انشا در مورد یک شخصیت خیالی

انشا درباره یک شخصیت خیالی

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

در دنیای کتاب‌ها و قصه‌ها، شخصیت‌های خیالی زیادی زندگی می‌کنند. آن‌ها در داستان‌ها به دنیا می‌آیند و در ذهن ما جاودانه می‌شوند. من می‌خواهم در مورد یکی از این شخصیت‌های دوست‌داشتنی برایتان بنویسم.

او کسی است که تنها در صفحات یک کتاب یا در قالب کلمات یک قصه وجود دارد، اما تأثیرش بر قلب من بسیار واقعی است. این شخصیت معمولاً ویژگی‌هایی دارد که او را خاص و به‌یادماندنی می‌کند. شاید بسیار شجاع باشد، طوری که از هیچ چیز نمی‌ترسد. یا ممکن است مهربان و دلسوز باشد و همیشه به دیگران کمک کند.

گاهی این شخصیت یک نقطه ضعف کوچک هم دارد؛ چیزی که او را شبیه به ما می‌کند و باعث می‌شود با او همذات‌پنداری کنیم. شاید ترس از تاریکی داشته باشد یا در برقراری ارتباط با دیگران کمی مشکل داشته باشد. اما در طول داستان، او بر این ترس غلبه می‌کند و قوی‌تر می‌شود.

من این شخصیت را دوست دارم، چون به من یاد می‌دهد که هرکسی، حتی یک قهرمان، می‌تواند اشتباه کند یا بترسد، اما مهم این است که هرگز تسلیم نشود. داستان او به من امید می‌دهد و مرا به رویاهای زیبایی می‌برد. او مانند یک دوست خوب است که همیشه در کنار من است و مرا به زندگی بهتر تشویق می‌کند.

انشا درباره یک شخصیت خیالی

در این بخش، یک نوشته ادبی و توصیفی درباره یک شخصیت تخیلی برای شما آماده کرده‌ایم. این انشا به شما کمک می‌کند تا با شیوه‌ی درست نوشتن و تقویت مهارت‌های نویسندگی آشنا شوید. در ادامه با ما همراه باشید.

انشا درباره یک شخصیت خیالی

از بچگی، خانه مادربزرگم برای من شبیه قصری افسانه‌ای بود؛ پر از رمز و راز و شگفتی. مادربزرگ فکر می‌کرد خانه‌اش ساده و معمولی است، اما من مطمئن بودم موجودی عجیب و جادویی در آن زندگی می‌کند.

وقتی هنوز به مدرسه نمی‌رفتم، تقریباً هر روز آنجا بودم. بعدها هم که دانش‌آموز شدم، بعد از تعطیلی مدرسه مستقیم به خانه او می‌رفتم و تا وقتی پدر و مادرم از سر کار برمی‌گشتند، پیش او می‌ماندم. این خانه رویایی یک حوض آبی زیبا هم داشت.

خانه دو طبقه بود و اتاق‌های زیادی داشت. یک روز که از مدرسه برگشتم، مادربزرگ گفت برای خرید بیرون می‌رود. موقع خوردن ناهار، صدای عجیبی از زیرزمین شنیدم. از آن‌جایی که بچه‌ی کنجکاوی بودم، به طرف زیرزمین رفتم. با هر قدم، صدا واضح‌تر می‌شد.

صدای سوت از یک کوزه قدیمی می‌آمد که کسی اجازه نداشت به آن نزدیک شود، چه برسد به آن دست بزند. کوزه را بلند کردم و کنار گوشم گرفتم.

ناگهان صدایی شنیدم که گفت: “چه کار می‌کنی؟ کوزه را زمین بگذار.” با شنیدن این صدا، ناخواسته کوزه از دستم لیز خورد و روی زمین شکست. آبی که سال‌ها درونش بود، همه‌جا پخش شد. یک مورچه در آب گرفتار شده بود و تقلا می‌کرد. من آن را نجات دادم و روی زمین خشک گذاشتم. در یک لحظه، مورچه به یک بچه‌مورچه تبدیل شد. بدنش شبیه انسان بود، اما سرش بزرگ و مانند مورچه بود.

او به راحتی و به فارسی با من حرف می‌زد. تا وقتی مادربزرگ از خرید برگشت، من چیزهای زیادی از دوست جدیدم یاد گرفتم. او می‌توانست جادو کند و با گفتن چند کلمه عجیب، هر چه می‌خواستم را پدید بیاورد. آن عصر، با هم بازی‌های زیادی کردیم. آنقدر خسته شده بودم که نفهمیدم چه زمانی خوابم برد. فقط با صدای مادربزرگ بیدار شدم و دیدم روی تختخواب چوبی حیاط خوابیده‌ام.

انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی
انشا در مورد خیال پردازی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *