مزرعه در انتظار باران
امروز میخواهم درباره مزرعهای برایتان بنویسم که چشم به آسمان دوخته و منتظر باران است. این مزرعه، مانند تشنهای است که در انتظار یک جرعه آب نشسته است.
زمین خشک شده و ترکهای ریزی روی آن دیده میشود. گندمها سرشان را پایین انداختهاند و گویی از گرما و بیآبی خسته شدهاند. برگهای درختان بیحال شدهاند و سبزی خود را از دست دادهاند. حتی پرندهها هم کمتر آواز میخوانند و گویا منتظرند تا باران بیاید و دوباره زندگی به مزرعه بازگردد.
کشاورز هر روز به آسمان نگاه میکند. چشمانش پر از امید است. او میداند که باران، مانند معجزهای است که میتواند همه چیز را تغییر دهد. با خودش فکر میکند که اگر باران ببارد، مزرعه دوباره سرسبز میشود و همه موجودات شادمان خواهند شد.
هوا کمکم تاریک میشود. ابرهای سیاه در آسمان جمع میشوند. باد میوزد و برگهای درختان را تکان میدهد. این نشانههای باران هستند. کمکم اولین قطرههای باران روی زمین میافتند. بوی خاک خیس شده، هوای پاکیزه، و صدای قطرههای باران که روی برگها میریزند، همه چیز را زیبا میکند.
باران که میبارد، گندمها سر بلند میکنند، زمین ترکها را میبندد، و گلها دوباره شاداب میشوند. مزرعه پس از باران، مانند نقاشی سبز و زیبایی میشود که خالق هستی آن را کشیده است.
باران نماد رحمت و بخشش است. همانطور که زمین خشک با باران زنده میشود، دلهای ما نیز با مهر و محبت تازه میشوند.

مزرعه، تشنه و بیتاب، در انتظار قطرههای زندگیبخش باران است. این متن برای دانشآموزان عزیز نوشته شده تا با زیباییهای نثر ادبی و شیوهی توصیف طبیعت آشنا شوند و مهارت نویسندگی خود را تقویت کنند. در ادامه، با ما همراه باشید تا با هم سفری به دل این مزرعهی منتظر داشته باشیم.
موضوع انشا مزرعه ای در انتظار باران
در یک روستای دوردست، زمین کشاورزی بزرگی بود که کسی از آن مراقبت نمیکرد. این زمین در مقایسه با زمینهای اطرافش، بسیار خشک و بیروح به نظر میرسید. هیچ گیاهی در آن نبود و خاکش از بیآبی ترکخورده بود. کشاورزان همسایه که مزارع پربار و سرسبزی داشتند، به کار خود میبالیدند. آنها هر روز به مزرعههایشان سر میزدند و به موقع به آنها آب میدادند. چون باران در آن منطقه کم میبارید، هر کسی روشی برای آبیاری محصولاتش پیدا کرده بود. اما هیچکس نمیتوانست آن زمین خشک را نجات دهد و اوضاعش هر روز بدتر از قبل میشد. مردم میگفتند که صاحب این زمین، وقتی خشکسالی شروع شد، پول کافی برای خرید گاری و آوردن آب نداشت. برای همین مدام در خانه ماند و کاری نکرد تا اینکه سرسبزترین مزرعه روستا تبدیل به خشکترین آن شد. هیچ کشاورزی هم نتوانست آن را به حالت اولش برگرداند؛ چون همه تلاشها بیفایده بود و زمین خشک و ترکخورده باقی میماند.
روزها گذشت. یک روز، یک کشاورز پیر به سمت زمین خود میرفت. در راه با خدا حرف میزد و از او میخواست باران بفرستد تا زمینش دوباره سرسبز شود. در همین فکرها بود که ناگهان صدای رعد توجهش را جلب کرد. چند لحظه بعد باران شروع به باریدن کرد. او خیلی خوشحال شد و به طرف مزرعه دوید. نمیدانست چه کار کند اول: زمین را شخم بزند یا بذر بپاشد؟ تصمیم گرفت بذرهایی که همراه داشت را در قسمتهای مختلف زمین پخش کند تا سبز شوند. باران مدت زیادی بارید و روزهای بعد هم ادامه داشت. پس از آن، هر چند وقت یکبار باران خوبی میبارید و زمین را سیراب میکرد.
مزرعهای که مدتها منتظر باران بود، حالا کاملاً سیراب شده بود. محصولاتش زیر باران برق میزدند و زیبا به نظر میرسیدند. کشاورز پیر ضربالمثل “از تو حرکت، از خدا برکت” را به یاد آورد و تصمیم گرفت همیشه خدا را در زندگیاش حاضر و ناظر بداند.