انشا از زبان جامدادی

انشا از زبان جامدادی

پربازدیدترین این هفته:

دیگران در حال خواندن این صفحات هستند:

اشتراک گذاری این مطلب:

فهرست مطالب:

من یک جامدادی کوچک و ساده هستم. از همان روز اولی که مرا خریدند و روی میز مطالعه گذاشتند، شاهد تمام لحظات درس خواندن و خستگی‌های صاحبم بوده‌ام.

روبروی من، همیشه کتاب‌ها و دفترهایی قرار می‌گیرند که دوستان همیشگی من هستند. من محکم و استوار ایستاده‌ام و کارم این است که از تمام مدادها، خودکارها و حتی پاک‌کن دوست داشتنی محافظت کنم. وقتی صاحبم برای انجام تکالیفش به قلمی نیاز دارد، من اولین جایی هستم که او به آن نگاه می‌کند.

بعضی شب‌ها که او تا دیروقت بیدار می‌ماند و برای امتحانش درس می‌خواند، من در سکوت کنارش هستم. گاهی آنقدر خسته می‌شود که سرش را روی میز می‌گذارد و به من خیره می‌شود. در چشمانش آرزوهای بزرگ و گاهی نگرانی‌های کوچک را می‌بینم. من فقط یک جامدادی ساده‌ام، اما تمام تلاشم را می‌کنم تا با نگهداری از لوازم تحریرش، قدم کوچکی در مسیر موفقیتش برداشته باشم.

هر بار که قلمی را برمی‌دارد و مشغول نوشتن می‌شود، من با تمام وجود از او حمایت می‌کنم. دوست دارم همیشه مرا پر از مدادهای تراشیده و خودکارهای پر از جوهر ببیند، چون این یعنی او دارد تلاش می‌کند و پیشرفت می‌کند. من ساکت و بی‌صدا، اما همیشه حاضر، شاهد کوچک تلاش‌های بزرگ او هستم.

انشا از زبان جامدادی

من یک جامدادی ساده هستم، روی میز یکی از دانش آموزان خانه کرده‌ام. روزهای زیادی است که اینجا هستم و دوستان جدیدی پیدا کرده‌ام: مدادهای قشنگ، خودکارهای پرکار و پاک‌کنهای مهربان.

هر روز صبح که دانش‌آموز به من سر می‌زند، خوشحال می‌شوم. انگار به من می‌گوید: “آماده باش، روز پرکاری در پیش است!” من هم با آغوش باز تمام وسایل نوشتن را در دل خود جای می‌دهم تا وقتی به آنها نیاز دارد، دم دست باشند.

وقتی مشق‌هایش را می‌نویسد، من خوشحال‌ترین جامدادی دنیا هستم. می‌بینم که چطور با کمک دوستان من، کلمه‌ها روی کاغذ جان می‌گیرند و درس‌ها یاد گرفته می‌شوند. گاهی نقاشی می‌کشد، گاهی انشا می‌نویسد و من در تمام این لحظه‌ها، شاهد پیشرفت او هستم.

شب‌ها که همه چیز آرام می‌شود، من روی میز می‌مانم و به این فکر می‌کنم که فردا چه چیزهای تازه‌ای خواهد نوشت. من شاید یک جامدادی کوچک باشم، اما در یادگیری و رشد دانش‌آموز، سهمی هر چند کوچک دارم و از این بابت بسیار خوشحالم.

انشا ادبی از زبان جامدادی

حالا که دارم این خاطرات را روی کاغذ می‌آورم، سن زیادی از عمرم گذشته و در دوران پیری به سر می‌برم. از این که صاحبم به من وفادار مانده، خوشحالم و هیچ ناراحتی در دلم نیست. من یک جامدادی هستم. شبیه یک شیر هستم. رنگ بدنم قهوه‌ای است و چشمانم سیاه. موهایم طلایی است و لب‌هایم حالتی خندان دارند. پشت ویترین مغازه، آدم‌ها را تماشا می‌کردم. تازه از کارخانه تولید جامدادی بیرون آمده بودم و خیلی خوشحال بودم که می‌توانستم برای یک بچه باشم. کودکان با شوق به شیشه مغازه لوازم تحریر نزدیک می‌شدند و دست‌های کوچکشان را به شیشه می‌چسباندند.

پشت ویترین، بچه‌های زیادی را دیدم. بعضی کوچک و بعضی بزرگ‌تر بودند. اولش فکر می‌کردم فقط چند روز طول می‌کشد تا یک کودک مرا بخرد و با خودش به مدرسه ببرد. وظیفه‌ای که برایش ساخته شده بودم، مرتب در ذهنم تکرار می‌کردم تا فراموشش نکنم. روزها گذشت، هفته‌ها آمدند و رفتند. یک سال تمام شد. من شدم مثل یک شیء قدیمی در موزه که همه فقط از پشت شیشه به آن نگاه می‌کنند. حتی صاحب مغازه هم دیگر امیدش را از دست داده بود و گرد و غبار روی مرا پاک نمی‌کرد. نمی‌دانستم یک جامدادی هم می‌تواند روزهای غمگینی را تجربه کند. جامدادی‌های جدیدی توی ویترین چیده شدند. آن‌ها مثل من پارچه‌ای نبودند و با دکمه کار می‌کردند. برای بچه‌ها، این مدل‌ها جذاب‌تر بودند. دیگر تقریباً ناامید شده بودم. چشمانم را بستم و به صداهای خیابان گوش دادم.

صدای دویدن کفش‌هایی شنیدم که نزدیک‌تر می‌شد. یک پسر با لبخندی روی صورتش به شیشه چسبید و با انگشتش مرا به پدرش نشان داد. او از وقتی مرا در ویترین دیده بود، پول‌هایش را جمع کرده بود و حالا بعد از این همه مدت، آمده بود تا مرا بخرد. صاحب مغازه با تخفیف خوبی مرا به او فروخت. من سال‌های طولانی کنار آن پسر ماندم و سعی کردم که فرسوده نشوم. او خیلی خوب از من مراقبت می‌کرد. در تمام سال‌های مدرسه، همراهش بودم. روزهای شیرینی را در کنار هم گذراندیم و من به خودم می‌بالم که بعد از این همه سال، هنوز هم جزو چیزهای ارزشمند برای او هستم.

انشا از زبان چتر 🌂
انشا اختصاصی _ نویسنده: حدیثه قاسمی

اینجا می تونی سوالاتت رو بپرسی یا نظرت رو با ما در میون بگذاری:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *