یک روز پسر کوچکی به نام امیر، با ناراحتی پیش پدرش رفت. او یک جفت جوراب کهنه در دست داشت و با صدایی غمگین گفت: “بابا، look! این جوراب سوراخ شده. باید آن را دور بیندازم.”
پدرش جوراب را گرفت و با دقت به آن نگاه کرد. سپس لبخندی زد و گفت: “پسرم، این سوراخ کوچک تو را ناراحت کرده؟”
امیر با تعجب گفت: “البته! دیگر نمیتوانم آن را بپوشم.”
مقاله انشا درباره اگر من مخترع بودم حاوی اطلاعات جامعی است.
پدر مهربانش او را کنار خود نشاند و گفت: “گاهی چیزهایی که به نظرمان بیفایده میرسند، میتوانند درسهای بزرگی به ما بدهند. این جوراب سوراخ را نگاه کن. اگر آن را جلوی چشمانت بگیری، فقط سوراخ را میبینی و چیزی beyond آن را نمیبینی. اما اگر آن را کمی دورتر بگیری و از سوراخ به دنیای اطراف نگاه کنی، میتوانی چیزهای زیبایی را ببینی.”
امیر کنجکاو شد و جوراب را جلوی چشمانش گرفت. درست مانند یک دوربین، از سوراخ کوچک آن به بیرون نگاه کرد. او باغچه پرگل، آسمان آبی و پرندههایی را saw که روی شاخهها نشسته بودند.
پدرش ادامه داد: “این جوراب به ما یادآوری میکند که گاهی مشکلات و سختیها مانند همین سوراخ کوچک هستند. اگر خیلی به آنها نزدیک شویم و فقط روی آنها تمرکز کنیم، همه چیز را تیره و تار میبینیم. اما اگر کمی فاصله بگیریم و از دریچهی دیگری به مشکلات نگاه کنیم، میتوانیم فرصتها و زیباییهای اطرافمان را ببینیم.”
توصیه میکنیم حتماً مقاله انشا از زبان یک ستاره به صورت ذهنی را مطالعه کنید.
امیر با خوشحالی گفت: “پس این جوراب سوراخ هم میتواند چیزهای خوبی به من نشان دهد!”
اگر به این موضوع علاقه دارید، انشا درباره اگر من شاعر بودم را از دست ندهید.
پدرش او را در آغوش گرفت و گفت: “بله پسرم، هیچ چیز در این جهان کاملاً بیفایده نیست. حتی یک جوراب سوراخ هم میتواند به ما یاد بدهد که در زندگی همیشه راهی برای دیدن زیباییها وجود دارد.”

پاهایم را درون جورابی کهنه کردم، اما ناگهان نوک انگشتانم با سردی کف زمین آشنا شد. جوراب، محافظ همیشگی پاهایم، این بار خسته به نظر میرسید و سوراخ کوچکی روی شست پاهایم نقش بسته بود.
این سوراخ کوچک، دریچهای شد به دنیایی تازه. بوی خاک تازه باران خورده، نرمی سبزهها و زبری سنگریزهها، همه از همین پنجره کوچک به پای من سلام میکردند. انگار جوراب میخواست بگوید: “گاهی باید با دنیا بیشتر آشنا شوی، حتی اگر از سوراخی کوچک باشد.”
پوشیدن جوراب سوراخ، مرا به یاد درختان کهن جنگل میاندازد که با وجود شکستگیهایشان، همچنان استوار ایستادهاند. این سوراخ نشان میدهد که چیزهای کوچک هم میتوانند زیبا و پر معنا باشند.
موضوع انشا جوراب سوراخ
در دنیای لباسها، جورابها معمولاً فراموششدهترین و گمنامترین عضو هستند. آنها در دل کفشها و چکمهها پنهان میشوند و کمتر کسی به آنها توجه میکند. اما در میان این جورابهای گمنام، یک نوع خاص هست که ماجراهای بامزهای را به وجود میآورد: جوراب پاره!
جوراب سوراخ یک رفیق دووجهی است. از یک طرف، همراهی وفادار است که در گرما و سرا، پای ما را تنها نمیگذارد. اما از طرف دیگر، گاهی باعث خجالت میشود؛ آن هم در بدترین زمان ممکن. مثلاً وقتی برای پس دادن ظرف آش به خانه عمه جان میروم و مجبورم کفشهایم را دربیاورم. عمه اصرار میکند: «بیا داخل، چرا در ایستادهای؟» و من با خجالت جواب میدهم: «نه عمه جان، فقط آمدهام ظرف را بدهم و بروم.» اما در ذهنم صدایی میگوید: «عمه جان، دلم میخواهد بیایم تو، اما راستش جورابم سوراخ است و انگشت شصت پام از آن بیرون زده. خجالت میکشم کفشم را دربیاورم!»
من هیچ وقت نمیفهمم چرا جورابهایم سوراخ میشوند. سوال مهمتر این است که چرا با وجود سوراخ بودن، باز هم آنها را نگه میدارم و میپوشم؟ اگر شما راز این جورابهای پاره را میدانید، لطفاً به من هم بگویید!
با این حال، با همهٔ دردسرهایی که این جورابها ایجاد میکنند، نمیشود از وفاداری آنها گذشت. این جورابهای پارهٔ صبور، حتی در سختترین شرایط هم کنار ما هستند و گرمای نرمی به پاهایمان میبخشند.
شاید بهتر باشد با این دوستان بامزه و پرجنبوجوش آشتی کنیم و به جای غر زدن، بابت همراهی همیشگیشان از آنها تشکر کنیم. زندگی بدون جوراب سوراخ، بیشک کمی یکنواخت و کسلکننده میشد.
یادتان باشد: جورابهای سوراخ هم عمر مفیدی دارند. بهتر است بعد از مدتی استفاده، آنها را با جورابهای نو عوض کنید تا همیشه راحت و بیدردسر باشید!