انشا در مورد یک روز مه آلود

انشا در مورد یک روز مه آلود

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

صبح که از خواب بیدار شدم، هوا کاملاً با قبل فرق داشت. همه چیز درون یک مه سفید و غلیظ پنهان شده بود، انگار که یک پرده نازک و مرطوب همه جهان را پوشانده است. درختان، خانه‌ها و خیابان‌ها، همه شبیه یک نقاشی آب‌رنگ بودند که کمی محو شده است.

وقتی از خانه بیرون رفتم، حس عجیبی داشتم. هوا خنک و نمناک بود و قطرات ریز آب روی صورتم می‌نشست. صداها هم تغییر کرده بودند؛ صدای ماشین‌ها و صحبت‌های مردم از دور، آرام و گنگ به گوش می‌رسید، انگار از پشت یک پتو به آنها گوش می‌دادم.

مه آلود بودن هوا، همه چیز را اسرارآمیز کرده بود. چیزهایی که نزدیک بودند واضح دیده می‌شدند، اما چیزهای دور، کم‌کم در مه ناپدید می‌شدند. این صحنه مرا به فکر فرو برد که انگار زندگی هم بعضی وقت‌ها همین طور است؛ آینده مثل چیزهای دور در مه، مبهم و ناپیداست و ما فقط قدم‌های نزدیک خود را به وضوح می‌بینیم.

با این حال، این روز مه‌آلود زیبایی خاص خودش را داشت. همه چیز نرم و آرام به نظر می‌رسید و انگار جهان برای چند ساعت سرعت خود را کم کرده است. بعد از ظهر، کم‌کم خورشید توانست خودش را نشان دهد و مه به تدریج محو شد. اما خاطره آن آرامش و زیبایی محو شده، همیشه در ذهن من خواهد ماند.

انشا در مورد یک روز مه آلود

صبح آن روز، وقتی از خواب بیدار شدم، دنیا را در هاله‌ای غریب و نقرهای رنگ دیدم. مه، همه چیز را در آغوش کشیده بود و انگار پرده‌ای نازک و مرموز، بر روی شهر افتاده بود. خورشید، پشت این پرده پنهان شده بود و نورش به نرمی و آرامی از لابه‌لای ابرهای نزدیک به زمین می‌درخشید.

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه انشای ذهنی در مورد ساعت.

توصیه می‌شود به مطالعه مقاله انشای ذهنی در مورد جنگ و صلح ادامه دهید.

هنگام رفتن به مدرسه، صداها گنگ و دور به گوش می‌رسید. شکل درختان در دوردست، محو و تار دیده می‌شد و ساختمان‌ها، مانند نقاشی‌هایی محوشونده در پس زمینه، خودنمایی می‌کردند. قطرات ریز آب بر روی برگ‌های درختان و سیم‌های برق نشسته بود و گهگاه، مانند مرواریدهای کوچک، به زمین می‌چکید. نفس‌هایم در هوای سرد، ابری کوچک می‌ساخت و این حس را به من می‌داد که در دنیایی رؤیایی و افسانه‌ای قدم می‌زنم.

مه‌، زیبایی ساکت و آرام‌بخش داشت. انگار زمان ایستاده بود و فرصتی به دنیا داده بود تا کمی استراحت کند و در سکوت فرو برود.

موضوع انشا یک روز مه آلود

روزهای پایانی پاییز بود. باران آرام از آسمان می‌بارید. پدر با دقت فرمان ماشین را در دست داشت و مادر کمی از آمدن پشیمان به نظر می‌رسید. بعد از مدت‌ها، ما در حال رفتن به یک سفر خانوادگی بودیم. جاده را مه غلیظی پوشانده بود. کمی بعد، باران بند آمد. پدر ماشین را در جای امنی نگه داشت تا همه بتوانیم نفسی تازه کنیم. وقتی از ماشین پیاده شدیم، مادر گفت: «مواظب باشید در این مه گم نشوید.» با خودم فکر کردم شاید شوخی می‌کند. مگر ممکن است کسی در مه ناپدید شود؟

در صورت علاقه‌مندی، مطلب انشای ذهنی در مورد تلویزیون را از دست ندهید.

لیوان یکبار‌مصرفی در دست داشتم. ناگهان بادی وزید و لیوان از دستم افتاد. چون همیشه یاد گرفته بودم نباید زباله روی زمین بیندازم، دنبال لیوان رفتم تا آن را بردارم. اما بعد از چند قدم، متوجه شدم که مه همه جا را فرا گرفته است. باد شدیدتر شده بود و هوا هم سردتر. داد زدم تا شاید کسی صدایم را بشنود. آنقدر دور رفته بودم که نفهمیده بودم از خانواده جدا شده‌ام. نمی‌دانستم کجا هستم و همه چیز برایم ترسناک و ناآشنا به نظر می‌رسید. در آن جاده مه‌آلود، تنها و گمشده بودم و هیچ کس جواب فریادهایم را نمی‌داد.

درست وقتی که ترس وجودم را فرا گرفته بود، ناگهان دستی مرا به سوی خود کشید. جیغی کشیدم و از خواب بیدار شدم. مادر با چهره‌ای نگران کنارم نشسته بود. معلوم بود خواب بدی دیده‌ام. چمدان‌های کنار در، نشان می‌داد که امروز قرار است به سفر برویم. انگار نگرانی‌های سفر، خوابم را آشفته کرده بود. از پنجره به بیرون نگاه کردم. قطره‌های باران روی شیشه پنجره سر می‌خوردند. پدر وارد اتاق شد و گفت: «امروز نمی‌رویم، چون جاده بارانی و مه‌آلود است. فردا راه می‌افتیم.» خیلی خوشحال شدم که فهمیدم آن ماجرا فقط یک کابوس بوده است. پدر و مادرم را محکم در آغوش گرفتم و از اینکه در جاده‌ای مه‌گرفته گم نشده بودم، بی‌نهایت احساس آرامش کردم.

انشا یک روز طوفانی
انشا اختصاصی – نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *