عینک مادربزرگ، گنجینهی کوچک و باارزش اوست. وقتی آن را بر چشمان مهربانش میگذارد، دنیا دوباره برایش واضح و روشن میشود.
این عینک، فقط یک وسیله برای بهتر دیدن نیست؛ بلکه یادگاری از تمام روزهایی است که با آن کتاب خوانده، برایمان قصه گفته و صورتهای ما را با نگاهی پر از محوریت نگریسته است.
قاب عینکش، کمی کهنه شده، اما خاطراتی که پشت همین شیشههای کوچک جا مانده، همیشه تازه و زنده است. گاهی که آن را تمیز میکند، انگار دارد خاطراتش را هم گردگیری میکند و دوباره زنده میکند.
هر بار که عینکش را روی میز کنار تخت میگذارد، انگار بخشی از دنیای روشن و زیبایش را آنجا جا میگذارد. عینک مادربزرگ، برای من نماد تجربه، صبر و نگاهی عمیق به زندگی است.

انشایی طنز و توصیفی با موضوع عینک مادربزرگ، با زبانی ادبی و روان برای دانشآموزان تهیه شده است تا با شیوهی درست نوشتن و تقویت مهارتهای نویسندگی آشنا شوند. با ما همراه باشید.
موضوع انشا عینک مادر بزرگ
مادربزرگم زنی بسیار مهربان و عزیز است، اما عینکش یک دنیای دیگر دارد. انگار این عینک یک دستگاه پیشرفته است که هیچ چیزی از نگاه تیزبین او پنهان نمیماند.
هر بار که به خانهاش میروم، احساس میکنم زیر دوربینهای مخفی هستم. انگار لنز عینکش همه حرکات مرا زیر نظر دارد و کوچکترین چیزها را به او خبر میدهد.
چه لباسهایم را مرتب کنم، چه در اتاقی مشغول خواندن کتاب باشم یا حتی در تنهایی با تلفنم کار کنم، مادربزرگ با همان عینک جادویی همه چیز را میبیند و با آرامش کامل، نظر خودش را صادقانه به من میگوید.
“چرا همیشه لباس تیره میپوشی؟”
“مگر نگفته بودم زیاد به صفحه موبایل نگاه نکنی؟”
“چه کتابی میخوانی؟ نکند داستان عاشقانه باشد!”
صدای مادربزرگ، گاهی کنجکاو و گاهی همراه با توصیه، در فضا میپیچد و من فقط میتوانم لبخند بزنم و سعی کنم بیخیال به نظر برسم. بعضی وقتها حتی فکر میکنم او با همین عینک میتواند فکرهای مرا هم بخواند. آنقدر که گاهی جلوی او جرات فکر کردن در سکوت را هم ندارم.
البته عینک مادربزرگ فقط برای زیر نظر گرفتن نیست. گاهی این وسیله، تبدیل به یک ابزار یاریرسان و دوستداشتنی میشود.
“این کتاب خیلی خواندنی است، حتماً آن را بخوان!”
“بیا با هم این کار را انجام دهیم!”
در چنین لحظاتی، عینک مادربزرگ دیگر حالت جاسوسی ندارد و نماد عشق و محبت اوست.
با وجود همه شوخیها و جنبههای بامزه این موضوع، باید بگویم که عینک مادربزرگ نقش بزرگی در زندگی من دارد. این عینک به من یادآوری میکند که همیشه کسی هست که مرا دوست دارد، مراقب من است و بهترینها را برایم میخواهد.
پس هر وقت عینک مادربزرگ را میبینم، لبخند روی لبانم مینشیند و به محبت بیپایان او فکر میکنم. عینکی که یادآور لحظات شاد و دوستداشتنی زندگی است، لحظاتی که باید بابت آنها سپاسگزار بود و از وجودشان لذت برد.
انشا درباره خانه مادربزرگ
انشا اختصاصی _ نویسنده: محیا بخشی فرد