انشا در مورد یک روز هیجان انگیز

انشا در مورد یک روز هیجان انگیز

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

امروز صبح با انرژی زیادی از خواب بیدار شدم. انگار درونم احساس می‌کرد که اتفاق خاصی در راه است. آسمان آبی و آفتاب درخشان، نوید یک روز فوق‌العاده را می‌داد.

در مدرسه، معلم ما را به بازدید از یک موزه علمی برد. از وقتی سوار اتوبوس شدیم، شور و شوق عجیبی داشتم. با دوستانم درباره چیزهایی که ممکن بود ببینیم، صحبت می‌کردیم و ذهنم پر از سؤال بود.

وقتی وارد موزه شدیم، دنیای کاملاً جدیدی را دیدم. ماکت‌های بزرگی از سیارات و کهکشان‌ها مرا مسحور خود کرد. در بخش فناوری، رباتی را دیدم که می‌توانست حرف بزند و کارهای ساده انجام دهد. نزدیکش که رفتم، چشمانش را به سمت من چرخاند و سلام کرد. این لحظه برایم باورنکردنی و پر از هیجان بود.

در آزمایشگاه کوچک موزه، امکان انجام چند آزمایش ساده را داشتیم. وقتی در آزمایشی با آهنربا و برق، یک پنکه کوچک را به کار انداختم، احساس کردم که یک مخترع کوچک هستم. این موفقیت کوچک، شادی زیادی در من ایجاد کرد.

در راه بازگشت، همه درباره تجربیات جالب خود در موزه صحبت می‌کردیم. آن روز به من ثابت کرد که یادگیری می‌تواند بسیار ماجراجویانه و لذت‌بخش باشد. حالا با اشتیاق منتظر فرصتی دیگر برای کشف چیزهای جدید هستم.

انشا در مورد یک روز هیجان انگیز

یک روز پر از هیجان

این متن برای دانش آموزان عزیز نوشته شده است تا با چگونگی نوشتن یک متن ادبی و توصیفی آشنا شوند و مهارت‌های نویسندگی خود را تقویت کنند. در ادامه با ما همراه باشید.

موضوع انشا یک روز هیجان انگیز

یک روز تابستانی دیگر بود و هوا به شدت گرم بود. انگار خورشید در وسط مرداد ماه تمام قدرت خود را نشان می‌داد. من که خیلی زود گرمازده می‌شدم، اجازه نداشتم در وقت ظهر از خانه بیرون بروم. این موضوع مرا بسیار ناراحت می‌کرد، چون به نظرم تابستان بهترین فصل برای بازی و تفریح بود.

آن روز، دیگر برایم مهم نبود چه روزی از هفته است؛ چون در تعطیلات بودم و شنبه و جمعه فرقی با هم نداشتند. ناگهان تلفن زنگ خورد و خبر رسید که پسرخاله‌هایم برای چند روز به خانه ما می‌آیند. این خبر برایم از یک هندوانه تازه و شیرین هم لذت‌بخش‌تر بود. مدام به این فکر می‌کردم که چقدر با هم خوش خواهیم گذراند و تنهایی‌های ظهرهای گرم تمام می‌شود.

وقتی مهمان‌ها رسیدند، پدرم پیشنهاد داد که به باغ وحش برویم، چون در شهر پسرخاله‌هایم باغ وحشی وجود نداشت. آن‌ها از شنیدن این خبر بسیار خوشحال شدند.

پس از خرید بلیط، وارد باغ وحش شدیم. دیدن حیوانات مختلف از نقاط گوناگون جهان، برای مهمانان ما جالب و هیجان‌انگیز بود. وقتی به قفس میمون‌ها نزدیک شدیم، پسرخاله‌ام یک موز از جیبش درآورد و برای شوخی، شروع کرد به خوردن آن در مقابل میمون‌ها. ناگهان همه میمون‌ها به سمت او هجوم آوردند تا موز را بگیرند. اما یکی از میمون‌ها که خیلی باهوش بود، به جای موز، کلاه پسرخاله‌ام را از سرش کشید و فرار کرد. این کار میمون، درس خوبی به او داد.

در مسیر بازگشت، همه ما از این ماجرا کلی خندیدیم. من و پدرم بسیار خوشحال بودیم که توانسته‌ایم یک روز به یاد ماندنی برای پسرخاله‌هایم بسازیم.

انشا یک صبح سرد و برفی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *