهر را زیر پا بگذارند، برای همیشه به شکلات تبدیل شده و در آنجا میمانند.
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
انشا درباره شهربازی 🎡