پدرم روی مبل نشسته بود و روزنامه میخواند. نور آفتاب به آرامی از پنجره به داخل میتابید و صورتش را روشن کرده بود. در آن لحظه، چیزی در میان موهای مشکی او توجه مرا جلب کرد. یک تار موی سفید و درخشان که میان انبوهی از موهای سیاه خودنمایی میکرد.
اول باورم نشد. نزدیکتر رفتم تا مطمئن شوم. بله، فقط یک تار مو نبود؛ چند تار موی سفید دیگر هم در لابهلای موهایش پنهان شده بودند. ناگهان قلبم به تپش افتاد. این موهای سفید برایم مثل یک علامت سوال بزرگ بودند. یعنی پدرم دارد پیر میشود؟
همیشه پدرم را قوی و جوان دیده بودم. کسی که میتوانست مرا روی شانههایش سوار کند و ساعتها با من بازی کند. اما حالا این تارهای سفید داستان دیگری تعریف میکردند. داستان روزهایی که او برای خانوادهاش کار کرده بود، شبهایی که بیدار مانده بود تا خیال همه راحت باشد، و تمام خستگیهایی که برای آسایش ما تحمل کرده بود.
به چهرهاش نگاه کردم. هنوز همان پدر قوی و مهربان بود، اما حالا نشانههایی از گذر زمان روی سرش ظاهر شده بود. این تارهای سفید برایم یادآوری بودند از همه فداکاریها و عشق بیشرط او. فهمیدم که این موها نشانه ضعف نیستند، بلکه نشاندهنده قدرت و از خودگذشتگی او هستند.
در آن لحظه تصمیم گرفتم بیشتر از قبل به پدرم محبت کنم، برایش وقت بگذارم و قدردان همه زحماتش باشم. چون حالا میدانستم که این تارهای سفید، داستان عشق پدری هستند که تمام جوانیاش را برای خوشبختی خانوادهاش گذاشته است.

روزی روزگاری، در میان انبوهی از موهای سیاه، یکی از آنها با بقیه فرق داشت. این تار مو، دیگر رنگ کهنهٔ سیاهی را به همراه نداشت، بلکه رنگ روشن و سپید خود را به رخ میکشید. گویی به آرامی و در سکوت، از راه رسیده بود تا داستانی تازه را روایت کند.
این تار موی سپید، تنها یک نشانه نبود؛ بلکه قصهای از روزهای سپری شده بود. هر سفیدیاش، حکایتی از خستگیها، شادیها و لحظههای زندگی بود که پشت سر گذاشته شده. گاهی به آن نگاه میکنی و به یاد تمام روزهایی میافتی که با سرعت نور از جلوی چشمانت گذشتهاند.
اما این سفیدی، پایان راه نیست؛ بلکه آغاز فصل دیگری از زندگی است. فصل تجربهها و آرامشهایی که با خودش میآورد. تار موی سفید، یادآور این است که زندگی همیشه در جریان است و هر مرحلهاش، زیباییهای خودش را دارد.
موضوع انشا یک تار موی سفید
از همان روز اولی که به دنیا آمدم، خیلی از دوستانم به من رشک میبردند. من با بقیه فرق داشتم و خاص بودم. همیشه با خودم میگفتم که چقدر زیبا و بیهمتاهستم. وقتی صاحبم متولد شد، من هم کنارش بودم. وقتی مادرش موهایش را شانه میزد، دستش به آرامی روی من کشیده میشد و با چشمانی متعجب به من نگاه میکرد. روزها میگذشت و من نمیفهمیدم چه چیز مرا از دیگر تارموها متمایز میکند. کمکم کودک بزرگ شد و یک روز خودش را در آینه دید. آری! در آن لحظه فهمیدم من یک تار موی سفیدم. دیگر موها همه سیاه بودند و من میان آنها مانند یک ستاره میدرخشیدم. به رنگ خودم افتخار میکردم و احساس غرور در وجودم زنده شد.
کودک بزرگ و بزرگتر شد و من هم بلندتر شدم. با اینکه بین بقیه موها محبوب بودم، اما هیچکدام با من دوست نشدند. روزهایم در تنهایی سپری میشد. وقتی کودک به سنی رسید که خودش دربارهٔ موهایش تصمیم میگرفت، یک روز با صحنهٔ ترسناکی روبرو شدم: قیچی تیزی در دستانش دیدم. اول فکر کردم میخواهد بخش گره خوردهای از موهایش را کوتاه کند، اما اشتباه میکردم. قیچی به سمت من حرکت کرد. ترسیده بودم. تیزی قیچی به من رسید و مرا از ریشه قطع کرد. من، تار موی سفید و درخشان، را از خانه و دوستانم جدا کردند. نمیدانستم چرا این کار را کردند. بعد از چند لحظه، صاحبم در شیشهای را باز کرد و مرا داخل آن انداخت.
سالها از آن ماجرا گذشت و من درون این شیشه پیر میشوم. حالا موهای آن کودک که دیگر جوانی شده، هم سیاه است و هم سفید. اما دیگر هیچ تار موی سفیدی به رنگ خودش افتخار نمیکند. آنها فکر میکنند عمرشان به پایان رسیده و بهزودی مانند من در قفس گرفتار خواهند شد.